آخرین شلیک، اولین انتظار!
آنسوی خبر...خبر، همیشه تمیز است.چند خط بیشتر نیست.عدد دارد، تاریخ دارد، اسم دارد و آخرش هم نقطه میگذارند.۱۱۹۴ برنامه.۲۷۷ برنامه برای نیروهای لشکری.۹۱۷ برنامه برای سازمانها و نهادهای دیگر.همهچیز مرتب.اما جنگ، هیچوقت مرتب نیست.جنگ را نمیشود در ستون آمار جا داد.نمیشود برایش جدول کشید.نمیشود گفت از فلان ساعت شروع شد و فلان ساعت تمام شد.جنگ، ساعت سه نیمهشب است؛ وقتی تلفن زنگ میخورد و یک نفر قبل از برداشتن گوشی، چند ثانیه به صفحهاش نگاه میکند.جنگ، مادری است که نمیپرسد «چه شده؟»فقط میپرسد:ـ زندهست؟و آن طرف خط...سکوت.همین.بعضی وقتها تمام جنگ، همین چند ثانیه سکوت است.حالا قرار است درباره جنگهای اخیر فیلم ساخته شود.و این، کار سادهای نیست.چون هنوز خاک بعضی صحنهها ننشسته است.هنوز آدمهایی هستند که اگر دوربین را روبهرویشان بگذاری، به جای خاطره، به نقطهای خیره میشوند که ما نمیبینیم.هنوز خانههایی هست که یک صندلی در آنها خالی مانده.هنوز تلفنهایی هست که صاحبشان دیگر جواب نمیدهد.و سینما...و سینما دقیقاً از همینجا شروع میشود.نه از موشک.نه از دود.نه از انفجار.از یک صندلی خالی.گفتهاند بخشی از تجهیزات و سلاحهای برجایمانده از عملیات در دشت مهیار اصفهان قرار است در باغموزه دفاع مقدس به نمایش گذاشته شود.فکر میکنم یک روز، بچهای دست پدرش را میگیرد و وارد سالن میشود.جلوی یک تکه آهن میایستد.میپرسد:ـ بابا، این چیه؟پدر جواب میدهد.از جنگ میگوید.از موشک میگوید.از عملیات.از دشمن.اما شاید یک پیرمرد آن گوشه ایستاده باشد که هیچکدام از اینها را نگوید.فقط نگاه کند.چند لحظه.بعد آرام بگوید:ـ اینو نمیشناسم...
همه برگردند.مکث کند.صدای اینو میشناسم.همینجا دوربین باید بایستد.نه روی سلاح.روی صورت پیرمرد.چون جنگ، آن چیزی نیست که از آن بهعنوان غنیمت یا سند در موزه نگهداری میکنیم.جنگ، صدایی است که سالها بعد هم ممکن است ناگهان آدم را از خواب بپراند.بوی خاصی است که یک کوچه را برای همیشه در ذهن آدم نگه میدارد.نامی است که وقتی به زبان میآید، یک میز کامل ساکت میشود.حالا سینما آمده است.و سینما اگر فقط بخواهد جنگ را بازسازی کند، چند انفجار و چند هواپیما و چند دود و آتش کم ندارد.مسئله چیز دیگری است.مسئله این است که چطور میشود چیزی را روایت کرد که هنوز برای بعضیها تمام نشده؟شاید جواب، در یک در باشد.یک در بسته.پشت در، مادری نشسته.صدای قدم میآید.بلند میشود.دستش را روی دستگیره میگذارد.اما در را باز نمیکند.چون بعضی آدمها سالهاست میدانند پشت بعضی درها چه خبر است.سینما، اگر قرار است از این جنگ چیزی برای آینده نگه دارد، بهتر است فقط عکس سلاحها را نگه ندارد.آدمها را نگه دارد.ترسشان را.سکوتشان را.انتظارشان را.و آن چند ثانیهای را که یک نفر پشت تلفن میگوید:الو...و بعد دیگر چیزی نمیگوید.جنگ شاید با آخرین شلیک تمام شود.اما برای آنکه پشت آن در مانده و هنوز چشم به راه است،آخرین شلیک، پایان جنگ نیست؛آغاز روزهاییست که باید با نبودن زندگی کند.
14:37 - 30 شهریور 1405