ناگفته‌های رفیق ۴۰ ساله از اولین پزشک شهید ایرانی طریق‌القدس

«کافی است بدانید دکتر با آمبولانس و در منطقه شهری در حال تردد بوده که هدف پهپاد قرار گرفته تا مطمئن شوید او را با شناسایی قبلی به شهادت رسانده‌اند». این را دوست شهید دکتر «علی حیدری» می‌گوید و اضافه می‌کند: «دکتر کاری جز خدمات پزشکی انجام نمی‌داد اما فعالیتش خار چشم رژیم صهیونیستی بود. او ۴دهه برای رسیدن به شهادت، جهاد کرد و عاقبت به دست شقی‌ترین موجودات عالم، به آرزویش رسید».
گروه جامعه خبرگزاری فارس- مریم شریفی؛ ظاهرش این بود که یک پهپاد قاتل، با هدف قرار دادن آمبولانس حامل بیمار زخمی و تیم امدادی، جنایتی به سیاهه جنایات رژیم جعلی تروریست اضافه کرده. زیر پوست آن واقعه دردناک اما، هرچه بود، حکایت وصل و عاقبت‌بخیری بود.برای مرد خستگی‌ناپذیری که ۴دهه – از مناطق عملیاتی ایران تا میدان جنگ لبنان- با روپوش سفید پزشکی دنبال شهادت دویده بود، آن پهپاد قاتل، پیکی بود با بشارت پایان چشم‌انتظاری.اینطور بود که روز اول آبان سال ۱۴۰۳ برای دکتر «علی حیدری»، به روز تولد دوباره‌اش تبدیل شد؛ به روزی که او با عنوان پرافتخار اولین پزشک شهید ایرانی طریق القدس، به آرزویش رسید و جاودانه شد...
در روز‌هایی که هنوز قصه عاقبت‌بخیری دکتر علی حیدری در میانه نبرد محور مقاومت با رژیم صهیونیستی نقل محافل است، پای صحبت‌های دوست قدیمی‌اش، دکتر «محسن پرویز»، متخصص فیزیولوژی و استاد پیشکسوت دانشگاه علوم پزشکی تهران نشستیم تا برایمان از مسیری بگوید که پزشک ایرانی را به خیل شهدای طریق القدس رساند.*(دکتر «محسن پرویز»، استاد پیشکسوت دانشگاه علوم پزشکی تهران و دوست قدیمی شهید دکتر علی حیدری)
دانشگاه‌ها تعطیل شد، ما رفیق شدیم!«اولین آشنایی من و دکتر حیدری در اردوگاه شهید بروجردی در اسلام‌آباد غرب شکل گرفت؛ سال 62 در بحبوحه جنگ تحمیلی. لشکر 27 محمد رسول‌الله(ص) بعد از عملیات والفجر یک، در حال آماده‌سازی برای عملیات والفجر 4 بود و ما هم به‌عنوان رزمنده داوطلب، قرار بود در این عملیات شرکت کنیم. از همان‌جا ارتباط دوستانه‌ای بین ما برقرار شد. هر دو دیپلمه بودیم اما به دلیل تعطیلی دانشگاه‌ها بعد از انقلاب فرهنگی، نتوانسته بودیم کنکور بدهیم. کمی که گذشت، دکتر حیدری مجبور به ترک منطقه شد چون همان سال در اولین کنکور غیرپزشکی شرکت کرده و در رشته حقوق دانشگاه تهران پذیرفته شده بود. او رفت که در دانشگاه ثبت‌نام کند و من در لشکر ماندم. دوری ما اما خیلی طولانی نشد...»*(کلاس درس در دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی/ ردیف اول: شهید دکتر حیدری(نفر اول از سمت چپ) و دکتر پرویز(نفر وسط))
