رقابت پدر و مادر برای عشق به جعفر و ناصر

وقتی می‌گوییم از ناصر هم برای ما بگویید، چهره مادرش کمی‌ به هم می‌ریزد، اشک در چشمانش حلقه می‌زند ولی هنوز لبخند بر لب دارد.
خبرگزاری فارس مازندران ـ دفاع مقدس/ نیروها تازه رسیده بودند به خاکریزهای نونی شکلی که حدود 10 متری ارتفاع داشتند، سنگرهای محکمی‌ را بچه‌ها بعد از تصرف، پشت این خاکریزها ساخته بودند، تازه بچه‌های دسته سه از گروهان شهید مکتبی گردان حمزه سیدالشهدا لشکر ویژه 25 کربلا، رفته بودند داخل سنگر که پیکی از سوی فرمانده گردان وارد سنگر شد و سراغ نادر بذری را گرفت. وقتی نادر همراه پیک از سنگر خارج شد یکی از بچه‌های دسته که از ماجرا خبردار شده بود، رو کرد به بقیه افراد دسته و گفت: «می‌گن هر دو تا داداشای نادر، با  انفجار گلوله‌ای به شهادت رسیدند». ساعت 9 صبح بود؛ 14 اسفندماه 1365، «فرمانده گردان ویژه شهدا» که دو تا داداش‌های نادر در آن گردان حضور داشتند و «فرمانده گردان حمزه» که نادر در آنجا خدمت می‌کرد، تصمیم می‌گیرند نادر را به عقب بفرستند، بهانه‌شان این بود نادر در تشییع پیکر برادرانش در کنار خانواده باشد. نادر با اجبار و اکراه می‌پذیرد و وقتی سوار تویوتا می‌شود، بغض می‌کند! دوست ندارد به عقب برود ولی چاره‌ای نیست. *** برای گفت‌وگو با این خانواده بابلی، طبق هماهنگی قبلی به منزل شهیدان بذری می‌رویم؛ نادر که امروز پا به سنی گذاشته با شوخی‌هایی که از سال‌ها پیش در او سراغ داشتیم، روحیه بخش خانواده است.
مادر شهیدان می‌گوید: همه به ما می‌گفتند: چرا بچه‌ها‌ی‌تان را به جبهه می‌فرستید؟ یک روز نادر داشت به جبهه می‌رفت، دوستم به طور اتفاقی در محل اعزام حضور داشت، وقتی دید نادر با آن سن کمش دارد به جبهه می‌رود به من اعتراض کرد و گفت: چرا اجازه می‌دهی پسرت با این سن کمش به جبهه برود؟ من با دستم اشاره به برادرانش کردم و گفتم: این را برو از برادران بزرگترش سؤال کن که او را تشویق به حضور در جبهه می‌کنند از او می‌پرسیم مگر شما راضی به حضورشان در جبهه نبودید؟ می‌گوید: آنها از ما دستور نمی‌گرفتند، رضایت داشتن و یا نداشتن من و مادرشان خللی در تصمیم آنها وارد نمی‌کرد، این‌ها نگاه می‌کردند ببینند امام چه می‌گوید. این‌ها فدایی امام بودند، همه چیزشان امام بود، حرف امام برای‌شان حجت شرعی بود، در انجام دستورات امام، کوتاهی نمی‌کردند، در انجام دستورات پیشرو بودند؛ جلوتر از همه، شهید جعفر، مدتی را در لبنان بود، اسرائیلی‌ها منطقه ای را که آنها در آنجا بودند، به شدت بمباران کردند، به ما خبر دادند که او به شهادت رسید، البته از منبع موثق نبود، ما خیلی نگران بودیم تا این که یک روز تلفن ما به صدا در آمد، نادر گوشی را برداشته بود، بعد خداحافظی با برادرش رو کرد به ما و گفت: داداش جعفر بود، گفت تهران هست و دارد می‌آید. نفس، تو سینه‌های‌مان حبس شد، بعد چند ماه گریه و زاری، خبر سلامتی و آمدنش، ما را شوکه کرده بود.
