دریا موج مَزنه؛ دل ما خون مَزنه
دیشب دست میزدیم برای عروس؛امروز دست به سر میزنیم برای داغ...روایتی از شبی که در کوهستک سیریک، شادی جنوبیها زیر آوار نشستقرار بود دیشب، خانهی علی ملاحی در کوهستک سیریک، از آن شبهای جنوبی را تجربه کند که شادی، فقط در لبخند آدمها نیست؛ در تمام خانه جریان دارد.در جنوب، عروسی را نمیشود فقط یک مراسم دانست.عروسی، جمع شدن یک طایفه است؛آمدن خاله و عمه و دایی و همسایه،پوشیدن لباسهای رنگارنگ،آراستن عروس،حنایی که بر دستها مینشیند،صدای موسیقی و دستافشانی،و زنهایی که شادیشان را با آواز و دست زدن به خانه میسپارند.شب عروسی، خانه دیگر فقط خانهی یک خانواده نیست؛خانهی همه است.در کوهستک، کنار خلیج، مردم سالهاست شادی را همینطور قسمت میکنند؛با هم، کنار هم، شانهبهشانه.دختر که عروس میشود، فقط از یک خانه نمیرود؛بخشی از دل یک خانواده را با خودش میبرد.مادر، میان آرایش عروس و شلوغی مجلس،نگاهش را از دخترش برنمیدارد.پدر، شاید کم حرف بزند،اما از گوشهی چشم همهچیز را میبیند.بزرگترها دعا میکنند.جوانترها میخندند.کودکان میان مهمانها میدوند.و در آن سوی خانه، زندگی برای چند ساعت،جنگ را فراموش میکند.
قرار بود دیشب همین باشد.قرار بود صدای شادی از خانهی علی ملاحی بلند شود.قرار بود دستها برای عروس بالا برود،نه برای نجات زخمیها.قرار بود لباس سفید عروس در عکسها بدرخشد،نه در میان دود و آوار.اما...اما بمب که آمد، تمام رسمهای یک عروسی جنوبی، در یک لحظه تبدیل شد به رسمهای عزا.موسیقی، خاموش شد.دستها از شادی بازماند.مادرها، به جای حنای دست عروس،دنبال دست کودکانشان گشتند.و خانهای که قرار بود محل آغاز یک زندگی باشد، ناگهان شد محل پایان چند زندگی.امیرعلی کریمی، چهار ساله بود.چهار سالهها در عروسیهای جنوب، سهمشان از دنیا ساده است:یک تکه شیرینی،یک لیوان نوشیدنی،دویدن میان آدمهای شاد،و شاید خوابی که وسط سر و صدای مهمانی، روی شانهی مادرشان میبرد.اما امیرعلی دیشب دیگر به خانه برنگشت.محمد ملاحی، شانزده ساله بود.کلثوم ملاحی نژندنیا، چهلوسه ساله.زرخاتون طاهری، پنجاه ساله.چهار نام.چهار زندگی.چهار صندلی که در شبی که قرار بود همه کنار هم بنشینند، خالی ماند.و شاید تلخترین اتفاق همین باشد:در فرهنگ ما، عروسی و عزا هر دو آیین دارند.اما دیشب، فاصلهی این دو آیین،به اندازهی یک انفجار بود.در عروسی، مادر برای دخترش دعا میکند که خوشبخت شود.در عزا، همان مادر برای رفتگان دعا میکند که آرام بگیرند.در عروسی، خانه را با رنگ و چراغ و لباسهای زیبا میآرایند.در عزا، خانه را با پارچهی سیاه میشناسند.دیشب، این دو جهان در یک خانه به هم رسیدند.یک طرف، عروس.یک طرف، تابوت.یک طرف، تبریک.یک طرف، تسلیت.و میان این دو،کودکی چهار ساله که دیگر هیچکدام را نخواهد دید.چه کسی میتواند این صحنه را فراموش کند؟
جنوب، سرزمین دریا و آفتاب است؛سرزمینی که مردمش حتی در سختترین روزها، رسم کنار هم بودن را حفظ کردهاند.اما دیشب، آسمان به خانهای حمله کرد که مردمش فقط میخواستند چند ساعت کنار هم باشند.به مراسمی که سلاح نبود.به سفرهای که سنگر نبود.به خانهای که قرار بود دخترش را راهی آینده کند.و اینجاست که آدم میفهمد جنگ، وقتی بیاید، فقط ساختمان را ویران نمیکند؛رسم شادی را هم زخمی میکند.عروسی را از عروس میگیرد.لالایی را از مادر.خنده را از کودک.و آینده را از خانواده.ما این رسم را هم میشناسیم؛رسم خونخواهی.اما...اما خونخواهی، اگر قرار است شایستهی نام انسان باشد،یعنی خون بیگناه را فراموش نکنیم.یعنی امیرعلی فقط یک عدد در خبرها نباشد.یعنی محمد، کلثوم و زرخاتون،در میان انبوه اخبار جنگ، بینام و نشان نشوند.یعنی آنهایی که این خون را بر زمین ریختند، نتوانند با چند جملهی سیاسی، از کنار آن عبور کنند.ما خونخواهیم؛اما نخست، شاهد خونیم.شاهد عروسیای که عزا شد.شاهد خانهای که به جای آواز، گریه شنید.شاهد کودکی که باید امشب خوابش میبرد،اما نامش روی سنگ ماند.و حالا، شاید امشب در یکی از خانههای هرمزگان، مادری برای کودکش لالایی بخواند.لالایی آرام.با صدایی که از گریه میلرزد.و میان آن همه واژهی مادرانه،یک نام هم بیاید:امیرعلی.
کودکی که قرار بود صدای عروسی را بشنود؛اما صدای جنگ، آخرین صدایی شد که جهان به او داد.آرام بخواب، پسر کوچک جنوب.اینجا، در سرزمین دریا،آدمها رسم دارند مردههایشان را فراموش نکنند.نامت میماند.نام محمد میماند.نام کلثوم میماند.نام زرخاتون میماند.و آن عروسی هم میماند؛عروسیای که هنوز لباس سفیدش را به تن دارد،اما از دیشب،بوی عزا گرفته است.قرار بود دیشب، یک دختر عروس شود؛اما صبح که آمد،یک خانواده عزادار بود.و این، شاید کوتاهترین روایت از جنایتی باشد که، نه فقط چهار انسان، که یک شب شادی را هم از جنوب گرفت.اما جنوب،جنوب فراموشی نیست.دریا، هرچه را به آن بسپاری، به یاد میسپارد.
دریا، تو شاهد بو...ما خونخواهیم؛نه خون برای خون،که حق برای خون.امیرعلی، بچهی ما بو...محمد، جوون ما بو...کلثوم و زرخاتون، مادرهای این خاک بون.ای خونها، بیصاحب نمونن.ما جنوبیایم؛داغ میبینیم،گریه مکنیم،اما فراموش نمکنیم.دریا هر موجی که مزنه،انگار میگه:یادت نره...یادت نره شبی روکه قرار بو عروسی باشهو عزا شد.یادت نره امیرعلی رو.یادت نره این خون رو.ما خونخواهیم؛تا عدالت بیاد،تا حقیقت گفته بشه،تا هیچ مادریلالایی داغ بچهشو نخونه.ای خون، امانت ماست؛و ما امانتداریم.یا حسین...
10:31 - 11 شهریور 1405