تصویر ایران در «پایتخت 6»؛ گورستان استعدادها یا ...!
به نظر شما سریال پایتخت شش معرف چه ایرانی است؟
این روزها تحلیلهای مختلفی از سریال پایتخت دیده میشود، که هر کدام در نوع خود قابل احترام است اما من میخواهم این سریال را در از منظر مواجهه با استعدادها که به نظرم پیام اصلی سریال هم هست مورد مطالعه و بررسی قرار دهم.
شاید بتوان گفت مهمترین پیامی که این سریال آن را فریاد می زند این است که ایران گورستان استعدادهاست. استعدادهایی مثل بهتاش که در انبوه تحقیر هاو ناامیدی ها به تنهایی رشد می کند. و بعد هم از همه چیز و همه کس میبرد و می رود تا زندگی ایده آل خود را جایی خارج از این مرز و بوم رقم زند. پلان های متعددی رو دیدیم که او از فقر، تحقیر و فلاکت خداحافظی می کند. شاید او نماد اعتراض جوان ایرانی است. جوانی که می پندارد استعدادش سرکوب شده و مقصر را هم آمیخته ای از حکومت، فرهنگ و حتی مذهب، و به طور کلی زیست بوم جامعه موجود ایرانی می پندارد.
استعداد دیگر، نقی معمولی است. کسی که در میانسالی برای اولین بار برای رهایی از مشکلات مالی به طور جدی وارد ورزش قهرمانی میشود و تا قهرمانی جهان هم پیش می رود. او نیز استعداد خفته ای است که خیلی عجیب در میانسالی بروز می نماید، به تنهایی رشد می کند و بعد از درخشش هم به حال خود رها می شود. حتی برای شرکت در دوره مربی گری در کشور ترکیه هیچ گونه حمایتی از او نمی شود، در حالی که مهمت دوست و ورزشکار ترک تبار او وضعیتی کاملا متفاوت دارد. ثروتی که در تصور نقی هم نمی گنجد و قاعدتا باید از راه ورزش کسب شده باشد.
نقی حتی بعد از دریافت مدرک مربی گری هم حمایت نمی شود و برای به دست آوردن منبع درآمد از کلیه پدر هم مایه می گذارد تا شغل فاخر! رانندگی مجلسی آدم را تصاحب کند. و چه کودکانه یا شاید هم زیرکانه گمان می کند که برای حفظ آن باید لباس ریا به تن کند و دائما کلیه پدر را به آقای نماینده یادآوری کند. پس نقی هم استعداد دیگری است که جامعه و دولت او را رها کرده است. او وقتی حتی همین شغل را هم از دست می دهد، از لهستان برای داوری در کشتی زنان دعوت می شود. پس راه شکوفایی و بهره وری این استعداد هم خارج از کشور است. اما دو چیز مانع از آن می شود. یکی مذهب و دیگری همسر. در اینجا علاوه بر حکومت، مذهب و فرهنگ ایرانی هم عاملی برای سرکوب یک استعداد معرفی می شود.
...
به نظرم پایتخت شش سریالی است درباره استعداد ها، نخبه ها و قهرمانان فراموش شده که برخی از این کشور می گریزند، و برخی هم دچار بزهکاری میشوند و برخی هم برای گذران زندگی به هر شغلی روی می آورند. در این میان اگر هم کسی موفق شود یک اتفاق است و رویه خلاف آن است.
اگر این قرائت درست باشد، این سریال توجیهی است برای رفتن کیمیاها، فغانی ها، و ... تشویقی است برای جوانان، و هشداری است برای مسئولانی که از مردم دور شده اند و به کار خود مشغولند.
اینکه نقد نویسندگان ای سریال به برخی از مسئولان کشوری و حتی لشکری وارد است یا نه مطلبی علی حده است. اما این سریال روایتگر صفحه تاریک جامعه ایرانی است آن هم آمیخته با تحریف.
جامعه ای که نه تنها نظام سیاسی حاکم بر آن استعداد کش است، که فرهنگ جاری در آن که بخش مهمی از آن مذهب است، نیز استعداد سوز است.
پس در یک کلام می توان گفت در این جغرافیای سیاسی و در این زیست بوم از آینده روشن خبری نیست.
به طور حتم هما سعادت هم یکی دیگر از این استعدادها است. زنی که هم در خانه و خانواده موفق است و هم در بیرون از خانه. نماینده ای لایق در شورای شهر، و فردی توانمند در عرصه رسانه که اطرافیانش او را لایق نمایندگی مجلس هم می دانند و شاید کار آمدتر از حاجی مالکی. بزرگترین مانع او شوهرش است. اینجا نیز فرهنگ مهمترین مانع شکوفایی این استعداد معرفی می شود.
ارسطو استعداد ویژه ای ندارد، اما از آسیب های فرهنگی جامعه ضربه خورده است. او اگر چه با ندانم کاری، ثروت خود را از دست می دهد اما ناخواسته و شاید به دلیل اوضاع نابسامان اشتغال و بی معرفتی اطرافیان، وارد بازی خطرناکی می شود که بیرون آمدن از آن از عهده خود او هم خارج است. بازی کثیفی که آتش آن دامن دیگران را هم میگیرد و شغل و اعتبار و آبروی آنها را به مخاطره می اندازد.
بهبود نیز نمونه ای از یک ایرانی به خود واگذار شده است. او که در راستای خدمت به محیط زیست میهنش به روزگار ی دچار می شود که روزی هزار بار آرزوی مرگ می کرده، حالا پس از سال ها اهمال دولت در آزاد سازی او، به ایران برگشته و نه تنها از او استقبال نمی شود، که شغلش را هم از دست می دهد. شاید او نماد یک قهرمان فراموش شده است. قهرمانی که نه تنها از حکومت بلکه از مردم نیز نامهربانی و ناسپاسی دیده است. تنها دلخوشی اش برنامه احسان علیخانی است که از آن هم خبری نمی شود.
...
17:25 - 18 فروردین 1399