نادر می‌خندد و می‌گوید: نمی‌دانم از خوشحالی‌ام بود که نتوانستم به مادر و پدرم بگویم دارم با داداش جعفر صحبت می‌کنم، یا به عقلم نرسید که باید این کار را بکنم خواهر شهیدان بذری می‌گوید: نیم ساعت نکشید که جعفر به خانه آمد، یعنی آن وقت که با تلفن تماس گرفت، در بابل بود. مادر شهیدان می‌گوید: از هیاهو و سر و صدا خوشش نمی‌آمد، دوست نداشت دیگران از کارهایش باخبر شوند، اهل تظاهر نبود. وقتی می‌گوییم از ناصر هم برای ما بگویید، چهره مادرش کمی‌ به هم می‌ریزد، اشک در چشمانش حلقه می‌زند ولی هنوز لبخند بر لب دارد. خواهرشان آرام می‌گوید: ما یک جورایی ناصر را از همه بیشتر دوست داشتیم، خصوصیات بارزی نمی‌توانیم از او نام ببریم که علت دوست داشتن‌مان را توجیه کند ولی همه اهل خانه به جز پدرم که به جعفر وابسته بود، به ناصر بیشتر متمایل بودند. مادر شهیدان می‌گوید: برای من بچه‌هایم فرقی نداشته و ندارند؛ پدر شهیدان طاقت نمی‌آورد و می‌گوید: جعفر یک چیز دیگری بود، ناصر هر کاری که کرد، از جعفر یاد گرفت. نادر سرش را پایین می‌اندازد و می‌خندد، حس مادرانه خانم بذری اجازه نمی‌دهد و می‌گوید: همه بچه‌ها برای پدر و مادر عزیزند، شما این‌ها را ننویسید.
همه افرادی که داخل اتاق‌اند می‌خندند و ما برای این که مسیر بحث را عوض کنیم از خانم بذری می‌پرسیم: «شهیدان‌تان چه خصوصیات بارزی داشتند؟» با لهجه غلیظ بابلی می‌گوید: خیلی خوب بودند، خیلی؛ از کودکی آنها را با قرآن و نماز آشنا کردم، به‌طوری که نماز‌های‌شان را در مسجد می‌خواندند، مردم‌دوست بودند، به‌خصوص به مستمندان نگاه ویژه‌ای داشتند آقای بذری می‌گوید: یک روز ناصر آمد به خانه و گفت مهمان دارم، اگر نان اضافه دارید، بدهید ببرم، صف نانوایی خیلی شلوغ است، مادرش چند تا نان لواش را داد به او، نان‌ها را برداشت و رفت ولی انگار نان کافی نبود و او دوباره رفت صف نانوایی، نانوایی هم نانش تمام شد و به خانمی‌ که آنجا ایستاده بود، نان نرسید، ناصر نان لواشی را که از مادرش گرفته بود، داد به آن خانم. نادر که تا حال کمتر صحبت کرده و سعی دارد خاطراتی که بیان می‌شود را تصحیح کند، در جواب این سؤال ما که حضور کدام‌یک از برادران شهیدش در جبهه بیشتر بود، می‌گوید: شهید جعفر خدمت سربازی‌اش را در جبهه گذراند، بعد که وارد سپاه هم شد، از رفتن به جبهه دست نکشید. خانم بذری رو به من می‌کند و آرام می‌گوید: عاشق سپاه بود.
نادر ادامه می‌دهد: شهید جعفر بعد از لبنان بیشتر در جبهه کردستان بود ولی ناصر بیشتر در جبهه جنوب حضور داشت، منم که از سال 62  در جبهه حضور یافتم در جنوب  بودم، چند ماه مانده بود که جعفر شهید شود او هم به ما پیوست، آمد جنوب، با هم رفتن گردان ویژه شهدا، آن وقت فرمانده گردان ویژه سردار شهید حاج جعفر شیرسوار بود، ناصر خیلی به شهید شیرسوار ارادت داشت می‌پرسیم چه خاطره‌ای از آنها برای‌تان جالب‌تر از سایر خاطرات است؟ که نادر بیان می‌کند: همه  خاطراتی که با آنها دارم، برایم جالب هستند، شهید جعفر چند روز قبل از شهادت، اصرار داشت به مرخصی برویم، چون عملیات نزدیک بود فرمانده گردان‌مان با رفتن من مخالفت کرد ولی نمی‌دانم چه چیزی به آنها گفت تا اینکه موافقت آنها را گرفت، دو روز هم منزل نماندیم و خود را به جبهه رساندیم، هنوز مشخص نشد چرا او برای رفتن به مرخصی این قدر اصرار می‌ورزید، بین راه فقط شوخی می‌کرد،از حرف‌های رک بابا، به دیگران،می‌گفت، احساس می‌کردم رفتارش با گذشته فرق کرده است، خیلی خوشحال به نظر می‌رسید. مادر شهید می‌گوید: خیلی دوست داشت شهید شود، به نظرم شهادت یکی از آرزوهای بزرگش بود. * تاریخ این گفت‌وگو به دهه 80 بازمی‌گردد. انتهای پیام/86029/ح.
شهیدان بذری
11:15 - 18 خرداد 1397

1 بازنشر
0 بازدید




1 پاسخ