ریحانه

ریحانه گریه هایش ادامه داشت و ول نمی‌کرد و این را بارها تکرار می‌کرد: من می‌خوام سوار اتوبوس بشم، رهبر، رهبر...و بعد دستش را برای اتوبوس‌هایی که می‌رفتند تکان می‌داد.
داخل حرم امام زاده پیر مراد نشسته بودم. جای سوزن انداختن نبود. اشک از چشم‌هایم روان بود! جا مانده بودم و نمی توانستم با بقیه برای تشییع بروم آمده بودم برای خدا حافظی از دوستانم که متوجه دختری شدم که لباس سبز به تن داشت، سنش دو سال، دوسال و نیمی می زد. ضریح را محکم در دست گرفته بود و چیزهایی می گفت که کم کم این کارش تبدیل به گریه شد.مادرش بعد از اینکه نمازش تمام شد او را بغل کرد و گفت: دخترم بیا بریم برات از اون بستنی خوشمزه ها بخرماما دختر بچه با گریه گفت: من می خوام سوار اتوبوس بشم!مادر بچه را محکم در بغل فشرد و گفت: نه ریحانه جان، بیا بریم خونه از همون غذا خوش مزه ها بهت بدم.طاقت نیاوردم و همراه ریحانه و مادرش رفتم به اتوبوس ها که رسیدیم ریحانه مشت بر سینه ی مادر می کوبید و جیغ و داد می زد و با گریه می گفت: من می خوام سوار اتوبوس بشم.خیلی ناراحت بودم هم به خاطر ریحانه هم به خاطر خودم چون نمی توانستیم به مراسم تشییع برویم اگر می رفتم، کی از مادرم مراقبت می کرد؟ کنار ریحانه ایستاده بودم و اشک می ریختم.ریحانه گریه هایش ادامه داشت و ول نمی‌کرد و این را بارها تکرار می‌کرد: من می‌خوام سوار اتوبوس بشم، رهبر، رهبر...و بعد دستش را برای اتوبوس‌هایی که می‌رفتند تکان می‌داد. مادرش می‌گفت: خدایا این بچه با این سنش این چیز ها را از کجا می فهمد؟خانمی چادری از اتوبوس کناری پیاده شد. آمد کنار مادر ریحانه ایستاد و گفت: من چند پارچه ی سبز دارم که به دوستانم قول داده‌ام آنها را برایشان تبرک کنم و به قبر رهبر شهیدمان و خانواده‌ی گرامیشان بزنم،یکی هم اضافه داشتم که نمی‌دانستم و امروز فهمیدم خدا آن را برای شما فرستاده و کنار گذاشته است.
آدرس خانه تان را بدهید تا بعد سفر آن را برایتان بیاورم.نگاه نافذ بین آن خانم و ریحانه مسیری بی برو برگشت ساخته بود. آن خانم دستی به سر و روی ریحانه کشید و گفت: این دختر هوش معنوی بالایی دارد!بعد آدرس را گرفت؛ ریحانه را بوسید و دستی برایش تکان داد و سوار اتوبوس شد.از آن به بعد و بعد از حرکت اتوبوس ها و خالی شدن خیابان ها ریحانه دیگر گریه نکرد و با چشم های درشت مشکی اش در آغوش مادر آسمان را می نگریست؛آسمانی که خورشید میان ابرهای سرخ آن فرمانروایی می کرد. صدای زیبای دعایی که در صحن امامزاده پخش می شد توجه همه را به خود جلب کرده بود و ریحانه هم همراه با آن دعا، کلمات را دست و پا شکسته تلفظ می کرد...
مکان: فارس، استهبان، امامزاده پیرمراد✍️روزهای بدرقه به روایت سیده فاطمه تابعی
09:42 - 26 تیر 1405

2 بازنشر
32٫7k بازدید