دست تقدیر اراده کرده بود دو جوان درسخوان و رزمنده قصه ما را دوباره در کنار هم قرار دهد؛ حتی اگر به این قیمت باشد که یکی، راه رفته دو سال قبل را برگردد! دکتر «محسن پرویز» مکثی می‌کند و در ادامه می‌گوید: «سال 64 از جبهه برگشتم تا در کنکور پزشکی شرکت کنم، غافل از اینکه علی آقا هم که 2 سال در رشته حقوق تحصیل کرده بود، انصراف داده و قصد دارد در کنکور پزشکی شرکت کند. کنکور دادیم و برحسب اتفاق، هر دو در رشته پزشکی دانشگاه شهید بهشتی قبول شدیم. بعدها دکتر حیدری برایم گفت رشته حقوق، اقناعش نکرده. می‌گفت معدلش در آن 4 ترم، بالای 19 بوده و وقتی برای تسویه رفته بوده، مسئول آموزش با افسوس گفته بود: فکر می‌کردیم یک حقوقدان خوب قرار است از دانشگاه ما فارغ‌التحصیل شود... اما هرچه بود، علی آقا بیشتر علاقه‌مند بود رشته پزشکی را دنبال کند و تصمیمش را با انصراف از رشته حقوق، عملی کرد.»*(همراه با دوستان دانشگاه در تخت جمشید/ شهید دکتر حیدری(نشسته، نفر دوم از سمت چپ) و دکتر پرویز(نفر اول از سمت راست))
وقتی جبهه، کلاس درس دانشجویان پزشکی می‌شود«بعد از ورود به دانشگاه هم، ارتباط ما با جبهه قطع نشد. آن روزها دانشجویان پزشکی تحت عناوین مختلف می‌توانستند در جبهه حضور پیدا کنند. در ایام جنگ، چیزی وجود داشت به نام اعزام اضطراری نیروهای متخصص به جبهه که تیم‌های پزشکی هم تحت این عنوان امکان اعزام به جبهه را داشتند. این تیم‌های اضطراری، هم پزشکان را شامل می‌شد و هم پرستاران و کمک پرستاران را. علاوه‌براین، آن روزها یک عنوانی ابداع شده بود به نام پزشکیار. ماجرا از این قرار بود که دانشجویان پزشکی سال دوم به بعد، می‌توانستند با شرکت در دوره‌های پزشکیاری که شامل آموزش‌هایی در زمینه اقدامات اولیه برای کمک به مجروحان جنگی بود، به‌عنوان پزشکیار همراه آن تیم‌های اضطراری به مناطق جنگی اعزام شوند.من و دکتر حیدری هم علاوه‌براینکه مثل قدیم، چند نوبت به‌عنوان رزمنده داوطلب به جبهه رفتیم، در چند مقطع هم به‌عنوان پزشکیار و در قالب تیم‌های اضطراری به جبهه اعزام شدیم. و این روال، تا پایان جنگ ادامه داشت.»*(سرپل ذهاب(شهید حیدری، نفر اول سمت چپ/ دکتر پرویز، نفر وسط)
اولین تجربه پزشکی با چاشنی موشک‌های آمریکایی!دوره‌های کارآموزی و کارورزی با کشیک‌های شبانه‌اش در بیمارستان‌ها، پایان کار دانشجویان پزشکی نبود. قبل از فارغ‌التحصیلی، یک خوان دیگر هم پیش روی آنها بود؛ یک ماه خدمت در خانه‌های بهداشت اطراف تهران برای آشنایی با سیستم بهداشتی و درمانی. اینجا اما یک گزینه جایگزین هم وجود داشت؛ همان فرصتی که دوباره پای قهرمانان قصه ما را به مناطق جنگی باز کرد: «بسیج دانشگاه بعد از پایان جنگ تحمیلی، مسئولیت اداره برخی از خانه‌های بهداشت روستاهای مناطق جنگی را هم برعهده گرفته بود. به همین دلیل، دانشجویان داوطلب می‌توانستند به جای آموزش سیستم بهداشتی و درمانی، یک ماه در آن خانه‌های بهداشت روستاهای مناطق جنگی خدمت کنند. من و دکتر حیدری هم فرصت را غنیمت شمردیم و داوطلبانه به روستایی در سرپل ذهاب رفتیم.*(سر پل ذهاب(شهید حیدری، ایستاده نفر اول سمت چپ/ دکتر پرویز،‌ ایستاده نفر اول سمت راست)
