پیرمرد موتور سوار منتظر نگاه کسی نبود!

با باند کوچک، خودش را به خیابان رسانده بود تا از قافله عقب نمانده باشد. کار به کار کسی نداشت و سرش گرم کار خودش بود! کارش توی تجمّعات که تمام شد، موتورش را به زحمت از بین جمعیّت بیرون کشید و رفت.
خبرگزاری فارس قم؛ سیدطاهر جوادیان| اتومبیل‌ها در بلوار فردوسی، نرسیده به تقاطع دانیال، پشت چراغ‌قرمز به هم قفل‌شده بودند. مجبور بودم با احتیاط بیشتری رانندگی کنم. صدای بوق‌ها و موتورهای روشن، روی مغزم هاشور می‌کشیدند.میان این شلوغی، ناگهان صدای در حرکت «بزن که خوب می‌زنی» لای همه‌ی صداهای نامطبوع به گوشم رسید. تعجب کردم. چپ و راستم را نگاه کردم. از آینه نگاهی هم به پشت سرم کردم. وانت یا خودرویی با باندهای بزرگ ندیدم. دیدنشان در این شب‌ها چیز غریبی نیست.

موتورسیکلتی توجهم را جلب کرد!

برای بار دوم که سمت چپم را نگاه کردم موتورسیکلتی توجهم را جلب کرد. روی ترک‌بند، باند کوچکی به شکل خوابیده بسته‌شده بود؛ از همان باندهای ساده‌ای که بیشتر به کار جلسات خانگی می‌آیند.نوای مهدی رسولی از دل آن بلند می‌شد و میان بوق‌ها و همهمه‌ی خیابان راه خودش را باز می‌کرد. پیرمرد موتورسوار فرمان موتور را محکم گرفته بود و موتور را لابه‌لای اتومبیل‌ها جلو می‌راند.

با زحمت راهش را پیدا کرد و رفت!

چهره‌اش شبیه پدرم بود یا پدرخانمم؛ کمی جوان‌تر. شاید شصت‌وسه‌ساله. چرا شصت و سه؟ نمی‌دانم؛ عددی است که همیشه برایم رنگ تقدس دارد. همین‌که دوباره به پیرمرد فکر کردم، بی‌اختیار این عدد در ذهنم نشست.پلیوری تیره از زیر و اورکتی خاکی از رو پوشیده بود. کلاه زمستانی نقاب‌داری داشت که روی چشم‌هایش سایه انداخته بود. ریش مختصری داشت نه آن اندازه که به چشم بیاید. می‌شد خستگی کار کردن طول روز را در حالات چهره‌اش دید.لای اتومبیل‌ها به هر زحمتی بود راه خودش را پیدا کرد و پیش رفت.

مردی بود معمولی!

پیرمرد نه به کسی نگاه می‌کرد و نه منتظر نگاه کسی بود. انگار نه انگار کاری غیرعادی می‌کند.صدای باند روی ترک‌بند موتور همچنان از دور شنیده می‌شد؛ اما دیگر موتورسوار به چشم نمی‌آمد.شبی بود معمولی، مثل تمام شب‌های جنگ تحمیلی سوم.و مردی بود معمولی، مثل تمام مردم مبعوث ایران؛ یکی از همان مردهایی که بی‌ادعا و بی‌ریا، سهم کوچک خودشان را در این شب‌ها ادا می‌کنند.عکاس: سیدطاها موسوی
23:01 - 10 تیر 1405

15٫3k بازدید