جنایتِ خیابانِ جاجرودی

مرد جهادی قبول کرد و کیسه را دستش داد تا عکس بگیرد. زن گوشی را گرفت بالا و صدم ثانیه‌ای بعد از آن‌که صدای شاتر دوربینش آمد، گریه کرد؛ نه گریه معمولی. از آن‌چه به سر زن آمده بود، جا نخوردم؛ انتظارش را داشتم...
قدش برای یک زن بلند به نظر می‌رسید. با عینک دودی و لچک مشکی رنگی که روی سرش گذاشته بود، شکل حقوقی‌ها شده بود؛ احتمالا وکیلی چیزی بود.داشت وسط خیابان شهید جاجرودی و بین آن چهار آپارتمان بیست واحدی‌ای که با موشک، دل و روده‌اش بیرون زده و سقف‌هایش روی هم ریخته شده بود، برای مرد کنار دستش توضیح می‌داد که «اسراییل همه 'تارگت'هایش را نقطه‌ای انتخاب می‌کند» و نمی‌داند چرا این چهار ساختمان را که همه ساکنانش غیرنظامی بوده را مورد اصابت قرار داده.من کجا بودم؟ ده دوازده متر جلوتر. در فاصله دو ساختمان اول و دوم؛ بعد از نوار خطر زرد، داشتم از کفش اسکیت صورتی و عروسک خرس قرمز وسط آوار عکس می‌گرفتم و هم‌زمان به توضیحات آن زن هم گوش می‌دادم که صدای مردانه بلندی، آن‌قدر بلندتر که دیگر چیزی از فرکانس صحبت‌های زن نشنیدم، حواسم را برد سمت خودش: «آقای محترم! آقاا! ما این نوار خطر رو برای شما گذاشتیما. بیا عقب. اونجا خطرناکه. ممکنه آوار بریزه رو سرت.»در فاصله زمانی و مکانی برگشت به سمت صدا، خودم را جمع‌وجور کردم و دو سه دلیل هم تراشیدم: «دیدم کارگرا دارن آوار توی ساختمونا رو تخلیه می‌کنن، این خط زرد هم که شُل و ول شده، رفتم جلو.»نذاشتم رد عصبانی چشم‌هایش بهم اصابت کند. بلافاصله پرسیدم: «شما از نیروهای جهادی هستین؟»'جهادی' را یک‌طور باافتخاری ادا کردم، جوری‌که ابروهای هفتی و چهره درهمش، حالت عادی گرفت و با همان صدای بم و تکان دادن سر بهم جواب مثبت داد.مرد، چهارشانه و قدبلند بود. آن‌قدر بلند که از من هم چند سانتی بالاتر رفته بود.ریش‌های جوگندمی‌اش هم تا وسط‌های گردنش می‌رسید.
«میتونم توی ساختمونا برم؟ هرچی از نزدیکتر، جزییات رو ببینم، حرفِ برای گفتنم بیشتره.»چند ثانیه به چهره‌ام خیره شد و انگار تصمیمش را گرفته باشد، ساختمان روبرویی را نشانم داد: «بیا بریم این‌جا. طبقه بالاییش رو نریا. خطرناکه.»یک دستش دستکش پلاستیکی داشت و توی دست دیگرش پلاستیک شفاف دسته‌داری گرفته بود. کمی ازش دور شدم و رفتم سمت وسایلی که داخل خانه بود. کف حیاط چند تا کتاب روی هم تلنبار شده بود: توضیح‌المسائل محمدتقی بهجت، صحیفه سجادیه و چند کتاب دیگر. 'شاه‌جنگ ایرانیان' ذبیح‌الله منصوری را هم توی یکی از اتاق‌ها دیدم با یک من خاکی که رویش نشسته بود.داخل هال رفتم. صدای خرد شدن آوار زیر کفش و خاک و خُلی که توی حلقم می‌رفت، دهانم را تلخ کرد. زیر چند بند انگشت آوار، صورت خاک گرفته فرش لاکی‌رنگ خانه را هم دیدم.در فریزر توی آشپزخانه باز بود و بوی گندیدگی غذاها و مگس‌هایی که دورشان می‌چرخیدند، صحنه مشمئزکننده‌ای ساخته بود.مرد توی حیاط با گوشی‌اش حرف میزد: «علی جان! حرکت کردی؟! این تیکه گوشت رو نبردی که!» و پلاستیک دسته‌دارش را چند سانت بالاتر گرفت.چشم‌هایم گرد شد و قلبم مچاله: «اینا گوشت انسانن؟»سرش را به علامت تایید تکان داد. خودم را نباختم. تلخاب دهانم را قورت دادم: «از کجا بین این همه آوار، تشخیص میدین؟!»صدایش از آرامی به بی‌خیالی میزد ولی مطلقا بی‌حس نبود: «دیگه بعد از این همه وقت توی آوار گشتن و جنازه دیدن، از بافت و رنگش تشخیص میدیم. حتی گوشت انسان و حیوان رو هم می‌فهمیم.»به گوشت جزغاله و سیاه توی پلاستیک نگاه کردم و پشت سرش به در ساختمان رسیدم.
خانم حقوقی ایستاده بود همان‌جا. جلو رفتم و به یادمانی که برای شهدای آن چهار ساختمان درست کرده بودند، خیره شدم. خانم حقوقی رفت سمت آقای جهادی. نمی‌دانم بحثشان چه بود. ذهنم درگیر خرابی‌هایی بود که دیده بودم. ولی از یک جای بحث به بعد تُن صدا یا محتوای حرفهای زن، گوش‌هایم را تیز کرد:«میتونم ازش عکس بگیرم؟!»رو برگرداندم. به گوشت‌های جزغاله اشاره می‌کرد.مرد جهادی قبول کرد و کیسه را دستش داد تا عکس بگیرد. زن گوشی را گرفت بالا و صدم ثانیه‌ای بعد از آن‌که صدای شاتر دوربینش آمد، گریه کرد؛ نه گریه معمولی. اگر تُن صدای زنانه را ازش حذف می‌کردی، الگوی گریه‌اش مثل مردها بود. مَفصل بازو و مچ را روی صورتش گرفت و های و های ضجه میزد. چند بار وسط اشک‌هایش اسراییل را لعنت کرد و دوباره به گریه‌اش ادامه داد.از آن‌چه به سر زن آمده بود، جا نخوردم. انتظارش را داشتم ولی نه این‌قدر. جزییات همیشه اثربخش است. هرچه دور بایستی و آرماتورهایی که مثل دل و روده از ساختمان بیرون ریخته را نگاه کنی، حسی نمی‌گیری. تمام احساسات در همین جزییات است. در همان اسکیت صورتی، خرس عروسکی قرمز، همان‌ توضیح‌المسائل محمدتقی بهجت و همین گوشت‌های سوخته توی پلاستیک دسته‌دار شفاف.جزییات، آدم را بیچاره می‌کند.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان؛ روایت محمدحسین عظیمی از مشهد شهدای خیابان جاجرودی تهران
14:49 - 7 اردیبهشت 1405
فرهنگ
حماسه و مقاومت
روایت‌های مردمی

7 بازنشر12 واکنش
66٫3k بازدید