آقای لبخند بچهها
پرسیدم خسته نمیشوی تا ساعت دوازده شب با این سروصدا؟ گفت مردم برای کشور هرشب دارند میآیند. من هم یکی. بعد هم گفت دلش خوش است که لبخند اینشبهای بچهها یک جایی میریزد توی زندگیاش.
نوبت ما بود و سبحان با همان پستونک توی دهانش تاسِ کائوچویی همقدِ خودش را بلند کرد آورد داد دست ریحان. با سبحان همانجا جلوی اتوبوس شهرداری آشنا شدیم. آمده بود میدان معلم مگمگ آمریکا بگوید با مامانبابایش و روی صفحهٔ مارپلهٔ بزرگ کف خیابان رژه برود. داداشش هم آنطرفتر توی صف تفنگبادی ایستاده بود و میخواست تیرِ چوبپنبهای تفنگ را بزند وسط مغز سر سهپخمه. ریحان تاس انداخت و شش خانه رفت جلو و نوبتِ جایزهاش را داد به ستایش. چون بابای ستایش داشت صدایش میزد و باید زودتر میرفت.چای را خنک نشده سر کشیدم که پیرمرد از پله اتوبوس آمد پایین. از همان اول زیرنظرش داشتم. از همان اولی که روی صندلی راننده نشسته بود و بچهها را تماشا میکرد و لبخند میزد. رفتم سمتش. خداقوتی گفتم، لبخندش پهنتر شد و گپ زدیم.آقا رستایش پانزده سال میشود راننده خط دانشگاه است. از پایینِ تپه، دانشجو سوار میکند میبرد بالا؛ دانشکده الهیات و حقوق و کتابخانه میرزا. از آنجا هم سوار میکند میآورد پایین.حالا هم پنج شب است آقا رستایش با اتوبوس میآید میدان معلم تا بچهها را خوشحال کند وسط جنگ.پرسیدم خسته نمیشوی تا ساعت دوازده شب با این سروصدا؟ گفت مردم برای کشور هرشب دارند میآیند. من هم یکی. بعد هم گفت دلش خوش است که لبخند اینشبهای بچهها یک جایی میریزد توی زندگیاش و من به این فکر کردم حتما همین حالا هم لبخند بچهها وسط زندگیاش است.
اجازه گرفتم عکس بگیرم. گفت آخر با این قیافه؟! گفتم قیافهتان خیلی هم خوب است. شاتر را که زدم دوتا از بچهها آمدند گفتند «عمو تفنگ بادیه خراب شده».عمو -یا همان آقا رستایش خودمان- عذرخواهی کرد و رفت تفنگ را تعمیر کند تا بچههای بیشتری خوشحال بشوند که میتوانند توی میدان معلم، تیر بزنند وسط مغز سر سهپخمه.✍️ روزنگار #جنگ_رمضان به روایت فاطمه افضلی____________________________📌خردهروایتهایی از آدمها، خیابانها و خانهها 09:29 - 28 فروردین 1405