سامانه «مجید» با دعای این مادر، F35 آمریکایی را شکار کرد
بهاتفاق بچههای هوافضا به گلزار شهدا رفتیم و آنجا سر مزار مجید، بچهها شروع کردند به حرف زدن با او: «داداش مجید! یک سامانه پدافندی ساختیم و اسم تو رو گذاشتیم روش. میخواستیم خون تو، بیمهش کنه. حالا اومدیم بهت خبر بدیم که عملکرد سامانه مجید، خیلی خوب و موفقیتآمیز بوده...»
گروه جامعه خبرگزاری فارس- مریم شریفی؛ آن روز که سردار حاجیزاده برای نامگذاری سامانه پدافندی ابتکاری جوانان خوشفکر هوافضای سپاه، دست گذاشت روی نام «حر شهدای مدافع حرم»، انگار این روزها را میدید که دشمن باز هم از جایی که فکرش را نمیکرد، از فرزندان ایران سیلی میخورد. درست مثل یک دهه قبل که یک عده جوان گمنام دهه شصتی و هفتادی شجاع از جان گذشته که سر دفاع داوطلبانه از حرم عمه سادات با هم مسابقه گذاشته بودند، وسط معرکه داعش ظهور کردند و تمام نقشههای دنیای استکبار برای بلعیدن خاورمیانه را نقش بر آب کردند.حالا جنگ رمضان، همان جنگ وجودی، همان نبرد آخر، همان جنگ مستقیم با اسرائیل و آمریکا که همه شهدای پیش از این آرزویش را داشتند، شده صحنه تحقیر مدام شیطان بزرگ و همدستانش.
بزرگترین ضربه به هیمنه آمریکا در این جنگ هم وقتی رقم خورد که رسانههایش به رغم سانسور شدید، اعتراف کردند پدافند ایران موفق شده یک فروند F35 را هدف قرار دهد؛ همان جنگنده افسانهای که معروف شده بود به «شبح آمریکایی»، همان که مدعی بودند هیچ سامانه پدافندی قادر به شناسایی و رهگیری آن نیست چه برسد به ساقط کردنش.اما آنچه این پیروزی بزرگ را شیرینتر کرده، شکار F35 با یک سامانه پدافندی بومی است که به همت جوانان هوافضای سپاه ساخته شده. اگر مشتاق شدهاید از این سامانه پدافندی ایرانی بیشتر بدانید، با گفتوگوی ما با مادر شهیدی که این سامانه به نام فرزند شهیدش نامگذاری شده، همراه باشید.
داداش مجید! ببینم با موج ۶۹ چه میکنی...«یکی دو روز قبل از سال نو رفته بودم سر مزار مجید. باران میبارید و همزمان صدای پدافند هم از اطراف شنیده میشد که با حال منقلب کنارش نشستم. همینکه روی سنگ مزار نگاهم با عدد ۶۹ - سال تولد مجید که دیگر برای ما شده نماد همه دوستداشتنیها - گره خورد، درحالیکه اشکهایم روی صورتم میریخت، گفتم: داداش مجید! بچههای هوافضای سپاه تا الان با ۶۲، ۶۳ موج موشکی به اسرائیل حمله کردن. میشه توی موج ۶۹، خبر پیروزیمون توی جنگ رو بشنوم؟...
