وحدت در تنازع با سیاسی کاری

در لحظه‌ای که سیاستِ ملّی زیرِ فشارِ هم‌زمانِ تحریم، جنگِ روایت‌ها، و عملیاتِ فرسایشیِ روانی قرار دارد، مهم‌ترین سرمایهٔ هر جامعه نه صرفاً سازوکارهای رسمیِ قدرت، بلکه پیوندهای ناپیدای اعتماد، همدلی و احساسِ سرنوشتِ مشترک است. هر ملّتی در بزنگاه‌های تاریخی، پیش از آن‌که با بحرانِ اقتصادی یا تهدیدِ امنیتی روبه‌رو شود، در میدانِ معنا و در قلمروِ «تفسیرِ خویشتن» آزموده می‌شود؛ این‌که آیا می‌تواند خود را به‌مثابهٔ یک کلّ تاریخی بفهمد یا نه، تعیین می‌کند که در برابر فشارها فرو می‌پاشد یا تاب می‌آورد. از همین منظر است که فراخوان به انسجام، نه یک توصیهٔ حاشیه‌ای، بلکه یک دستورِ راهبردی در سطحِ حکمرانی به‌شمار می‌آید.در سنتِ اندیشهٔ سیاسیِ انتقادی، هیچ جامعه‌ای بدونِ ستون‌های پنهانِ توافقِ عمومی دوام نمی‌آورد. آن‌چه در ظاهر به‌صورت نهاد، قانون، بودجه، سیاست خارجی یا تصمیمات اقتصادی دیده می‌شود، در عمقِ خود بر شالوده‌ای از اعتمادِ جمعی و حداقلی از وفاقِ ملّی ایستاده است. این شالوده هنگامی آسیب می‌بیند که زبانِ سیاسی به‌جای توضیحِ واقعیت، آن را به دوگانه‌های کاذب فروبکاهد؛ وقتی منطقِ «یا این، یا آن» جانشینِ فهمِ پیچیدگی می‌شود، سیاست از تدبیر به تقابلِ فرساینده میل می‌کند. تجربهٔ تاریخی نشان داده است که دشمنِ بیرونی، بیش از هر چیز، از همین شکاف‌ها تغذیه می‌کند؛ از این‌رو هر سخن، کنش یا بازنماییِ رسانه‌ای که امیدِ عمومی را سست کند یا جامعه را در برابرِ خود به صف‌های متخاصم تقسیم نماید، در حکمِ ضربه زدن به بنیانِ بقاست.از اینجا می‌توان فهمید که چرا تأکید بر حفظِ وحدت، صرفاً یک موعظهٔ اخلاقی نیست، بلکه صورتِ سیاسیِ یک ضرورتِ تاریخی است.
در دوره‌هایی که یک ملت تحتِ فشارِ بیرونی قرار می‌گیرد، تفرقه از جنسِ خطای عادی نیست؛ تبدیل می‌شود به امتیازی برای طرفِ مقابل. به همین دلیل، مسئولیتِ جریان‌های سیاسیِ همسو با آرمانِ انقلاب، سنگین‌تر از دیگران است: آنان که در میدانِ دفاع، سازندگی و ایستادگی هزینه داده‌اند، از حیثِ تاریخی و اخلاقی بیش از همه باید نگهبانِ انسجام باشند، نه مسببِ فرسایشِ آن؟! در چنین وضعی، مطالبهٔ اصلی از نیروهای سیاسیِ وفادار به منطقِ مقاومت، این نیست که اختلاف را انکار کنند؛ بلکه باید بیاموزند چگونه اختلاف را از سطحِ تخاصم عبور دهند و به سطحِ گفت‌وگوی مسئولانه و نقدِ سازنده منتقل کنند. این تمایز، مرزِ میانِ بلوغِ سیاسی و ابتذالِ جناحی است.