مطمئن بودم مادربزرگ صدای روضه خوان را نمیشنود
روضه خوان هنوز اوج نگرفته بود که چادرش را بر سر میکشید و بلندتر از همه هقهق میکرد. گریههایش از همان ابتدا اوج داشت. بعدها فهمیدم مادربزرگم نیازی به فراز و فرود روضهخوان نداشت!
خبرگزاری فارس:قم؛ طاهره سادات ملکی|مادربزرگ، مهمان چندین سالهٔ خانهی بابا سیدم بود. هفتهشت ساله که بودم یک روز کاسههای گلسرخی و شمعدانهای لاله عباسیاش را روزنامه پیچ کرد و ریخت تهِ صندوق عقب پیکان نارنجی آقای شعبانی و با آقا بزرگ از اصفهان آمد قم. بعد با دست و دلبازی اسباب و اثاثیهاش را نذر خانهی بچههایش کرد؛ یانه سنگیاش خانهی یکی رفت و چرخ خیاطیاش خانهی دیگری.
گوشهای مادربزرگ درست نمیشنید
از وقتی به خانهٔ ما آمد، موهایم همیشه بافه بافه بود. ناخنهایم حنا داشت و هیچ وقت نمیشد که عروسکم بی لباس بماند.این آخریها گوشهای مادربزرگ درست نمیشنید. هر وقت میخواستیم حرفی را بزنیم میرفتیم مقابل صورتش و کلمات را بلند ادا می کردیم. گاهی وقتها بعد از پنج دقیقه صحبت طولانی، حرفمان که تمام میشد، دستهای حنایی رنگ را میگذاشت روی روسری گل گلی اش و از روی روسری، لالهی گوش را به جلو خم میکرد و میگفت: «بله؟» بعد باید دوباره همان پنج دقیقه صحبت را با ولوم بالاتر ادا می کردیم. تَهش مطمئن بودیم که لب خوانی کرده و چه بسا بلند حرف زدنمان راه به جایی نبرده.
ننه! روضهی کیه؟
محرم و صفر که میشد بابا سید، خانهاش را سیاه پوش میکرد و روضه میگرفت. همین که روضه خوان مینشست روی صندلی و شروع میکرد به حرف زدن، مادربزرگ چادر را پیش میکشید و قبل از اینکه کامل بکشد روی سرش، رو به من میپرسید: «ننه! روضهی کیه؟» میگفتم: «روضهی علی اصغره» یا «روضهی حضرت ابوالفضله مادرجون!» بعد چادرش را بر سر میکشید و بلندتر از همه هق هق میکرد.مطمئن بودم که صدای روضه خوان را نمیشنود! مطمئن بودم که لب خوانی نمیکند؛ اما تکان شانههایش را میدیدم! روضه خوان هنوز اوج نگرفته بود؛ اما گریههای مادربزرگ از همان ابتدا اوج داشت.
روضهٔ امام حسین توی قلبش بود
چند روز پیش جایی خواندم که پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده اند: «إِنَّ لِقَتْلِ الْحُسَیْنِ حَرَارَةً فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لَا تَبْرُدُ أَبَداً»؛ شهادت امام حسین(ع) داغی بر دلهای مؤمنان گذاشته که هیچگاه خنک نخواهد شد.»یاد مادربزرگ افتادم که روضهی امام حسین توی قلبش بود و نیازی به فراز و فرود روضه خوان نداشت. راستش این روزها وقتی اندازهی ذرهای چشمانم برای مصیبت امام حسین تر میشود، یاد مادربزرگها و پدربزرگهایم میافتم و به جانشان دعا میکنم که جوانهی این حرارت را در دل بابا سید و مامان کاشتند و آنها هم ما را بینصیب نگذاشتند. الحمدالله.
18:33 - 23 مرداد 1405