اشکهایم را پاک کردم و گفتم: من و دوستانم نذر کردیم اگه مژده پیروزی رو بهم بدی، گوسفند قربانی میکنیم. مجید جان! تو همیشه همهجا هوای ما رو داشتی. ببینم توی موج ۶۹ عملیات موشکیمون چه میکنی...عملیاتهای موشکیمان که از ۶۹ گذشت، با دلخوری زیر لب گفتم: مجید! یعنی حرفم رو گوش نکردی؟... و خبر نداشتم او چه غافلگیری جذابی برایم تدارک دیده...»*(لحظه هدف قرار گرفتن جنگنده F35 توسط پدافند ایران)
سامانه «مجید»؛ قاتل F35 افسانهایمادر خوشصحبت و دوستداشتنی شهید مدافع حرم «مجید قربانخانی»، همینطور بیمقدمه دستم را میگیرد و میبرد وسط یکی از مهمترین اتفاقات جنگ رمضان که نه، اتفاق باورنکردنی تاریخ جنگهای دنیا، و میگوید: «مثل همه مردم، دعاگوی نیروهای مسلح بودم و کم و بیش اخبار را دنبال میکردم اما از جزئیات اتفاقات جنگ اطلاع نداشتم. توی دلم کمی از مجید دلخور بودم اما با پیامهای دوستانم که پشت سر هم میرسید، ورق برگشت. دوستان با ذوق و شوق خبرهای رسانهها را برایم ارسال میکردند؛ خبرهایی که میگفت ایران موفق شده جنگنده F35 آمریکا را هدف بگیرد؛ اتفاقی که در دنیا سابقه نداشته. من هم مثل آنها از این اتفاق بزرگ، حسابی خوشحال شدم اما انگار خبر، فقط همین نبود. *(تصویر منتسب به سامانه پدافندی «مجید»؛ شکارچی F35 آمریکایی)
چشمهای همه برق میزد وقتی برایم از شکار F35 و حیرت جهانیان از این اتفاق حرف میزدند. وقتی گفتند نیروهای مسلح، جنگنده افسانهای آمریکا را با سامانه «مجید» هدف قرار دادهاند، قند توی دلم آب شد.تازه متوجه شدم چرا آن خبرها را اختصاصی برایم فرستاده بودند. تازه آنجا بود که فهمیدم مجید این بار هم حرفم را زمین نینداخته. همه میگفتند شکار F35 خودش یک پیروزی بسیار بزرگ برای ایران است.»*(انیمیشن جذاب درباره سامانه پدافندی «مجید»)
خون «حر» شهدای مدافع حرم، پشتوانه سامانه پدافندی ایرانی«سامانه پدافندی «مجید» به ابتکار سردار حاجیزاده به نام پسر من نامگذاری و در سال ۱۴۰۰ رونمایی شد اما با اینکه ما را هم دعوت کرده بودند، در مراسم شرکت نکردیم. آخه با اینکه بچههای هوافضای سپاه لطف داشتند و اسم شهید مجید قربانخانی را روی این سامانه گذاشته بودند، اما برایمان خوشایند نبود که بخواهیم بهعنوان یک اتفاق شخصی به آن نگاه کنیم. ما معتقد بودیم این سامانه، متعلق به تمام شهداست.*(شهید سردار حاجیزاده سر مزار شهید مدافع حرم «مجید قربانخانی» در نوروز یکی از سالهای گذشته)
گذشت و مدتی بعد، گروهی از بچههای هوافضا خودشان به خانهمان آمدند و گفتند: آنقدر این سامانه خوب جواب داده که دلمان میخواهد برویم سر مزار داداش مجید و خبر این موفقیت را به او بدهیم. با هم به گلزار شهدای یافت آباد رفتیم و آنجا بچهها دستههای بزرگ گل سر مزار مجید گذاشتند و شروع کردند به حرف زدن با او: «داداش مجید! یک سامانه پدافندی ساختیم و اسم تو رو گذاشتیم روش. میخواستیم خون تو، بیمهش کنه. حالا اومدیم بهت خبر بدیم که عملکرد سامانه مجید، خیلی خوب و موفقیتآمیز بوده...»
