کابوس پهپادی آمریکاییها در خانه تراپیست بود
«محمد رحیمیان» شهید تازهدامادی بود که با پهپادهایش کابوس آمریکاییها لقب گرفت.
خبرگزاری فارس – زهرا قاسمی: محمد رحیمیان، متولد ۱۳۷۸ در شهر اراک، تازهداماد، خلبان و پسر کوچک یک خانوادهٔ چهارنفره بود.شب تشییع در میدان شهدا، پدرش پشت میکروفون، وقتی با افتخار از پسر شهیدش یاد میکرد، به این نکته اشاره کرد که در روزهای ابتدایی جنگ، محمد و همتیمیهایش هدایت پهپادی را بر عهده داشتند که مستقیم به قلب دشمن خورده و چهار سرباز آمریکایی را به هلاکت رسانده است.خود محمد این خبر را به پدر و برادرش داده بود. امروز هم حدیث خانم، همسر شهید، این موضوع را تأیید کرد. بیجهت نبوده که روی بنر این شهید نوشتهاند: «کابوس آمریکاییها». حدیث خانم، همسر شهید، اهل خوزستان است. باواسطه به این خانواده معرفی میشود و نزدیک به دو سال دورهٔ آشنایی و عقد را با شهید در همان خوزستان سپری کرده است. خانهشان در اهواز آماده بوده و کمی از چیدمان خانه باقی مانده بوده که محمد راهی میشود و دیگر ...این بار حدیث خانم به دنبال پیکر او به اراک آمده است. میگفت میخواهم برای همیشه در اراک بمانم. با اینکه پدرش بهتازگی فوت کرده بود، میتوانستم بفهمم که نمیتواند حتی از مزار همسرش دور باشد.همسری که میگفت همهٔ خستگیها و نگرانیهایش را پشت در خانه میگذاشته و با روی باز به دیدار همسرش میرفته؛ حتی وقتی نه روز پیش از شهادتش، پهپاد جاسوسی او را تعقیب میکرده.
حدیث خانم میگفت: «نمیدانم این روزها با چه کسی باید حرف بزنم. همیشه وقتی ناراحت بودم، خود محمد مثل یک تراپیست برایم بود. حمایتگر بود، به معنای واقعی کلمه. مهربان و صبور. من بهشت روی زمین را با محمد تجربه کردم.»مادرش، مامان زهرا، که طبقهٔ پایین خانهشان را وقف بیتالزهرا کرده بود و میگفت هر یکشنبه جلسهٔ تدبر در قرآن دارند، مثل اغلب مادران شهدایی که دیدهایم، صبور، آرام و مهربان بود.
زندگیشان مأنوس با قرآن بود. خودشان تعریف میکردند که دوست داشتند همیشه با وضو به بچهها شیر بدهند، اما چون بعضی اوقات مقدور نبوده، بعداً همیشه هنگام درست کردن غذا، آیتالکرسی و قرآن میخواندند تا به بندبند وجود بچهها برسد.از آنجایی که آقا محمد تهتغاری بوده، رابطهٔ مامان زهرا با او خیلی نزدیکتر و وابستهتر بوده. حتی وقتی آقا محمد میخواسته درس بخواند، با مامان زهرا با هم توی اتاق میرفتند، در را میبستند و درس میخوانده. برای همین هم اوایل که آقا محمد میخواسته برود برای ارتش ثبتنام کند، کمی سخت گذشته، اما به قول خودشان، خدا کمکم همه چیز را مهیا میکند.برای قبولی در ارتش هم نذر خود آقا محمد جواب میدهد. نذر کرده بوده اگر قبول شود، تا دو سال نصف حقوقش را به خیریه بدهد که قبول هم میشود.مامان زهرا میگفت هرکس میآید بالای مزارش، من میگویم فدای علیاکبر امام حسین شده. آخه روز قبولیاش در ارتش هم ولادت حضرت علیاکبر بود. الان هم کنار مزار نوشتیم یا علیاکبر.جزو نخبههای ارتش بود و به خاطر هوش بالایی که در فیزیک داشت، مختصات جاهایی از نقشه که محو شده بود و کسی نمیتوانست پیدا کند را محمد پیدا میکرد.منزلشان شلوغ بود و نمیخواستیم بیشتر مزاحم شویم. لحظات آخر، حدیث خانم (همسر شهید) گفت: «من حالم زیاد خوب نبود، اما آمدم ببینمتان که بگویم اگر میخواهید حق و خون این شهدا پایمال نشود، میدان را ترک نکنید! برای ظهور آقا خیلی دعا کنید تا شهدای ما هم برگردند و نبرد آخرالزمانی به نابودی اسرائیل برسد! دعا کنید ما هم زودتر آن روزهای خوب را ببینیم!»#خلبان#پهپاد#جنگ_رمضان#استان_مرکزی 18:02 - 23 فروردین 1405