غروبی که وعده طلوعی دیگر است
او رفت، اما نه چونان رفتنی ساده؛چون خورشیدی که غروبش وعده طلوعی دیگر است.
آن روز، آسمان ایران کوتاهتر از همیشه به نظر میرسید؛گویی میخواست به زمین نزدیکتر شود تا قامت استوار مردی را که بر خاک افتاد، در آغوش بگیرد.شهید آیتالله علی خامنهای نه در خلوت عافیت، که در میانه میدان مسئولیت، در سنگر کار و در کنار مردمش به خون نشست؛ همانجا که سالها با صدایی استوار از عزت گفت و با نگاهی نافذ از آیندهای روشن سخن راند.گلوله حادثه، سینهاش را شکافت، اما پیش از آن، نامش را در صفحهای زرین از تاریخ حک کرده بود.چه شکوهی بالاتر از اینکه رهبر، در میان امتش شهید شود؟نه در سایهسار دیوارهای بلند، که در گرمای نفسهای مردمی که دل به او سپرده بودند.خونش بر زمین ریخت، اما زمین را سرخِ غیرت کرد؛ سرخیای که پیام داشت: راه هنوز زنده است.آن لحظه، زمان لرزید.ستونهای ساختمان محل کارش گویی به احترامش خم شدند، و پرچمها در باد، نه از اندوه، که از سوگِ غرور به اهتزاز درآمدند.شهادتش، خاموشی نبود؛ انفجار نور بود در تاریکیِ تهدیدها.او سالها از ایستادگی گفت، و سرانجام خود، بلندترین فریاد ایستادگی شد.پیکرش بر خاک افتاد، اما قامت آرمانهایش بلندتر از همیشه قد کشید.دشمن شاید پنداشت با خاموشکردن یک صدا، سکوت میآورد؛غافل از آنکه خون شهید، هزاران صدا میآفریند.ملت گریست؛ آری، اشک ریخت، اما اشکهایش بوی شکست نداشت.بوی عهد داشت.بوی تداوم.بوی آن پیمانی که میان رهبر و مردم بسته شده بود و اکنون با خون، مُهر ابدیت خورده بود.او رفت، اما نه چونان رفتنی ساده؛چون خورشیدی که غروبش وعده طلوعی دیگر است.و تاریخ نوشت: مردی که در کنار مردم زیست، در کنار مردم جنگید، و در کنار مردم، به بلندای شهادت رسید.
12:57 - 13 اسفند 1404