آنهایی که میگفتند نه غزه نه لبنان، جنگ را به داخل ایران کشاندند...«آن روز تمام حرف بچههای هوافضا این بود که این شهدا هستند که دارند کارها را پیش میبرند. میگفتند حتی کارگرانی که در کارگاه روی سامانه پدافندی کار میکنند، میگویند حضور و نگاه مجید را حس میکنند... لطف بچههای هوافضا همیشه شامل حال ما بود. بعد از آن هم، مرتب زنگ میزدند و از پیشرفتهای مرحله به مرحله سامانه مجید به ما خبر میدادند.»*(آخرین دیدار و وداع شهید مجید قربانخانی با خانواده: ۱۳۹۴/۱۰/۱۰)
کمکم لبخند از روی لب مادر محو میشود. غم غریبی مینشیند توی چشمهایش و در همان حال میگوید: «من همیشه میگویم بچههایی مثل مجید من، راه شهدای دفاع مقدس را ادامه دادند؛ همانهایی که خودشان به کربلا نرسیدند اما با خونشان، راه کربلا را باز کردند. مجید و باقی شهدای مدافع حرم هم رفتند سوریه جنگیدند که جنگ وارد ایران نشود اما متأسفانه یک عده مدام ایراد میگرفتند و با این کار مخالفت میکردند. هنوز که هنوز است، به ما زخم زبان میزنند که چرا بچههای شما رفتند سوریه؟ چرا پولهای ایران را خرج بشار اسد کردند؟ و... چند روز قبل واقعا حالم از این حرفها بد شد. گفتم: خیلی نامردید. همین شماها بودید که با مخالفتهایتان اجازه ندادید فعالیتهای ما در بیرون از مرزها ادامه پیدا کند و باعث شدید جنگ به داخل ایران کشیده شود. حالا همه فهمیدهاند که این مدافعان حرم بودند که با مجاهدتشان در هزاران کیلومتر دورتر، اجازه نمیدادند کسی جرأت حمله به ایران را پیدا کند.»
با جانشینهای مجید چه میکنید؟«البته حالا هم که دشمن به ایران ما حمله کرده، به لطف خدا هیچ غلطی نمیتواند بکند. هرکس باور ندارد، کافی است این شبها به خیابانها برود.» دوباره صورت مادر آقا مجید به خنده باز میشود و میگوید: «شبها که در تجمعات خیابانی شرکت میکنم، میبینم که نسل جدید، خیلی بهتر از مجید و همنسلانش در میدان حضور دارند. بچهها به جای خود، خانمهای ما هم شجاعانه در خیابانها حاضر میشوند و با شعارهایشان به آمریکا میگویند هیچ غلطی نمیتوانی بکنی. یادش بخیر، حرف مجید هم همین بود. همیشه میگفت: آمریکا فقط لب و دهنه. فقط حرف و ادعاست. هیچ غلطی ازش برنمیاد.
امروز ما داریم اینها را در واقعیت میبینیم. در این جنگ، الحمدلله ایران ما در دنیا تبدیل به یک ابرقدرت شده. شاهدش هم، بچههایمان هستند که بدون هیچ ترسی برای آمریکا خط و نشان میکشند. نمونهاش برادرزاده ۸ ساله خودم. این دختر کوچولو که اصلا مجید را ندیده، چند روز قبل فیلمی از خودش برایم فرستاده بود. در آن فیلم که معلوم بود یواشکی از خودش گرفته، خطاب به ترامپ و نتانیاهو میگفت: «من، دختر دایی داداش مجیدم! فکر نکنید دختران دانشآموز میناب رو شهید کردید، مردم ایران میترسن و عقبنشینی میکنن. ما دختران این سرزمین اجازه نمیدیم حتی یک وجب از خاک کشورمون رو بگیری...»
روز پدر، آخرین دیدار با پدر خانوادههای شهدااما نمیشود با مادر آقا مجید گپ زد و از دیدارهای مکررش با رهبر شهید انقلاب نپرسید؛ دیدارهایی که هرکدام شیرینتر از دیگری بود. تا صحبت از حضرت آقا میشود، آهی میکشد و میگوید: «آخرین دیدار ما با آقا، در روز پدر بود. خانواده شهدا دستهجمعی رفته بودند محضر آقا که روز پدر را تبریک بگویند. آن روز به بچههای شهدا که جای خالی پدر روی قلبشان سنگینی میکرد، نگاه میکردم و توی دلم میگفتم: آقا! انشاءالله سایهتون بالای سر ما باشه...»*(قرائت خطبه عقد خواهر شهید مجید قربانخانی توسط رهبر شهید انقلاب در ۳۰خرداد سال ۱۴۰۲)
منتظر یک مرثیهخوانی اشکآور هستم اما حاج خانم قربانخانی نمیگذارد حتی تصور یأس و ناامیدی در ذهنم شکل بگیرد. فوری روایت یک خاطره دیگر را سر میاندازد و میگوید: «از من بپرسید، همین حالا هم زیر سایه آقا هستیم و دعای ایشان بیشتر از قبل شامل حالمان است. من، فیلم دیدارهایمان با آقا را که میبینم، روحیه میگیرم؛ مثل فیلم روزی که آقا، خطبه عقد دخترم - عطیه - را خواندند.
