گُم نگردد دختری

روی دیوار شورا بنر هجده تا از شهدا را زده‌اند. اسماعیل کنار بنر می‌ایستد و مثل پرده‌خوان‌ها یکی یکی شهدا را معرفی می‌کند. روایت شهید زیاد شنیده‌ام، ولی شنیدن روایت شهادت دختر بچه‌ها دل می‌خواهد.
«سلام علیکم؛ اهلا»هویت عربی لامرد در همان سلام‌علیک اول با آبدارچی شورای شهر توی صورتم می‌خورد. هورت اول چای و مزه تند زنجبیلی‌اش هم گرمسیری بودن منطقه را به رخمان می‌کشد.محل استقرارمان را اسماعیل هماهنگ کرده؛ اسماعیل مصلی‌نژاد. طبقه دوم شورای شهر. کوله‌هایمان را می‌گذاریم روی تخت، پاشنه کفش‌مان را ور میکشیم و از پله‌های آهنی مهمان‌خانه پایین می‌رویم. فاز مهندس ناظری برمی‌دارم و توی دلم می‌گویم: «این پله‌ها رو اگه توی شیراز کار کنن، تخلف محسوب میشه. حالا اینجا داخل ساختمون شورای شهرش استفاده شده.»روی دیوار شورا بنر هجده تا از شهدا را زده‌اند. اسماعیل، درب شورا آمد دنبالمان. کنار بنر می‌ایستد و مثل پرده‌خوان‌ها یکی یکی شهدا را معرفی می‌کند: «شهید حمید امینی دکترای مهندسی کشتی از دانشگاه صنعتی شریف داشته. ساکن نروژ بوده. اومده بوده لامرد خونواده‌ش رو ببینه. بهش گفتن برگرد نروژ الان جنگ میشه، جواب داده منم مثل نود میلیون ایرانی. خونم که رنگین‌تر نیست.»به عکس شهید نگاه می‌کنم. کراوات قرمز با پس‌زمینه پیراهن سفید و کت روی دست راست.«هلما احمدی‌زاده و الهام زائری رفته بودن سالن ورزشی برای تمرین والیبال. هلما یه ترکش خورده بوده توی جناغ سینه‌ش. الهام هم تعزیه‌خون بوده. دو سال همراه باباش تعزیه سکینه(س) رو می‌خونده.»صورت هر دو بچه‌سال می‌زند. اسماعیل می‌گوید کلاس چهارم ابتدایی بوده‌اند.«آوینا برزگر هم دو ساله‌ش بیشتر نبوده. توی حیاط پیش مامانش بوده که ترکش بهش می‌خوره و تا میبرنش بیمارستان شهید میشه.»روایت شهید زیاد شنیده‌ام. شهدایی که از قامت رشید و هیکل ورزیده‌شان گاهی چند کف دست بیشتر نمی‌ماند. تحمل می‌کنم.
به‌قول سیدحسن حسینی «من برآنم که قافیه بودن مرد با درد اتفاقی نیست». مرد بوده و باید درد می‌کشیده، ولی شنیدن روایت شهادت دختر بچه‌ها دل می‌خواهد. مخصوصا وقتی خودت هم دختردار باشی.«شهید سیدرضا موسوی هم برای خودش داستانی داره. پدرش نگهبان اداره انتقال خون لامرده. خودش ایستاده بوده دم در اداره تا همراه مادرش برن برای خرید افطار که ترکش موشک بهش میخوره و شهید میشه.»باور این‌که اتفاقی به این مهمی در استان افتاده باشد، این همه شهید غیرنظامی داده باشیم و بعد از یک ماه چندان رسانه‌ای نشده باشد، سخت است. خودم را سرزنش می‌کنم که چرا کاهلی کردم.اسماعیل جلو می‌افتد و ما هم پشت سرش می‌رویم تا محل اصابت موشک‌ها را نشانمان دهد.(ادامه دارد)✍️روزنگار #جنگ_رمضان؛ روایت محمدحسین عظیمی از سفر به لامرد
14:48 - 19 فروردین 1405
حماسه و مقاومت
روایت‌های مردمی
استان ها

2 بازنشر4 واکنش
141٫8k بازدید


2 پاسخ

تصویر نمایه‌ی ‌غلامعلی.میم‌
@Gholamali_mim3 روز پیش
در پاسخ به
چه حرف جاهلانه ای!زن و مرد فرقی نمیکنند وقتی موضوع کشته شدن در بمباران است و ناموسی نیست

در پاسخ به
جاهلیت رو میشه بو کشید در این پست