عروسی که فقط یک ماه با دامادش زندگی کرد
«وقتی ماشین جلویی با شدت پیچید جلوی ماشین ما، خیلی ترسیدم. سر ترس من و اینکه خود آقا جواد خیلی در رانندگی مراعات میکرد دیدم که خیلی برافروخته شده. وقتی پیاده شد دیدم راننده جلویی خانم است»... روایت عروسی که فقط یک ماه با دامادش زندگی کرد، روایت عاشقانهای از زندگی با شهیدی است که روز اول جنگ به رهبر شهیدش پیوست.
گروه زندگی: فاطمه حسینی، عروس خوشبختی است که گرچه عمر زندگیاش کوتاه بود. اما او با مردی زندگی کرده است که به قول خودش سر اخلاق خاصش بود که شهید شد. این عروس جوان و انقلابی بغضش را که هی سرک میکشد توی حرفمان پس میزند و میگوید: جواد من ۲۱ تیرماه سال ۷۲ به دنیا آمده بود. خودش میگفت من روز عفاف و حجاب به دنیا آمدهام، کم کسی نیستم ها! کم کسی هم نبود واقعاً. مرد ندیده بودم اینقدر باسلیقه! آنقدر حوصله داشت که فکر میکردم جایمان عوض شده. وقتی میرفتیم برای من خرید کنیم، فروشندهها هم متوجه ظرافتش میشدند. به من میگفتند خانم شما تا این آقا رو داری غم نداری! راست میگفتند. تا جواد را داشتم غم نداشتم.
با سلیقهترین مرد دنیا بود
«یکبار رفته بودم برای من پالتو بخریم. ۲ ساعت تمام توی فروشگاه بودیم و آقا جواد داشت باظرافت و دقت برای من انتخاب میکرد. فروشنده گفت آقا شما تقریباً همه مدلهای ما را پرو کردید، کم، کم وقت بستن فروشگاه رسیده. چیزی انتخاب نکردید؟ آقا جواد از فروشنده بامحبت عذرخواهی کرد و گفت: من میخوام بهترینها رو برای همسرم انتخاب کنم. همیشه همینطور بود. هیچوقت شکایتی از مخارج نمیکرد و میگفت من برای خانوادهام خرج میکنم خدا عوضش را میدهد. حتی مهمانی میخواستیم برویم، بادقت تمام چیزی تهیه میکرد که مهمان هم دوستش داشته باشد و میگفت نباید فقط از سر وظیفه یک چیزی بخریم.»
غذا درست نکن خانم جان!
فاطمه حسینی تازه خانهاش را چیده بود. تازه عصرها دوتا استکان چایی توی سینی گلدارش میچید تا با تازهدامادش بخورند و از روزهای نیامده حرف بزنند. تازه یاد گرفته بود برنج آبکش را چطور بهتر بپزد و قورمه سبزی را چطور برای آقا جواد جاافتاده حاضر کند که پهپاد دامادش را چید و برد. اما همین یک ماه پر از خاطرههای شیرین برای فاطمه است: «من معلم بودم و مدرسه میرفتم، صبح که میخواستم بروم سرکار میدیدم آقاجواد چایی درست کرده و عصرها هم که برمیگشتم میگفت اصلاً ناهار نگذار. تو خستهای، یک نان و پنیری با هم میخوریم. وقتی هم که میدید برنج و خورشتم را آماده کردهام، میخندید و میگفت خانم خانمایی شدهای دیگر. کدبانوی خانهای... تازه داشتیم راهورسم زندگی را یاد میگرفتیم که جنگ شد.»
تا سه نشه بازی نشه!
نوعروس خانواده بشیری ادامه میدهد: «عاشق مهمان بود همسرم. در همین یک ماه زندگی، ۴ بار مهمان دعوت کردیم که دوستان آقا جواد هم بودند. بعضی وقتها میرفت خرید و میآمد. میدیدم ای بابا یک چیزی یادم رفته است. با علاقه باز لباس میپوشید و میرفت میخرید و میگفت باز هم اگر چیزی میخواهی بگو بروم بخرم. آنقدر حواسشان جمع بود که توی خانه اگر کموکسری میدیدند خودشان میخریدند میآوردند. نیاز نبود من بگویم.فاطمه حسینی، چند بار ناخنهایش را کف دستش فشار داده و حرف زده است. چندبار با مرور صدای همسرش، اشکهای صورتش را با کف دستپاک کرده، نمیدانم! اما وقتی از عشقشان حرف میزند، انگار که بغض غریبی در سرتاسر روایتم میپیچد. دامادی که آنقدر عاشق همسرش بود که به او میگفت میخواهم به همه نشان بدهم که عشق در ازدواج تا ابد میماند، دامادی که قرار بود یک روز هم بابا شود و دوتا پای کوچولو توی خانهشان بدود، حالا پر کشیده و رفته است و عروسش میگوید سرم بلند است که مانعش نشدم. گرچه جای خالی آقا جواد برای فاطمه جوان که هزاران آرزو بافته بود در خانه کوچکشان پرشدنی نیست.
