مادر شهیدی که ترامپ را شفاعت خواهد کرد!
بعضی خبرها در عین تلخی گزندهای که حقنه میکنند در گوش و کام و قلب مخاطب، زیر پوست جملاتشان، تهمزهای از شیرینی هم به جان شنونده و خواننده مینشانند! مثل خبر کوتاهی با تیتر «مادر شهید، شهید شد».
گروه جامعه خبرگزاری فارس- مریم شریفی؛ بعضی خبرها در عین تلخی گزندهای که حقنه میکنند در گوش و کام و قلب مخاطب، زیر پوست جملاتشان، تهمزهای از شیرینی هم به جان شنونده و خواننده مینشانند! مثل خبر کوتاهی با تیتر «مادر شهید، شهید شد».غم و ضرب اولیه خبر را که کنار بگذاریم، نمیشود از حلاوتی که در عمق خبر موج میزند به سادگی گذشت؛ یک مادر شهید، بعد از سالها فراق، به فرزندش ملحق شده، آن هم در لباس شهادت. آیا «نور علی نور» که میگفتند، همین نیست؟...
فقط شهادت میتوانست مادر را از آن خانه جدا کند آن خبر چند خطی میگوید که «عزت بانو»، همان بانوی ۹۹سالهای که در جنگ رمضان در بمباران هوایی دشمن آمریکایی صهیونیستی، در خانهاش در غرب تهران مظلومانه به شهادت رسیده، مادر شهید «محمدرضا عبایی» بوده؛ جوان رعنایی که در ۱۸ سالگی در عملیات خیبر شهید شد. آن هم چه شهادتی! بیپیکر و بینشان. و سالها طول کشیده تا چشمهای مادر دوباره روشن شود؛ وقتی که هور و جزیره مجنون، بقایای پیکر پسرش را پس دادند...
همین چند جمله کافی است برای اینکه داستان زندگی عزت بانو را تا آخر بخوانم. لابد از آن اسفند پر اشک و آه در سال ۱۳۶۲ که ساک محمدرضا بی خودش برگشت و دست روزگار، دانه اول قصه چشمانتظاری مادر را سر انداخت، عزت بانو هم مثل مادر «سعید طورانی» و «علی عیدی» و «داریوش فشی» و «محمد منتظری» و «امیر آقاجانلو« و بقیه شاخ شمشادهای جاویدالاثر این آب و خاک، شد معتکف آن خانهای که آخرین بار از دم درش پشت سر محمدرضا آب ریخته بود.
شک ندارم در تمام این سالها هر چند وقت یکبار از خانواده اصرار بوده که «مامان! بریم مسافرت، آب و هوایی عوض کنید و دلتون باز بشه» و از مادر، انکار بوده که «نه، اگه برم مسافرت و محمدرضا بیاد و من خونه نباشم، چی؟»
لابد از یک جایی به بعد، بچهها مدام با نگرانی به آن خانه پیر و فرسودهای که به ازای هر سال بعد از سفر بیبازگشت محمدرضا، یک ترک روی سقف و ستون و دیوارش افتاده بود، نگاه میکردند و میگفتند: «باید کوچ کنیم به یک خونه نوسازتر و مقاومتر» و هر بار از مادر جواب میشنیدند که «من از این خونه، جایی نمیرم. اگه برم و یه روز محمدرضا برگرده، چه جوری منو پیدا کنه؟»...عاقبت هم، مادر در همان خانه کودکیهای محمدرضا، چشمش به جمال پسر بالابلندش روشن شد؛ درست وقتی که ترکشهای آن بمب قاتل به تن رنجور آن خانه نشست...
اگر ترامپ را شفاعت کرد، تعجب نکنید! بعضی با معرفتها، بعد از شنیدن خبر، به مدد جملاتی مثل «کمک ترامپ به مادر شهید»، بغض و خشم مقدسشان را نسبت به قاتل یکی از چشم و چراغهای این سرزمین نشان دادند اما من میگویم اگر پرده کنار میرفت، شاید عزت بانو دست میگذاشت روی شانه دخترها و پسرهای نادیدهاش و لبخندبرلب میگفت: «نگران من نباشید. هیچ وقت مثل حالا، حالم خوب نبوده.» شاید با اشاره به آن مردک کلهزرد بچهخوار، یواشکی توی گوششان زمزمه میکرد: «از شما چه پنهون، اگه توی زندگیش یک کار خوب کرده باشه، همینه که من رو بعد از یک عمر خون دل خوردن، به پسر عزیزکردهم رسونده.»
شاید آهی میکشید و میگفت: «شما نمیدونید ۴۲ سال با جای خالی جگرگوشه سر کردن، یعنی چی. خود من، توی این سالها به قدر سر سوزنی درک کردم وقتی امام حسین(ع) بعد از شهادت علیاکبر(ع) گفت: علی جان! بعد از تو، خاک بر سر دنیا، چه آتیشی به جگرش افتاده بود...» بعد، لبخند شیرینی چاشنی حرفهایش میکرد که: «اینها رو گفتم که بگم باور کنید اون موشکی که به خونهمون خورد، مثل آب سردی بود روی آتیش قلبم از فراق محمدرضا»...*(دستنوشته شهید حاج قاسم سلیمانی که از طرف خانواده ایشان به رهبر شهید انقلاب تقدیم شده بود)
حاج قاسم را یادتان هست؟ همان علمداری که بعد از رفتنش، روزگار دیگر روی خوشش را نشانمان نداد. همان همیشه سربازی که در فراق یاران سفرکردهاش ذرهذره میسوخت... یادتان هست حاجی در دلگویهها و دلنوشتههای عاشقانهاش برای شهادت، حتی برای قاتلش هم چند خطی به یادگار گذاشته و نوشته بود: «من، مقلد آن آزادهام که گفت قسم به خدا اگر مرا شهید کنی، شفاعتت میکنم»...
00:00 - 14 فروردین 1405