البته وحدت، اگر به قیمتِ خفه کردنِ نقد و بستنِ بابِ پرسش حاصل شود، بیش از آن‌که سرمایه باشد، ظاهری فریبنده است. جامعه‌ای که در آن همه‌چیز به نامِ «مصلحت» یا «وفاق» یکدست شود، دیر یا زود با انباشتِ نارضایتی، بی‌اعتمادی و بی‌صدایی مواجه خواهد شد. در نتیجه، پاسداری از انسجام زمانی معنا پیدا می‌کند که هم‌زمان دو اصل رعایت شود: نخست، مرزبندیِ روشن با رفتارها و گفتارهایی که امیدِ جمعی را می‌فرساید یا میدان را برای دوگانه‌سازی‌های زیان‌بار باز می‌کند؛ دوم، حفظِ امکانِ بیانِ انتقادِ منضبط، قانونی و مبتنی بر خیرِ عمومی. به بیان دیگر، انسجامِ پایدار نه محصولِ حذفِ صداها، بلکه نتیجهٔ سامان‌دادنِ صداهاست.در سطحِ سیاستِ عملی، این معنا به چند الزامِ روشن ترجمه می‌شود. دولت و نهادهای رسمی باید هر تصمیمِ کلان را با «پیوستِ انسجام اجتماعی» ارزیابی کنند؛
یعنی پیش از اجرا بسنجند که یک سیاست در حوزهٔ اقتصاد، فرهنگ، امنیت یا دیپلماسی چه اثری بر اعتمادِ عمومی و حسِ همبستگی خواهد گذاشت. رسانه‌ها نیز باید از بازتولیدِ دوگانه‌های مصنوعی پرهیز کنند، زیرا در وضعیتِ خطیر، کلمه تنها ابزارِ توصیف نیست؛ خود بخشی از میدانِ نبرد است. از سوی دیگر، نیروهای سیاسیِ مسئول باید از مصادره‌کردنِ مفاهیمِ ملّی برای رقابت‌های تنگِ گروهی فاصله بگیرند؛ زیرا هر تحریفِ زبانی، در نهایت به تحریفِ واقعیت و فرسایشِ اعتماد می‌انجامد. اینجاست که سیاست از سطحِ شعار به سطحِ اخلاقِ عمومی ارتقا پیدا می‌کند.نکتهٔ مهم آن است که جامعهٔ ایرانی در حافظهٔ تاریخیِ خود، تجربهٔ عبور از بحران‌های بزرگ را دارد. همین حافظه است که می‌تواند امروز نیز به‌مثابهٔ پشتوانهٔ روانی و سیاسی عمل کند. اما این حافظه زمانی ثمربخش خواهد بود که به جای اسطوره‌سازیِ صرف، به بازاندیشیِ مسئولانه منتهی شود: چه چیزی ما را در روزهای سخت نگاه داشت؟ چه عاملی سبب شد شکاف‌ها در مقاطعی بازسازی شوند؟ و چه سیاست‌هایی می‌تواند در وضع کنونی، از فرسایشِ بیشترِ سرمایهٔ ملّی جلوگیری کند؟ پاسخ به این پرسش‌ها ما را از سطحِ شعار به سطحِ راهبرد می‌برد.بنابراین، پیامِ اصلی روشن است: در این مرحله، مسئله فقط حفظِ آرامشِ ظاهری نیست؛ مسئله نگه‌داشتنِ امکانِ زیستِ جمعی است. هر جامعه‌ای که می‌خواهد در برابر فشارهای سنگین بیرونی بایستد، باید هم‌زمان سه کار را انجام دهد: امید را بازتولید کند، اختلاف را مدیریت کند، و عدالت را از یاد نبرد. اگر این سه در کنار هم قرار گیرند، انسجام از سطحِ شعار فراتر می‌رود و به نیرویی واقعی برای بقا و پیش‌روی بدل می‌شود.