روستای «سراب قلعه شاهین» حدود 40 کیلومتر بعد از سرپل ذهاب به سمت پادگان ابوذر (یکی از پادگان‌های مهم دوران جنگ) واقع شده بود. فعالیت در خانه بهداشت آن روستا، به لحاظ حرفه پزشکی، تجربه خوبی برایمان بود اما فقط همین نبود. با توجه به شروع جنگ جدید در عراق، دوره کوتاه حضورمان در آن روستا، حسابی به یادماندنی هم شد. شب اولی که آمریکا بعد از قضیه کویت، به عراق حمله کرد، ما در روستای سراب قلعه شاهین بودیم و تا صبح، صدای انفجارها را می‌شنیدیم. در چند نوبت، آمریکا تعدادی موشک هم به نزدیک مرز ما زد که صدا و لرزش‌های ناشی از اصابتشان را به‌وضوح حس کردیم.»
پزشکی که داوطلب خدمت در محروم‌ترین مناطق کشور بود«با پایان آن خدمت یک ماهه، فارغ‌التحصیل شدیم و شماره نظام پزشکی گرفتیم. جالب است بدانید ازآنجاکه من و دکتر حیدری با هم برای این موضوع اقدام کرده بودیم، شماره نظام پزشکی‌مان هم، پشت سر هم شد. حالا دیگر پزشک شده بودیم و در این مرحله، باید دوره طرح خدمت‌مان را می‌گذراندیم. و اینجا بود که دکتر حیدری، راهش را از دیگر هم‌دوره‌ای‌ها جدا کرد. خب به طور طبیعی، کمتر کسی برای گذراندن دوره طرح خدمتش، داوطلبِ اعزام به شهرهای محروم می‌شود اما دکتر حیدری، داوطلبانه به خوزستان رفت و در محروم‌ترین مناطق مشغول خدمت شد. واقعیت این است که مناطق مرزی مثل خوزستان، قبل از پیروزی انقلاب هم، امکانات درمانی چندانی نداشتند. در زمان جنگ، همان امکانات اندک را هم دشمن با بمباران‌هایش تخریب کرده بود و حالا زندگی و کار در آن مناطق، بسیار سخت شده بود.*(شهید دکتر حیدری(نفر اول از سمت راست) همراه دوستان دانشگاهی)
با این حال، دکتر حیدری آگاهانه انتخاب کرد برای گذراندن دوره طرح به خوزستان برود. البته من هم معرفی‌نامه گرفته بودم برای خوزستان. اتفاقا یک سفر هم برای برآورد اولیه شرایط محل خدمت، به خوزستان رفتیم و از شهرهایی مثل شادگان هم بازدید کردیم. اما با توجه به اینکه همزمان صحبت کرده بودم برای ادامه تحصیل در رشته فیزیولوژی، مسیر متفاوتی پیش رویم قرار گرفت. سال 72 دکتر حیدری کارش را در مناطق محروم خوزستان شروع کرد و من به دانشگاه برگشتم برای ادامه تحصیل و گرفتن تخصص.»*(شهید دکتر حیدری و دکتر پرویز در لبنان در مرز رژیم اشغالگر صهیونیستی)
به نام لبنان، به یاد دوران دفاع مقدس«برخلاف من که بعد از فارغ‌التحصیلی تشکیل خانواده دادم، دکتر حیدری تا پایان دوره طرح ازدواج نکرد. به بعضی دوستان گفته بود: با توجه به اینکه هنوز تکلیفم برای آینده مشخص نیست، نمی‌خواهم کسی را درگیر زندگی خودم کنم. و کمی بعد، مشخص شد از چه چیزی صحبت می‌کند. 2 سال بعد که دوره طرح در مناطق محروم خوزستان تمام شد، دکتر حیدری تصمیم گرفت به لبنان برود و فعالیت درمانی‌اش را آنجا انجام دهد.»*(مراسم عقد دکتر پرویز (دکتر حیدری: نفر اول از سمت راست)
