چند قطعه از شاعران مازندرانی
مازندران و اهالی فرهنگ و ادب آن، همواره در عرصه سرایش شعر و قطعات ادبی زبانزد هستند.
به گزارش خبرگزاری فارس مازندران، در ادامه چند قطعه شعری از اهالی فرهنگ و ادب مازندران در حوزه ادبیات پایداری از نظرتان میگذرد.
* پرستوها کماند در شب جشن زمین، پرستوها نیامدند چرا نازنین پرستوها؟ چقدر حس غریبی برای این دنیاست نماز و حال عجیبِ همین پرستوها زمان حمله دشمن، وجود صد مانع وقوع حادثه، میدان مین، پرستوها سکوت، پنجه خفّاش، گیر افتادن درست وقت سحر، در کمین، پرستوها سر است سین نهایی و ناگهان دادند برای خاطره هفت سین، پرستوها و بوی خردل و سیر و نهیب امواج است جواز پر زَدنِ آخرین پرستوها "حسین خلیلی ـ نکا" * شب ضجه میزند … روزی شلوغ دست به دست سفر شدی غرق هزار پرسش و اما، اگر شدی شاید اراده بود، و شاید قضا، ولی راهی شدی و طعمه دست قَدَر شدی شاید … ولی، نه … آبِ پسِ پات کم نبود تو در هزار رود وطن ضربدر شدی هی خنده میدود به لب تو میان عکس شاید به چشم زخم حسودان نظر شدی مادر، تمام خنده لب را فروخته است از گریههای هر شب او باخبر شدی؟ شب ضجه میزند، و میآید، و میرود در ذهن این زمان تو فراموشتر شدی در پشت شیشهای که پُر از موج و لکّه است با ابر چشمهای سیاهم، تو، تَر شدی لعنت به هر چه وقت سحر، هر چه آب و قاب بابا! چرا تو دست به دست سفر شدی؟ "عارف شعبانی ـ قائمشهر" * تکه تکههای تنت … و عطر تند تو پیچیده دور پیرهنت به قدر این غزلم تکه تکه شد بدنت کسی شبیه شما، توی ذهن خیس خودم کشیده عکس غمانگیز و شکل سوختنت هوا چقدر زمستانی است و برفی و یخ کشیده بود هوا انتظار آمدنت چه خوب، طبق قوانین قبرهای زمین گذاشتند تو را لا به لای این کفنت و بعد، لحظه بوسیدن تمام تو، آه! دلم گرفت از این تک
.. خون ریزد از انار دلت، روی خاکها گل کرده عشق، روی تن سینه چاکها بوی بهشت میدهد این پوکههای جنگ لبریز خاطرات شهیدند، ساکها در رستخیز واژه گُمت میکنم به نام در خود خزیدهاند همه سر به لاکها بوی بهشت میدهد ایمان دفترت بوی خدای عشق و خدایی که پاکها ... آیا چگونه گریه کنم نالههات را؟ از رود خون رسید به من این پلاکها بیتابم آنچنان که تن به سر تو بود مستم هنوز مست، نه از بوی تاکها آن قدر عاشقم که تصور نمیکنی زهرا شدی که گم کنمت زیر خاکها؟ "معصومه لمسو ـ بهشهر" انتهای پیام/86029/ح.
10:48 - 17 خرداد 1397