لالایی خاکستر!

بخواب، عزیز مادر، بخواب.این شب، شب لالایی نیست،شب مویه است،شب بغضی که در گلو گیر کرده،شب چند تار مو که از تو مانده،و من،با همین چند تار مو،می‌بافم خوابت را.بخواب، که دنیا،گاهی،از چشم مادر،زیباتر است.اما این شب،این شب تلخ رمضان،از چشم هیچ مادری،زیبا نیست.گفتند کمک است،گفتند نور است،اما جز شعله‌های آوار،چیزی نداشت.جز همین چند تار مو،که باد برد،و من ماندم و لالایی دروغ.بخواب، عزیز جان.مادر،با همین چشم‌های خیس،برای تو،قصه‌ی آرزوهای نرسیده را می‌خواند.قصه‌ی روزهایی که می‌آمدند،اما هرگز،نرسیدند.بگذار باد،این لالایی خاکستر را،برای تو،ببرد.ببرد به آنجایی که،دیگر،زخمی نباشد.بخواب،فقط بخواب، جان مادر، آه مادر، بخواب.
۵ MB
16:07 - 9 خرداد 1405





1 پاسخ

@tiam_xxx9 ساعت پیش
در پاسخ به
ننگ بر آنکه خواسته شمر به ما کمک کنه