نیازی به پرسیدن نیست. نگاهم آنقدر پر از سؤال است که دکتر پرویز، بی‌آنکه منتظر طرح پرسش باشد، درباره چرایی تصمیم دوست قدیمی‌اش برای سفر به لبنان اینطور می‌گوید: «تصورم این است که با توجه به تجربه‌ای که دکتر حیدری در دوره طرح در خوزستان داشت، احساس می‌کرد اینجا اقناع نخواهد شد. احساسش این بود که اینجا ممکن است گرفتار زندگی روزمره شود؛ یعنی در شرایطی قرار بگیرد که فعالیت پزشکی و درمانی انجام دهد اما خدمتی که ارائه می‌کند، آنطور که باید و شاید، رضایت‌بخش و اقناع‌کننده نباشد. فکر می‌کنم احساسش این بود که آن شکل خدمت‌رسانی که در لبنان می‌تواند داشته باشد، در ایران امکانش فراهم نیست.این موضوع اما یک جنبه دیگر هم داشت و آن، ویژگی جامعه شیعی لبنان بود. واقعیت این است که آن فضای روحی کلی که بین شیعیان لبنان وجود داشت، خیلی شبیه فضای جبهه و جنگ دوران دفاع مقدس خودمان بود. یعنی آنجا برای افرادی که اهل مجاهدت بودند، شرایط روحی مناسبی فراهم بود. مجموع این شرایط باعث شد دکتر حیدری به همراه یکی از دوستان به نام دکتر «حمیدرضا اِسکاش» به لبنان رفتند.»
وقتی پزشک ایرانی با لبنانی‌ها هم‌خانواده شد«دکتر حیدری و دکتر اسکاش در حالی عازم لبنان شدند که هیچ شناختی از آنجا نداشتند و محل و نحوه کارشان مشخص نشده بود. درواقع آنها از طرف نهادهای دولتی به لبنان اعزام نشده بودند بلکه داوطلبانه و به صورت شخصی، پاسپورت و ویزا گرفته و راهی لبنان شده بودند. آنجا وقتی بعد از مدتی پیگیری، موفق شدند مجوز کار بگیرند، از بیروت خارج شدند و فعالیت درمانی‌شان را در جنوب لبنان شروع کردند. دکتر اسکاش در بیمارستان شهر «صور» که زیر نظر هلال احمر ایران فعالیت می‌کرد، مشغول شد و دکتر حیدری هم، فعالیت درمانی‌اش را در روستاهای بین صور و «نبطیه» شروع کرد.*(تقدیر از خانواده شهید دکتر علی حیدری در مراسم یادبودی که به همت جامعه پزشکی برگزار شده بود)
در همان چند ماه اول، اتفاقی افتاد که نشان داد دکتر حیدری تصمیمش را برای ماندگار شدن در لبنان گرفته... او طی یک مراسم ساده با دختری از جامعه شیعیان لبنان ازدواج کرد و زندگی مشترکش را در یکی از همان روستاهای مرزی جنوب لبنان شروع کرد. همسر محترم دکتر، از یک خانواده معمولی لبنان و پدرش، پیشه‌ور بود و مغازه داشت. اینها نشان می‌داد دکتر حیدری، به دنبال وصلت با یک خانواده متمول و صاحب نفوذ یا در فکر وصلت با خانواده مقامات لبنان نبود. او براساس روحیاتی که داشت، با دختر یک خانواده معمولی از جامعه شیعی لبنان ازدواج کرد؛ البته خانواده اصیل و محترمی که به لحاظ اعتقادی و روحی و اخلاقی، کاملا با او هماهنگ بودند.خانواده دکتر، خانواده گرمی بودند. در رفت‌وآمدهای محدودی که در سال‌های بعد میان ما شکل گرفت، با وجود عرب‌زبان بودن خانواده دکتر، علاقه و رابطه صمیمی میان همسر و دختر من و همسر و دختر ایشان ایجاد شد؛ ارتباط عاطفی که همچنان هم برقرار است.»
