این سفر را خود آقای شهید برایم جور کرد

پشت دستش را به گوشه‌ چشمش کشید، اما اشک امانش نداد. از همان چند کلمه می‌شد فهمید این سفر، برای او فقط یک سفر زیارتی نیست؛ انگار راهی را آمده بود که سال‌ها در دلش مانده بود و حالا دیرهنگام داشت خودش را به مقصد می‌رساند.
خبرگزاری فارس_مشهد؛ فاطمه قاسمی: زن با لهجه‌ شیرین یزدی بغضش فروخورده‌اش را گشود؛ خانم نمی‌دانید که من چه معجزه‌آسا اینجا نشسته‌ام. اصلا در خواب هم نمی دیدم الان اینجا باشم راستش هر بار حضرت آقا را در تلویزیون می‌دیدم دلم پر می‌کشید.به کسانی که به دیدار ایشان می‌رفتند حسادت می‌کردم اما به خودم دلداری می‌دادم که خانواده‌ شهدا، جانبازان، مدافعان حرم و امنیت، نخبه‌ها و دانشمندان حق بزرگی به گردن ما دارند. وقتی خیلی از آنها هنوز نتوانستند آقا را ملاقات‌ کنند من چه توقعی دارم من که آدم مهمی نیستم. یک زن معمولی‌ام از یزد. مگر روزی دیدار آقا نصیب آدم‌هایی مثل من هم می‌شود؟

سفر به مشهد بیشتر شبیه آرزو بود

تازه بعد از شهادت رهبری متوجه شدم خیلی‌ها مثل من بی‌هیچ عنوان و اسم و رسمی به دیدار رهبر رفته‌اند؛ حتی پای سفره‌ افطاری بیت هم نشسته‌اند. همین فهمیدن حسرتم را بیشتر کرد آن‌وقت بود که داغم سنگین‌تر شد؛ هم داغِ خود آقا، هم داغِ نرسیدن!تصمیم گرفتم خودم را به مراسم تشییع برسانم اما شوهرم کارگر روزمزد است و خرج یک خانواده‌ی پنج‌نفره، با کار بناییِ که بخاطر وضعیت جنگ و کسادی کار بنایی  دخل‌وخرجمان به زحمت به آخر ماه می‌رسد، سفر به مشهد بیشتر شبیه آرزو بود تا امکان! هر چه با خودم حساب می‌کردم، می‌دیدم اصلاً نمی‌شود. نه پس‌اندازی داشتیم، نه راهی! بغض دوباره گلوی زن را فشرد؛ یک روز دلشکسته و ناامید سر سجاده نمار زیارت عاشورا خواندپ و زل زدم به قاب عکس رهبر روی دیوار و گفتم آقاجان، مگر خودتان نگفتید همه‌ی ما را دوست دارید و برایمان دعا می‌کنید؟ من در زمان حیاتتان نتوانستم بیایم دیدنتان؛ شما دعا کنید لااقل در مراسم تشییعتان باشم.

این سفر را خودِ آقا برایت جور کرده!

چند روز گذشت و مراسم وداع و تشییع آقا در تهران شروع شده بود که همسرم به خانه آمد و گفت چمدان خودت و دخترها را ببند. باورم نمی‌شد تا همسرم بلیت‌ها را به طرفم گرفت، پس‌فردا راهی مشهدید! خوشحال نشدی؟آن لحظه فقط نگاهش کردم ناباور و مبهوت پرسیدم پولش از کجا؟ وقتی هیچ پس‌اندازی نداریم همسرم گفت: یادت هست چند سال قبل یک وام خانگی ثبت‌نام کرده بودم حالا اسمم درآمده! اما پول وام را برای رهن خانه لازم داریم.همسرم جواب داد: من همه این سال‌ها نتوانستم خیلی خوشحالت کنم. وقتی دیدم اشتیاقت برای شرکت در مراسم تشییع آقا را دیدم ناراحت بودم که دستم خالی است حالا به پول رهن فکر نکن؛ خدا بزرگ است. این سفر را خودِ آقا برایت جور کرده!
زن این جمله را که می‌گوید، دیگر گریه‌ امانش نمی‌دهد نه از رنج از سر این‌که بعضی آرزوها وقتی برآورده می‌شوند بیشتر از خوشحالی آدم را می‌شکنند.حالا او با دو دخترش در حرم ایستاده  در آستانه‌ی نماز مغرب میان زائرانی که هرکدام بار دلی آورده بودند. آمده بود زیارت اما معلوم بود دلش به زیارتی دیگر بند است به وداعی که سال‌ها دیر شده و حالا باید کنار پیکر مردی انجام شود که او را هیچ‌وقت از نزدیک ندیده اما سال‌ها با او زندگی کرده است.در شلوغی صحن و سرای آستان قدس‌ رضوی میان صف‌های فشرده‌ نماز این بانوی یزدی فقط یک زائر نبود؛ روایتِ همه‌ی آدم‌های معمولی‌ای بود که همیشه خیال می‌کنند سهمی از نزدیکی ندارند سهمی از دیدار ندارند سهمی از رسیدن ندارند. اما یک روز درست وقتی دیگر هیچ راهی به چشم نمی‌آید راه از جایی باز می‌شود که فکرش را هم نمی‌کردند. با بلند شدن صدای اذان موذن زن و دو دخترش در صف ایستادند.
زیارت مانده بود برای بعد از نماز. اما می‌شد حدس زد او پیش از آن‌که به ضریح برسد، به آرزویش رسیده است.#باید_برخاست#یالثارات_خامنه‌ای#بدرقه_تا_بهشت#بدرقه_آقای_شهید_ایران#رهبر_شهید
20:46 - 17 تیر 1405

0 بازدید