ساعت شهادت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

آتش دشمن همچنان روی سرمان هوار بود که ابراهیم پرسید: «مجید جان! ساعت چند است؟» ‌‌‌‌‌‌با تعجب گفتم: «در این گیر و دار، ساعت به چه کار تو می‌‌آید؟ آماده باش؛ می‌‌خواهم تو را به کنار جاده ببرم تا شاید بتوانیم از دست این گلوله‌ها جان سالم به در ببریم».
به گزارش خبرگزاری فارس مازندران، یکی از مهم‌ترین راهبردها و تکنیک‌ها در برابر نبرد نرم دشمن، پرداختن به موضوعات مقاومت و تقویت این مقوله در جان جوانان ایرانی است؛ از این‌رو یکی از محورهای مقاومت‌پروری نشر و اشاعه معارف شهدا و دفاع مقدس است. مازندران که بیش از 10 هزار و 400 شهید تقدیم انقلاب کرده و همچنین با دارا بودن یک لشکر مجزا «لشکر ویژه 25 کربلا» در دوران دفاع مقدس ظرفیت عظیمی در این حوزه دارد، نیازمند نگاه مضاعف رسانه‌های محلی در این زمینه است. در ادامه بخشی دیگر از خاطرات شهدا و رزمندگان این استان از نظرتان می‌گذرد. * اسباب‌بازی ‌ روزی حاج آقا سلیمانی، امام جمعه وقت بابلسر، برایم چنین تعریف کرد: ‌از سفر مکه بر می‌گشتیم و برای خرید سوغات به بازار مدینه رفته بودیم، هنگام بازگشت از بازار، وقتی همه برای اقوام‌شان کلی سوغات خریده بودند، ‌هادی را دیدم که فقط یک سوغاتی کوچک در دست داشت، پرسیدم: «حاجی! این دیگر چیست؟ کل بازار را گشتی تا این را بخری؟» لبخندی زد و گفت: «اسباب بازی!» بعدها متوجه شدیم که آن اسباب بازی را  برای پسر شهید کاهائی خریده بود تا خوشحالش کند.
«راوی: علی‌اکبر محمدپور ـ دوست و همرزم سردار شهید ﻣﻴﺮﻫﺎﺩی‌ ﺧﻮﺵﻧﻮﻳﺲ از شهدای شهرستان بابلسر» * همه پس‌اندازش روزها امکانات در حد دنیای امروزی نبود و بیشتر مردم در سختی زندگی می‌کردند، ‌عبدالحمید در اوقات فراغت هم کار می‌کرد؛ آلاسکا می‌فروخت و سود کارش را پس‌انداز می‌کرد، فکر می‌کردم او هم مانند سایر جوان‌ها دوست دارد حاصل زحماتش را برای خودش خرج کند اما او با همه پس‌اندازش، یک گاز رومیزی برای‌مان خرید و با خود به خانه آورد «راوی: لیلا افتخاری‌ ـ ‌مادر ﺷﻬﻴد ﻋﺒﺪاﻟﺤﻤﻴﺪ ﺩاﺟﻠﺮی از شهدای شهرستان تنکابن»‌ * بر ﺑﺎﻝ ﺧﺎﻃﺮﻩ  ‌مرد عمل در میدان عمل مشخص می‌شود، آن روزها اسرافیل فرماندهی گروهان را بر عهده داشت و قرار بود چند روز بعد به اهواز منتقل شویم اما پای او شکست، به دستور فرمانده گردان، او را شبانه با ماشین به بابلسر بردم و تحویل سپاه دادم، صبح روز بعد همه برای اعزام به اهواز آماده می‌شدند که دیدم اسرافیل با پای گچ گرفته، در حالی که دو عصا به زیر بغل داشت، در میان بچه‌ها ایستاده و آماده رفتن بود، فرمانده گردان عصبانی شد و گفت: «چرا آمدی؟ تو با این پای شکسته کارایی لازم را نداری، با این وضعیت سه یا چهار نفر باید مواظب تو باشند؛ بنابراین بهتر است بمانی و پس از بهبودی کامل به ما ملحق شوی». ‌اسرافیل گفت: «من مدت‌ها منتظر چنین روزی بودم، مرد عمل در میدان عمل مشخص می‌شود». اسرافیل با همان پای شکسته و عصاهای زیر بغل در تمام تمرین‌های شبانه شرکت کرد و با روحیه‌ای خستگی‌ناپذیر پیشاپیش گروهان حرکت می‌کرد.
«راوی: حسن ملاآقازاده همرزم شهید اﺳﺮاﻓﻴﻞ ﻛﻬﻦ ﺟﻮﻳﺒﺎﺭی‌ از شهدای شهرستان ﺑﺎﺑﻠﺴﺮ» * ساعت شهادت‌ هوا تاریک بود اما آسمان شب کم کم خود را برای میزبانی سپیده صبح آماده می‌کرد، به سختی می‌شد دوردست‌ها را دید اما از دور متوجه رزمنده‌ای شدم که بر روی جاده نقش بر زمین شده بود عراقی‌ها جاده را به گلوله بسته بودﻧﺪ و من با مشقت فراوان خود را به او رساندم تا نجاتش دهم، وقتی به بالای سرش رسیدم، او را شناختم؛ ابراهیم بود، گلوله‌های دشمن بازو و شکم او را دریده بودند و خون زیادی از دست داده بود، سرش را روی زانوهایم گذاشتم، چشمش که به من افتاد، او نیز مرا شناخت و از دیدنم خوشحال شد. آتش دشمن همچنان روی سرمان هوار بود که ابراهیم پرسید: «مجید جان! ساعت چند است؟» ‌با تعجب گفتم: «در این گیر و دار، ساعت به چه کار تو می‌آید؟ آماده باش؛ می‌خواهم تو را به کنار جاده ببرم تا شاید بتوانیم از دست این گلوله‌ها جان سالم به در ببریم». ‌اما او همچنان اصرار داشت که بداند ساعت چند است! کنجکاو شدم و گفتم: «اگر بگویی این سؤالت برای چیست، من هم به تو زمان را خواهم گفت».
آنقدر خون از بدنش رفته بود که چهره‌اش رو به زردی می‌رفت، با صدایی لرزان گفت: «می‌خواهم بدانم ساعت شهادتم درست است یا نه!!!» از تعجب خشکم زده بود؛ ابراهیم ساعت شهادت خود را می‌دانست و می‌خواست بداند که آیا لحظه دیدار فرا رسیده است یا نه! « راوی: مجید تقی پور همرزم شهید اﺑﺮاﻫﻴﻢ ﺟﻬﺎﻥ‌ﺑﻴﻦ از شهدای شهرستان ﻋﺒﺎﺱ‌ﺁﺑﺎﺩ» * این کار نوعی رشوه است ‌ روزی به همراه حسین به یکی از مطب‌های دندان‌پزشکی رفتیم اما وقتی چشمان او به پزشک افتاد، با سرعت از من دور شد، از کارش متعجب شدم؛ زیرا قرار ما این بود که او به هنگام کشیدن دندانم در کنارم باشد، به‌دنبالش رفتم و از او پرسیدم: «حسین! چرا فرار کردی؟!» در جوابم گفت: «این دندان‌پزشک یکی از متهمان من است؛ ممکن است با دیدن من، از گرفتن ویزیت خودداری کرده و مرا شرمنده خود قرار دهد، در واقع این کار نوعی رشوه به حساب می‌آید و موجب اخلال در کار و قضاوتم خواهد شد» «راوی: حسن کاظمی‌ برادر شهید حسین کاظمی‌جویباری از شهدای شهرستان جویبار» انتهای پیام/3141/ج30.
رزمندگان
17:08 - 15 اردیبهشت 1396

1 بازنشر
0 بازدید




1 پاسخ