به‌جای ترک خدمت، مادرش را به جبهه برد!«خدا به دکتر حیدری و همسرش، ۲ دختر و ۴ پسر عنایت کرده بود. در تمام سال‌هایی که بچه‌ها بزرگ شدند و به سن مدرسه و دانشگاه رسیدند، خانواده دکتر در همان خانه در منطقه روستایی سکونت داشتند و تردد دائمی بچه‌ها هم باعث نشد خانه‌شان را به شهر منتقل کنند. گذشت تا چند سال قبل که خبر رسید مادر علی آقا بیمار است؛ خبری که او را به ایران کشاند. اینجا بود که دکتر تشخیص داد مادرش به رسیدگی دائمی نیاز دارد. شاید تصور می‌کنید دکتر حیدری بالاخره به خاطر مادرش مجبور شد لبنان را ترک کند. اما آنچه اتفاق افتاد، این بود که دکتر، سنگر لبنان را خالی نکرد بلکه مادر را با خودش به لبنان برد تا بهتر بتواند از او مراقبت کند! اینطور بود که مادر در ۲ سال آخر حیاتش در کنار خانواده دکتر در لبنان زندگی کرد.*(وداع خانواده شهید دکتر حیدری با پیکر او در معراج الشهدا)
شرایط مادر واقعا سخت بود؛ یک سالمند بیمار و ناتوان که به همه‌جور رسیدگی نیاز داشت. حالا تصور کنید خانه دکتر هم یک آپارتمان بود که ۸نفر در آن زندگی می‌کردند. با این حال، یک اتاق را به صورت مستقل برای مادر آماده کرده بودند و خانوادگی به طور ویژه به او رسیدگی می‌کردند. در آن میان، همسر دکتر بیش از همه در خدمت مادر بود و برایش زحمت می‌کشید. به همین دلیل، هم خود دکتر خیلی از همسرش راضی بود، هم مادر مدام دعایش می‌کرد. این خدمت بی‌منت خانواده دکتر به مادر بیمار او، برکات زیادی داشت. اول اینکه به دلیل آن حضور ۲ ساله مادر در خانه دکتر، همسرش تا حد زیادی فارسی یاد گرفت. علاوه‌براین، دعای خیر مادر، به زندگی دکتر، رونق و برکت داد. ۲، ۳سال قبل، دکتر موفق شد به جای آن خانه آپارتمانی، یک خانه بزرگتر ویلایی در همان منطقه روستایی لب مرز بخرد. خود دکتر حیدری و همسرش معتقد بودند این خانه، نتیجه دعای خیر مادر است. دکتر می‌گفت: ورد زبان مادر این بود که زندگی شما در این آپارتمان، سخت می‌گذرد. خدا کند یک خانه بزرگتر بخری تا بچه‌ها بتوانند راحت‌تر زندگی کنند. مادر عمرش به دنیا نبود اما دعایش در حق دکتر و خانواده‌اش مستجاب شد.» *(دکتر پرویز و شهید دکتر حیدری در لبنان)
امر به معروف به سبک حکیم ایرانی«دکتر حیدری، رابطه خیلی خوبی با همسایه‌ها و به‌طور کلی مردم لبنان داشت. در یک مقطع، شرایطی فراهم شده بود که در یک درمانگاه در جنوب لبنان فعالیت کند. خب، با توجه به اینکه روستا‌های آن منطقه هم مسیحی‌نشین بودند، هم سنی‌نشین و هم شیعه‌نشین، دکتر با اقشار مختلف در ارتباط بود و بی‌آنکه هدفش کسب درآمد باشد، به آن‌ها خدمات درمانی ارائه می‌داد. همین عوامل باعث شده بود مردمان آن منطقه، احترام بسیار زیادی برای او قائل باشند. در یکی از اولین سفر‌هایی که به لبنان رفته بودم، این محبت و احترام جامعه لبنان به علی آقا را از نزدیک حس کردم.
