ای ساربان! آهسته رو کآرام جانم میرودوآن دل که با خود داشتم، با دلسِتانم میرودمن ماندهام مهجور از او، بیچاره و رنجور از اوگویی که نیشی دور از او، در استخوانم میرودگفتم، به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریشِ درونپنهان نمیماند که خون، بر آستانم میرود
مَحمل بدار ای ساروان! تندی مکن با کاروانکز عشق آن سرو روان، گویی روانم میروداو میرود دامنکشان، من زَهرِ تنهاییچشاندیگر مپرس از من نشان، کز دل، نشانم میرودبرگشت یار سرکشم، بگذاشت عیش ناخوشم…نمایش بیشتر