شهید جزیره‌‌ی هرمز، در ساحل، آرام گرفت!

گرمای سوزان هم نتوانست پای زن‌هایی که تا دیروز برقِ پولکِ لباس‌های رنگارنگشان چشم‌نواز بود و امروز چادرهای سیاه بر سر انداخته و راهی خیابان شده بودند را سست کند. آنها زیر تیغ آفتاب، خودشان را به شهید «قدرت زرنگاری» رساندند.
خبرگزاری فارس قم؛ رقیه آرامی‌نسب| آفتابِ آسمان هرمز مثل همیشه داغ و سوزان بود. مردم از گوشه و کنار جزیره به محل تشییع شهید آمده بودند.وقتی رسیدم، شهید «قدرت زرنگاری» را تازه از اسکله آورده بودند. مراسم تشییع در گرمای عصرِ تابستانی آغاز شد. عرق، روی پوستمان می‌لغزید و دست‌ها، سایبانِ چشم‌ها شده بود.

زن‌ها چادرهای سیاه بر سر انداخته بودند!

زن‌هایی که تا دیروز برقِ پولکِ لباس‌های رنگارنگشان چشم‌نواز بود، امروز چادرهای سیاه بر سر انداخته و راهی خیابان شده بودند.صدای گریهٔ تعدادی از زن‌ها قطع نمی‌شد. زنی سال‌خورده که با او هم‌قدم بودم، در حالی که اشک می‌ریخت، با لهجهٔ محلی، حضرت زهرا را قسم می‌داد تا آن سه شهیدِ دیگر هم پیدا شوند و خانواده‌هایشان از چشم‌انتظاری درآیند.

عشق در رگ‌های مردم جریان داشت!

خورشید با کسی شوخی نداشت و هر لحظه بر هرمِ گرما افزوده می‌شد. از کنار دریا به سمت گلزار شهدا راه افتادیم؛ جمعیت لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شد. شنیدم که مردم از بندرعباس و جزیرهٔ قشم هم خود را رسانده بودند تا در تشییع شهیدِ تنگهٔ هرمز شرکت کنند.جمعیت، همچون موجی آرام، پشت تابوت شهید در حرکت بود. قایق‌سوارها با پرچم‌ ایران روی آب، همراه ما حرکت می‌کردند. بعضی از پسربچّه‌ها که دیگر از گرما کم آورده بودند، به لب ساحل رفتند و خود را به آب زدند. میان جمعیت، هیچ‌کس اعتراضی نداشت؛ هرچه بود عشق بود که در رگ‌های مردم جریان داشت.

پاهایم می‌سوخت؛ امّا دم نمی‌زدم!

به گلزار که رسیدیم، در حیاط، کفش‌هایمان را درآوردیم و پا روی زمین سیمانی داغ گذاشتیم. نماز میت را خواندیم. پاهایم از داغی می‌سوخت، اما دم نمی‌زدم.موقع تدفین شد؛ حالا دیگر سایه‌ای ملایم روی زمین افتاده بود و نسیمی خنک از لای درخت‌ها خود را روی سرِ مردم می‌کشید.مداح در حال روضه‌خوانی بود که گوشه‌ی حیاط، مردی را با لباس خادمی حرم دیدم؛ پرچم حرم حضرت معصومه را مقابلش گرفته بود تا مردم زیارت کنند. خادم‌ها هم مهمان شهید و مردم جزیره بودند. پا تند کردم، خودم را به پرچم رساندم و تبرک جستم. چقدر در همین دو سه روز دلم برای حرم تنگ شده بود! سرم را که روی پرچم گذاشتم، نمِ اشک چشمم را خشک کردم و برای خانواده‌ی شهید، طلب صبر نمودم.
18:37 - 6 تیر 1405

16٫9k بازدید