در مجاورت آپارتمان محل زندگی دکتر حیدری، یک رستوران قرار داشت. آن روز وقتی من و دکتر به خانه‌شان رسیدیم، صدای موسیقی بلندی از رستوران به گوش می‌رسید. علی آقا لحظه‌ای ‌ایستاد و گفت: من بروم تذکر بدهم صدای آهنگ را کم کنند. من با آن سابقه ذهنی از جامعه ایران که اگر در موقعیت مشابه بخواهیم تذکر دهیم، احتمال ایجاد درگیری وجود دارد، گفتم: برای من خیلی آزاردهنده نیست‌ها... اما دکتر با ناراحتی گفت: نه! صدا را خیلی زیاد کرده.وقتی دکتر به رستوران رسید، همه‌چیز برخلاف انتظار من پیش رفت. همین‌که به صاحب رستوران گفت: این صدا، خیلی آزار‌دهنده است. من، مهمان هم دارم و اذیت می‌شود... او بدون اینکه بحثی کند یا جبهه بگیرد، در جواب گفت: «علی رأسی یا حکیم»(به روی چشمم حکیم) و کلاً صدای موسیقی را قطع کرد. می‌دانید، مردمان عرب‌زبان، وقتی بخواهند احترام ویژه‌تری به یک پزشک بگذارند، به‌جای «طبیب» به او می‌گویند «حکیم». و دکتر حیدری، چنین جایگاهی در میان مردم لبنان داشت.»*(فرزند شهید دکتر حیدری)
خانواده نمونه ایرانی در قلب لبنان«در سال‌های حضور علی آقا در لبنان، چند بار اتفاق افتاد که من برای فعالیت‌های علمی به تنهایی به لبنان سفر کردم. معمولاً در حاشیه آن سفر‌ها، فرصتی فراهم می‌شد که بتوانم با دکتر دیدار تازه کنم. آخرین دیدار ما هم، همینطور رقم خورد...»دکتر پرویز برمی‌گردد به ۲سال قبل و با یادآوری خاطره آخرین ملاقات با رفیق قدیمی، دوباره دلتنگی‌هایش تازه می‌شود: «در سفر آخری که به لبنان داشتم، حضورم را پیامکی به دکتر حیدری اطلاع دادم و گفتم: اگر این اطراف هستی، چند دقیقه بیا همدیگر را ببینیم. اتفاقاً در بیروت بود و بلافاصله آمد. هدف من، تجدید دیدار بود اما دکتر به آن ملاقات کوتاه رضایت نداد و با اصرار دعوت کرد به منزل‌شان بروم.*(آخرین دیدار دکتر پرویز با شهید دکتر حیدری در خانه او در جنوب لبنان)
آن شب در جمع خانواده دکتر حیدری در خانه جدیدشان، چند نکته نظرم را جلب کرد. اول اینکه وقتی به خانه‌شان رسیدیم، بچه‌ها همگی برای استقبال از پدر به انتظار‌ ایستاده بودند و در بدو ورود به منزل، یکی‌یکی با دکتر دست دادند و روبوسی کردند. آن احترام ویژه به پدر، که معلوم بود جزء تربیت بچه‌ها و نتیجه درایت مادر خانواده است، خیلی قابل‌توجه بود. سر میز شام، دکتر از وضعیت درسی تک‌تک بچه‌ها پرس‌و‌جو کرد و آن‌ها هم توضیح دادند. بعد از شام هم، هرکدام سراغ کار‌های درسی‌شان رفتند. با آن نظام خانوادگی زیبایی که در خانواده علی آقا وجود داشت، آن شب کاملاً احساس کردم با یک خانواده نمونه رو‌به‌رو هستم؛ خانواده‌ای که هم حرمت پدر و مادر و اطاعت‌پذیری از آن‌ها مورد توجه است و هم، روابط عاطفی محکمی بین بچه‌ها و والدین برقرار است.»*(عکس قدیمی از شهید دکتر حیدری در کنار شهید سید حسن نصرالله)
طبیبی که با جان و مالش در راه مقاومت جهاد کرد«برای همه ما معلوم بود انتهای مسیری که دکتر حیدری در پیش گرفته، کجا خواهد بود. درست است او کاری جز خدمات پزشکی انجام نمی‌داد اما فعالیتش خار چشم رژیم صهیونیستی بود. واقعیت این بود که وقتی کسی به رزمندگان مجروح حزب‌الله رسیدگی می‌کرد، درواقع خودش هم در بانک اهداف اسرائیل قرار می‌گرفت. با این حال، دکتر حیدری هیچ‌وقت از فعالیت‌های جهادی‌اش دست برنداشت.