حاج آقا اینا رو چند میدی؟!
از اخلاق شهید که میپرسم، فاطمه حرفهای زیادی برای گفتن دارد: خیلی خوشاخلاق و مردمدار بود. این را همه میگفتند. وقتی میرفتیم بازار، اگر نیازمندی میآمد پیشمان من گاهی میگفتم آقا جواد کل مسیر پر از اینهاست، بیا برویم. ایشان هم بهخاطر من میآمد اما میدیدم موقع برگشت دلش طاقت نیاورده و رفته است پیش همان نیازمند. گاهی حتی خودش پول نقد نداشت از من یا کسی میگرفت و میداد. یا میرفت پیش دستفروش و با او گرم میگرفت. میگفت حاجآقا اینارو چند میدی؟ هر روز میای؟ و مینشست و عین یک رفیق با دستفروش و نیازمند گرم میگرفت. وقتی هم میآمد پیشم میدیدم چقدر غصهشان را میخورد. آنقدر با همه مردم خوب و خوشبرخورد بودند که من میگفتم انگار همه را میشناسی. آقا جواد میگفت همه خلق خدان!آشنان دیگه!
رگ گردنش را دیدم!
«یک بار هم ماشینی با شدت پیچید جلویمان، من خیلی ترسیدم. آقاجواد خودش خیلی مراعات داشت توی رانندگی. وقتی دید من ترسیدم و ...خیلی ناراحت شد. راننده جلویی یک خانم بود. همسرم گفت: من به شما چی بگم آخه خواهرم؟ ولی آن زن با تندی حرف زشتی زد. با اینکه دیدم آقاجواد برافروخته شد اما همه را ریخت توی دلش و هیچ حرفی نزد. اینطور مراقب رفتارش با مردم بود.»این روزها و این شبها پای لانچر، مردان زیادی دست از خانوادهشان شسته و مقابل دشمن سینه سپر کردهاند. پاسدار شهید جوادبشیری خسروشاهی هم یکی از همانها بود. ولی نه فقط برای شیفت خودش که که داوطلبانه صبح و عصر روز حمله او پای لانچر نشسته بود و حتی پهبادی را شکار کرده بودند.
عزیز دلم یبار دیگه فقط زنگ بزن...
فاطمه روز شهادت همسرش را اینطور برایم تعریف میکند:از صبح که مدرسه بودم سروصداها میآمد. همسرم زنگ زد که بروم خانه پدری و اصلاً برنگردم خانه. با اینکه خیلی دلم آنجا بود اما حرفش را گوش دادم و برگشتم خانه. دوباره آقا جواد زنگ زد. دلداریام داد که نگران نباشم و در تبریز هیچ کاری از پیش نبردهاند. خبرها را هم از من گرفت. من هم گفتم از صبح که بیت را زدهاند خبری نیست. پرسیدم که عصر نمیآید؟ اما گفت میخواهد بماند. بعدها فرماندهشان گفت که آقا جواد هم صبح و هم عصر داوطلبانه پای لانچر مانده بود و اصلاً او همه عمرش در صف اول دفاع از نظام و انقلاب بود. فاطمه بغض سنگینش را پس میزند و میگوید: این آخرین تماس ما بود. از آن روز فکر میکنم کاش قطع نمیکردم، کاش تماسمان را بیشتر کش داده بودم. کاش بیشتر حرف میزدم،...چند لحظهای خوابم برد. خواب دیدم که جوادم زخمی شده است. بیدار شدم و شروع کردم قرآن خواندن، مدام آیات جهاد را میدیدم، قرآن را بستم و گذاشتم روی میز، یک هو از دلم گذشت خدایا راضیام به رضای تو! اصلاً نمیدانم چطور شد به یکباره این را گفتم. همیشه آقا جواد میگفت تو باید راضی باشی که من شهید شوم، من میگفتم نه باید پیشم بمانی. اما آن لحظه خدا دلم را راضی کرد. انگار آقا جواد خودش آمده بود رضایتم را بگیرد و پر بکشد.#شهدای_جنگ_رمضان#هوا_فضا_سپاه#مرگ_بر_اسرائیل #موشک #شهید_بشیری 15:10 - 20 اسفند 1404