تا آن روز، ۸ سال بود که من، لباس عزای مجید را از تنم درنیاورده بودم. وقتی آقا به من سفارش کردند لباس مشکیام را عوض کنم، گفتند: «مادر آقا مجید! اگه بدونید اینها چه جایگاهی دارند، جشن میگیرید و شادی میکنید.» آن روز با صحبتهای آقا واقعا آرام شدم.به همین خاطر وقتی خبر شهادت آقا را شنیدم، یاد حرفهای خودشان افتادم. گفتم: آقا شما واقعا لیاقت شهادت داشتید. گفتم: غم بزرگی در دل ماست و اشکهایمان را نگه داشتهایم برای بعد از پیروزی اما خدا را شکر میکنم که رفتنتان با شهادت بود.»
همهچیز زیر سر عکسهایی بود که مجید سردر قهوهخانهاش زده بود «همه تعجب میکردند که ما مدام میرویم بیت رهبری. به من میگفتند: شما مگه دختر آقایی که اینهمه میری دیدار ایشون؟! اما واقعیت این بود که نه بنیاد شهید و نه سپاه، هیچکدام برای این دیدارها به ما زنگ نمیزدند. این خود مجید بود که همیشه لحظه آخر، ما را راهی بیت میکرد.»مادر آقا مجید تا دلتان بخواهد، شاهد مثال دارد برای این هدیههای خاص پسر رشیدش که حالا گنجینه خاطرات خانواده قربانخانی را حسابی پربار کرده: «عطیه ماشاالله خوشروزی بود؛ علاوهبراینکه آقا خطبه عقدشان را خواندند، بعد از به دنیا آمدن پسرش هم، توفیق شد آقا در گوشش اذان گفتند. آن روز بعد از انکه حضرت آقا در گوش نوهام اذان خواندند، گفتم: آقا! نمیدونم چه حکمتیه که توفیق نصیب ما میشه که کارهامون به دست شما انجام میشه!... بعد، خودم جواب خودم را دادم و گفتم: همهش کار مجیده.
گفتم: آقا! شاید به ظاهر مجید نمیخورد اما قلباً شما رو دوست داشت. عکس شما روی صفحه گوشیش بود و روزی ۱۰بار میبوسیدش. نگاه به خالکوبیهاش نکنید. عاشق شما بود. حتی در ورودی قهوهخانهش هم که آدمهای جورواجور رفتوآمد داشتن، یک طرف عکس امام خمینی رو زده بود و طرف دیگر، عکس شما رو... »
پس عروس و داماد کجا هستند؟«یک بار هم وقتی عازم حج تمتع بودیم، خدمت آقا رسیدیم. زمان کمی به پروازمان مانده بود که خبردار شدیم زائران خانه خدا با آقا دیدار دارند. وقتی رفتیم بیت، دیدیم همه خانوادههای شهدا آنجا هستند! به مسئول کاروانمان گفتم: چرا به ما خبر ندادید؟ گفتند: با خودمان گفتیم شما چند بار با آقا دیدار داشتهاید، دیگر نیازی نیست!... اما باز هم این مجید بود که ما را به قافله رساند.بعد از مراسم، رفتم کنار در خروجی و گفتم: دوست دارم آقا رو ببینم. مسئولان و محافظان بیت گفتند: امکانش نیست. گفتم: من نه پسر دارم، نه مادر و نه خواهر که برای سفر خانه خدا بدرقهم کنن. دلم میخواد آقا بدرقهم کنن... در همین حین، آقا رسیدند. ماشاالله به حافظهشان. تا مرا دیدند، با لبخند گفتند: پس عروس و داماد کجا هستن؟...