وقتی ماجرای انفجار پیجر‌ها و موبایل‌ها در لبنان پیش آمد، نگرانی همیشگی ما برای دکتر و خانواده‌اش دوچندان شد. همسر و دخترم از طریق فضای مجازی، مدام با همسر و دختر دکتر در ارتباط بودند تا از وضعیت سلامتشان باخبر شویم. اما دوران آرامش، زودگذر بود. با تشدید درگیری‌ها، منطقه سکونت دکتر، یکی از اولین مناطق مرزی بود که توسط ارتش اسرائیل بمباران شد. اینطور بود که خانواده دکتر هم مثل بسیاری از مردم جنوب لبنان مجبور به ترک خانه خود شدند. با توجه به لغو سفر‌های مستقیم میان لبنان و ایران، خانواده دکتر حیدری مجبور شدند ابتدا به سوریه بروند و بعد از چند روز، از آنجا به ایران بیایند.خانواده دکتر در منزل برادر کوچکتر علی آقا مستقر شده و در امن و‌امان بودند اما خیال هیچ‌کس راحت نبود. همه نگران دکتر و پسر بزرگش بودند که در لبنان در دل خطر بودند. و خیلی طول نکشید که پسر دکتر، خبر شهادت پدرش را داد...»
وقتی پزشکان در بانک اهداف رژیم صهیونیستی قرار می‌گیرند«کافی است بدانید دکتر حیدری با آمبولانس و در منطقه شهری در حال تردد بوده که هدف پهپاد رژیم صهیونیستی قرار گرفته تا برایتان آشکار شود او را با شناسایی قبلی به شهادت رسانده‌اند.»جای خالی بعضی‌ها هیچ‌وقت پر نمی‌شود. برعکس، با هر برگی که در تقویم ورق می‌خورد، حفره‌ای که از رفتن‌شان در قلب انسان ایجاد شده، عمیق و عمیق‌تر می‌شود. فراق رفقا، اینطور به دل آدمی زخم می‌زند؛ ناسور و مرهم‌ناپذیر. زبان حال دکتر محسن پرویز، وقتی می‌خواهد از رفیق جهادگری بگوید که به دست شقی‌ترین موجودات عالم به شهادت رسید، چیزی شبیه همین است: «فعالان میدانی لبنان هم از این اتفاق، حیرت‌زده بودند و می‌گفتند: با توجه به مصونیت نیرو‌های امدادی در جنگ براساس قواعد بین‌المللی، اصلاً نمی‌دانیم چرا آمبولانس حامل دکتر حیدری را هدف قرار دادند! ...