همبستگی ملّی در چنین مقطعی، نه یک شعارِ تشریفاتی، بلکه شرطِ بقای جمعی و ضامنِ عبور از گردنه‌های خطرناکِ تاریخ است. جامعه‌ای که در برابر فشار بیرونی، جنگ روایت‌ها و فرسایش اقتصادی، رشته‌های اعتماد و همکاری را از دست بدهد، پیش از آن‌که در میدانِ قدرت شکست بخورد، در درونِ خود دچار فرسودگی می‌شود. از این‌رو، حفظِ یکپارچگی ملّی یعنی مراقبت از سرمایه‌ای که حاصلِ رنج، تجربه و ایستادگیِ نسل‌های پیشین است؛ سرمایه‌ای که اگر پاس داشته شود، می‌تواند از دلِ تهدید، امکانِ بازسازی و پیش‌روی بیافریند. در این معنا، هر گفتار یا رفتاری که به شکاف، بدبینی و سستیِ امید دامن بزند، در عمل به تضعیفِ بنیانِ مشترکِ زندگیِ سیاسی می‌انجامد.اما همبستگی ملّی زمانی معنا و دوام پیدا می‌کند که بر عدالت، مسئولیت‌پذیری و احترام به تنوعِ درون‌ملّی استوار باشد. وحدتِ پایدار از حذفِ صداها و یکدست‌سازیِ اجباری زاده نمی‌شود، بلکه از احساسِ مشارکتِ واقعی در سرنوشتِ جمعی شکل می‌گیرد. هرچه پیوند میان دولت، نیروهای سیاسی و مردم بر پایهٔ صداقت، انصاف و خیرِ عمومی محکم‌تر شود، امکانِ سوءاستفاده از شکاف‌ها کمتر خواهد شد و جامعه در برابر فشارهای بیرونی مقاوم‌تر می‌ماند. بنابراین، همبستگی ملّی را باید به‌مثابهٔ یک پروژهٔ اخلاقی و سیاسی دید: پروژه‌ای برای حفظِ خانهٔ مشترک، صیانت از امید عمومی، و تبدیلِ اختلاف به گفت‌وگو، نه خصومت.
در این برههٔ حساس از تاریخِ جمعی، خرد حکم می‌کند که وحدت، نه یک انتخابِ تاکتیکی، که ضرورتی عقلانی برای تداومِ زیستِ مشترک است؛ چراکه انسجامِ اجتماعی، تجلیِ خردِ جمعی در عملِ مشترک و شرطِ امکانِ زندگیِ مسالمت‌آمیز است و هرگونه تفرقه‌افکنی، نه‌تنها نفیِ خردِ سیاسی، که سلبِ مسئولیتِ اخلاقی در قبالِ آیندهٔ مشترک است.در این میان، سیاسی‌کاری یعنی اولویت‌دادنِ منافعِ حزبی و جناحی بر منافعِ عمومی، آفتِ پنهانِ وحدت است که گسستِ اجتماعی را تشدید و اعتمادِ جمعی را فرسایش می‌دهد. همبستگیِ ملّی، آزمونِ سترگِ مسئولیت‌پذیریِ نخبگان و خردِ جمعی است؛ آزمونِ گذر از پراکندگی به سویِ وحدتِ ارگانیکِ جامعه، به‌گونه‌ای که در این آزمون، سکوتِ خردمندان خیانت به آینده و تنازعِ ناآگاهان ویرانیِ حال است.از این‌رو، تأکید می‌شود بر پاسداری از وحدتِ ملی به‌عنوانِ بنیادِ بقایِ اجتماعی، پرهیز از گفتمان‌هایِ تفرقه‌انگیز و تقابلی، ترویجِ اخلاقِ گفت‌وگو و مدارا در عرصهٔ عمومی، و صیانت از انسجامِ اجتماعی به‌مثابهٔ امانتِ نسل‌ها؛ زیرا وحدت، نه شعار که شریعتِ زیستِ مشترک است و انسجام، نه تاکتیک که حکمتِ پایدارِ ملّی است؛ و این شریعت و حکمت، در تنازعِ ذاتی با هر صورتی از سیاسی‌کاری قرار دارد.#ایران#ایران_هرچه_قوی_تر#امت_احمد#امام_صادق#استقلال#انسجام_اجتماعی#وحدت#سیاسی‌کاری
12:14 - 8 شهریور 1405

2 واکنش
23٫3k بازدید



1 پاسخ

@user17091015609447710362 ساعت پیش
در پاسخ به
خیلی منسجم و مستدل و به روز و البته در جهت درست