گفتم: آقا دوست دارم یک چیزی به من بدهید که در سفر حج همراهم باشد. آقا هم لطف کردند چفیهشان را به من دادند. البته پدر مجید هم بینصیب نماند. آقا دست در جیب قبایشان کردند، دو تا انگشت بیرون آوردند، کف دست حاج آقا گذاشتند و گفتند: یکیش رو انتخاب کنید. با اینکه محافظان مدام میگفتند سریعتر، عجله کنید، اما آقا با صبر و حوصله ایستادند تا پدر مجید با خیال راحت انگشتر مورد علاقهاش را انتخاب کند... این خاطرات هیچوقت فراموش نمیشود.»*(مادر شهید مجید قربانخانی در حال معرفی کتاب زندگینامه پسرش؛ «مجید بربری»)
از یادداشت آقا باید میفهمیدم فراق نزدیک است...این روزها، در هر جمعی، از هر دری که صحبت به میان میآید، ناخودآگاه بحث کشانده میشود به موضوع شهادت رهبر تکرار نشدنی و عزیزی که در رفتنش، یک ملت احساس یتیمی میکند. گفتوگو با مادر آقا مجید هم، پر است از یاد و خاطره رهبر شهید انقلاب. حاج خانم برمیگردد به یکی از روزهای بهیادماندنی زندگیاش و میگوید: «روزی که برای اذان نوهام خدمت آقا رسیدیم و من به آقا عرض کردم همه توفیقات ما به خاطر عشق خالصانهای است که مجید به شما داشت، آقا لبخند زدند و در جواب گفتند: «یک متن براتون نوشتم، ببینید»... آن روز، منظور آقا را متوجه نشدم اما کمی بعد، خبردار شدم که آقا برای کتاب زندگی مجید - کتاب «مجید بربری» - تقریظ نوشتهاند.
در متن آن تقریظ، عبارتی بود که قبل از آن، فقط در نماز آقا بر پیکر شهید سردار سلیمانی از ایشان شنیده بودم. آن روز، آقا در نماز وداع حاج قاسم، اشک ریختند و اینطور به درگاه خدا دعا کردند: «و الحقنا بهم». آقا این عبارت را در تقریظ کتاب مجید هم نوشته بودند: «خدایا ما را به آنها(شهدا) ملحق کن». و خیلی طول نکشید که دعایشان مستجاب شد... »
ما «آقا مجتبی» را بارها در محلهمان دیده بودیم...!«بعد از شهادت آقا، عطیه ۳ روز جیغ میزد و گریه میکرد. مدام میگفت: جای آقا رو هیچکس نمیتونه پر کنه. اینطور بود که در میانه آن غم سنگین، موضوع انتخاب رهبر جدید از طرف مجلس خبرگان، برای ما هم مثل تمام مردم ایران، تبدیل به یک دغدغه مهم شد. و به لطف خدا، بهترین اتفاق رقم خورد. آیتالله سید مجتبی خامنهای که برای رهبری انتخاب شدند، خیلی خوشحال شدیم و روحیه گرفتیم؛ آنقدر که دیگر نگران جنگ نبودیم. انگار روی یک ذره از زخمهایمان مرهم گذاشته شد. آخه ما با آقا مجتبی، بیگانه نبودیم و بارها ایشان را در محلهمان دیده بودیم...!»
مادر شهید مدافع حرم «مجید قربانخانی»، نگاه متعجبم را که میبیند، لبخندبرلب میگوید: «ما در سالهای گذشته بارها شاهد بودیم که آیتالله سید مجتبی خامنهای برای شرکت در مراسم بزرگداشت شهدای مدافع حرم، به محله یافتآباد در جنوب غربی تهران میآمدند؛ برای مراسم مجید خودم، مراسم شهید فرامرزی و شهدای دیگر. خوب یادم است که بدون تشریفات میآمدند، صندلهایشان را در دست میگرفتند و در مسجد در کنار مردمی که ایشان را نمیشناختند، مینشستند. ایشان همیشه همینطور مردمی بودهاند.انشاءالله ایران ما با رهبری امام سید مجتبی خامنهای، به پیروزیهای بزرگ برسد و به همین زودی با ظهور آقا امام زمان(عج)، کشورمان روشنتر شود.»پایان پیام/#سامانه_مجید#شکار_F35#جنگ_رمضان #شهید_مجید_قربانخانی#حر_شهدای_مدافع_حرم#رهبر_شهید #آیتالله_سید_مجتبی_خامنهای#شهید_سردار_حاجیزاده 22:48 - 8 فروردین 1405