درست است که فردی مثل دکتر حیدری نمی‌توانست به مرگی غیر از شهادت از این دنیا برود اما هدف قرار دادن آمبولانس حامل بیمار زخمی، ناشی از روحیه سبعیت و آدمکشی نهادینه‌شده در وجود صهیونیست‌هایی است که هیچ خط قرمزی برایشان وجود ندارد. و سرمنشأ تمام این جنایات، چک سفید امضایی است که آمریکا و اروپا به رژیم اسرائیل داده‌اند...»*(گوشه ای از خدمت رسانی شهید دکتر حیدری در پیاده روی اربعین)
۹۹۲ KB
به یاد پزشک جهادگری که خستگی نمی‌شناخت...«روحیه جهادی شهید دکتر علی حیدری، قابل وصف نیست. هر لحظه، آماده بود خودش را به میدانی برساند که به تخصص پزشکی‌اش نیاز است. مثلاً ایام اربعین، از لبنان به مسیر پیاده‌روی می‌رفت و آنجا در یکی از موکب‌ها، به بیماران خدمت‌رسانی می‌کرد، در‌حالی‌که در لبنان هم کارش، جهاد بود. در یک کلام می‌توانم بگویم آرام و قرار نداشت. بیشتر از ۶۰سال داشت اما روحیه و خلق و خوی ایام جوانی را حفظ کرده بود و برای هر فعالیت جهادی آماده بود.»*(شهید دکتر حیدری در یکی از موکب های مسیر پیاده روی اربعین)
دفتر خاطرات دکتر پرویز، پر است از مصادیق خستگی‌ناپذیریِ رفیقی که ۴دهه دنبال شهادت دوید و عاقبت هم به آرزویش رسید. دکتر انگار بخواهد از لا‌به‌لای خطوط کمرنگ‌شده یک دفتر قدیمی، خاطره‌ای را بیرون بکشد، چشم‌هایش را تنگ می‌کند و در پایان صحبت‌هایش می‌گوید: «بعد از جنگ عراق و کویت، اعزام اولین کاروان‌های زیارتی به عتبات عالیات از ایران شروع شد. همزمان، ۳مطب پزشکی هم از طرف ایران در شهر‌های بغداد، نجف و کربلا دایر شد تا اقدامات اولیه درمانی برای زائران ایرانی در آن‌ها انجام شود. اینطور بود که در هر دوره، ۶پزشک هم به عراق اعزام می‌شدند تا در این مطب‌ها مشغول کار شوند. به لطف خدا در سال۷۹، این توفیق نصیب من هم شد که به‌عنوان پزشک زائران به کربلا مشرف شوم.*(وقتی دکتر شهید «علی حیدری» چند روز قبل از ترور توسط پهپاد اسرائیلی، در فایل صوتی که برای همکارش ارسال کرده بود، از شهادت خود خبر داد)
۱ MB
اما شاید باور نکنید وقتی در عراق بودم، مطلع شدم دکتر حیدری هم با گروهی از همکاران به آنجا آمده! برایم جالب بود که به محض اینکه خبردار شده بود کاروان‌های زیارتی به عتبات برقرار شده و به خدمات پزشکی نیاز است، از لبنان خودش را به ایران رسانده و اعلام آمادگی کرده بود. به همین دلیل، گویاترین معرفی از شهید دکتر علی حیدری این است که او پزشکی بود که هر جایی احساس می‌کرد می‌تواند با تخصصش منشأ خدمت باشد، خودش را به آنجا می‌رساند. عاقبت هم، مزد این خدمات بی‌منتش را با شهادت گرفت؛ شهادتی که پیشاپیش زمانش را هم به او اطلاع داده بودند...»پایان پیام/#شهید_دکتر_علی_حیدری #پزشک_ایرانی_مستقر_در_لبنان #پزشک_مهاجر #پزشک_شهید_طریق_القدس #پهپاد_اسرائیلی #انفجار_پیجرها_در_لبنان #نبطیه #حزب‌الله_لبنان #دکتر_محسن_پرویز #استاد_دانشگاه_علوم_پزشکی_تهران
20:01 - 13 آبان 1403

0 بازدید




1 پاسخ