ورود ایرانی و سگ ممنوع؛ به روایت برادران هویدا
تابلویی که در دوران پهلوی، در ورودی باشگاههای تفریحی سربازان انگلیسی در ایران نصب شده بود. امیرعباس هویدا و فریدون هویدا، هر دو در این باره صحبت کردهاند.
امیرعباس هویدا و فریدون هویدا
امیرعباس هویدا:
امیرعباس هویدا در یک برنامه تلویزیونی در سال ۱۳۵۳، با اشاره به تابلوهای «ورود ایرانی و سگ ممنوع»، در مورد وضعیت ایران در زمان اشغال توسط متفقین، میگوید: روزهای بسیار تاریکی بود. هرگز فراموش نمیکنم، در ورودی باشگاه انگلیسها در اهواز،نوشته بودند: «ورود برای ایرانی و سگ غدغن!» ما با سگ همردیف بودیم. روزهایی بود که ایران پُر از بیماری و مرض و تیفوس بود.
فریدون هویدا:
در صفحه ۴۳ و ۴۴ کتاب «روحت شاد مباد» آمده است: در دوران پس از رضاخان به خاطر شرایط جنگ جهانی دوم، تا چندین سال قحطی و مشکلات، کشور را احاطه کرده بود. انگلیس از طریق راهآهن ایران، تجهیزات لازم را برای روسها ارسال کرد و آنها توانستند، ارتش آلمان را در سرمای اطراف مسکو زمینگیر و نابود کنند. آنجا بود که همه علت احداث راهآهن را فهمیدند.
فریدون هویدا، برادر امیرعباس هویدا که از سال ۱۳۴۹ تا وقوع انقلاب، سفیر ایران در سازمان ملل بود، در کتابش با عنوان «سقوط شاه» به نکات مهمی اشاره میکند، اما خاطرهای را از آذر ۱۳۲۳ نقل میکند که عجیب است. هویدا که از مرز خرمشهر قدم به وطن میگذاشت، به چشم خود دید که چطور متفقین در ایران، همچون سرزمین اسیر، جولان میدادند و با میزبانان، مانند بردگان برخورد میکردند، تا جایی که: «حتی در ورودی باشگاههای تفریحی سربازان متفقین، اغلب تابلویی دیده میشد که رویش نوشته شده بود: ورود ایرانی و سگ ممنوع است.»
او مینویسد: با اتومبیلی که پنجرههای چوبی داشت و در جاده پُر دستانداز به زحمت خود را جلو میکشید، به ایستگاه راهآهن اهواز رسیدم. روی تابلوی جلوی گیشه نوشته بود: «بلیط تمام شده» و تا چند روز دیگر هم معلوم نبود بلیطی در کار باشد. باران به شدت میبارید.
همانطور که حیران قدم میزدم، بولدوزری که جاده را صاف میکرد، مقداری گل و لای به سر و رویم پاشید. نزدیک بود گریه کنم. راننده بولدوزر پیاده شد و کمک کرد تا سر و وضعم را مرتب کنم. بعد مرا نزد فرماندهاش برد. او هم بلافاصله در قطاری که سربازان آمریکایی را به تهران میبرد جایی برایم دست و پا کرد.
بین راه به خاطر خستگی مفرط توانستم در لابهلای انبوه سربازان آمریکایی که از بدنشان بوی توتون و آبجو متصاعد میشد، تا مدتی بخوابم. در سپیده صبح موقعی که قطار به اندیمشک رسید، متوجه حضور صدها مرد و زن و کودک پابرهنه در ایستگاه شدم که با لباسهای مندرس از شدت سرما میلرزیدند و چشم به ما دوخته بودند!
در گوشهای از محوطه ایستگاه، نمایندگان مرکز تدارکات ارتش، صبحانه سربازان آمریکایی قطار را به صورت ساندویچهایی که در کاغذ پیچیده شده بود، همراه با میوه و فنجانی قهوه بین آنها تقسیم کردند؛ که این سربازان همانجا صبحانه خود را خوردند و قبل از سوار شدن به قطار، باقیمانده آن را به داخل بشکههایی که در کنار محوطه قرار داشت پرتاب کردند.
با حرکت قطار، ناگهان سیل ایرانیهای پابرهنهای که در ایستگاه انتظار میکشیدند، به سوی بشکهها هجوم آوردند و با جستجو در میان باقیمانده غذای آمریکاییها، هر کدام تکهای نان یا پرتقال و یا پوست موزی به دست میآورد، به سرعت در دهان میگذاشت و فرو میداد!
در تهران به منزل پسر عموهایم وارد شدم. در سراسر تهران فقر و بدبختی و مرض بیداد میکرد. خیابانها چنان مملو از گدا بود که هر موقع پیاده راه میرفتیم، حداقل ده نفر از آنها به دنبالمان روانه میشدند و مرتب التماس میکردند تا پولی بگیرند. جلوی در ورودی باشگاههای تفریحی سربازان متفقین، اغلب تابلویی دیده میشد که رویش نوشته شده بود: «ورود ایرانی و سگ ممنوع است».
14:34 - 11 June 2024