آقا امرالله
دختر از التماس افتاد. پرچم سرخ حضرت امام حسین (علیه السلام) را که روی کفن انداخته بودند، برداشت و دور گردن انداخت. فقط بهت بود و سکوت بود و دور شدن از پیکر پدر. «پدر سر نداشت»
گفت: «خط قرمز را بگیر و برو جلو تا برسی به معراج شهدای بهشت احمدی». عطر گرم بوی اسفند سرم را به سمت دیگری چرخاند. گوشهایم تیز شدند و سرک کشیدند. صدای آقای فانی که مویه میکرد: «حسین»، مطمئنم کرد که معراج چند قدم جلوتر است. خط قرمز را رد کردم. تاپتاپ قلبم رسیدنم به معراج را تأیید کرد. پاهایم به التماسکردن عادت کردهاند؛ به هرحال، رساندنم به آنجا. فضای معراج از شیون دختر پر شده بود: «بُوام، تا قیامت، بُوام». دیگر به مویه آقای فانی نیازی نبود. نفس همسر شهید، شعله کشیده بود و از درون او را میسوزاند. ای کاش آزاد میشد. قدم از قدم برداشتم، پیشانی یخ کردهام را روی پیشانی داغش گذاشتم. آتش دردش به جانم افتاد؛ نفسش آزاد شد. با دو شماره نفس کشید؛ دوباره ماتم و سکوت. یقین داشتم گلاب نفسش را جا میآورد. این را در عزای پدرم تجربه کرده بودم. آقا امرالله را آوردند. همسر که تاب دیدن نداشت را بردند. دختر ماند تا روی پدر را ببیند. التماس میکرد. جواب میشنید: «اجازه نداریم». کسی در گوشش زمزمهای کرد. یکدفعه، دختر از التماس افتاد. مبهوت پدر را نگاه کرد. پرچم سرخ حضرت امام حسین (علیه السلام) را که روی کفن انداخته بودند، برداشت و دور گردن انداخت. فقط بهت بود و سکوت بود و دور شدن از پیکر پدر. «پدر سر نداشت».
به قول شیرازیها: «خدا گل ورچینه». دامادشان میگفت: «آقا امرالله همین دیروز با هیجان تعریف میکرد که خودش دیده دکل را زدند؛ بعد منبع آب را زدند و حتماً فردا جای دیگر این حوالی را میزنند».آقای شهید امرالله فرهادی، سبزبان بوستان! تو میتوانستی فردا نروی. تو خطر را حس کرده بودی؛ اما خط مقدم را رها نکردی. ثابت کردی که مقتدایت، مولایت حضرت امام حسین علیه السلام است. تو، هیهات من الذله را عملاً ثابت کردی. سر دادی، شرف و غیرت ندادی. امرالله، تو امر خدا را در عمل پیاده کردی. ثابت کردی مردها اهل عملاند. تو ثابت کردی حرف مرد یکی است: دفاع از غیرت و ناموس مردم، دفاع از وطن! اسمت چه با مسمی است. بر همه ما مبارک باد: «امرالله».✍️ روزنگار جنگ رمضان به روایت فاطمه وفاپور
14:47 - 11 فروردین 1405