داستان فریماه؛ دختر میناب
صبح آن روز مثل همه صبحهای دیگر بود. فریماه کیفش را برداشت، روسریاش را مرتب کرد و با همان لبخند همیشگی از خانه بیرون رفت. گفت: «مامان، زود برمیگردم.» من هم مثل هر روز نگاهش کردم که از در خانه دور میشود. هیچوقت فکر نمیکردم آن صبح، آخرین باری باشد که رفتنش را میبینم.
خانهمان نزدیک مدرسه بود. از حیاط که میایستادی، دیوارهای مدرسه پیدا بود. هنوز کارهای خانه را جمع نکرده بودم که صدای انفجاری آمد.اول فکر کردم اشتباه شنیدهام، اما چند ثانیه بعد صدای دیگری بلند شد و دود از سمت مدرسه بالا رفت. دلم ریخت. انگار کسی در سینهام مشت زد. فقط زیر لب میگفتم: «خدایا فریماه…»پسر کوچکم شروع کرد به گریه کردن. به او گفتم گریه نکن، بیا کنار دیوار بایستیم تا گوشیام را پیدا کنم و به پدرت زنگ بزنم. دستهایم میلرزید و هیچچیز سر جایش نبود. همان لحظه پسر بزرگم رسید. نفسزنان گفت: «مامان، فریماه کجاست؟» گفتم هنوز نیامده. گفت: «کیفم را بده، میروم دنبالش.»دو دقیقه هم طول نکشید که برگشت. رنگش پریده بود. گفت: «مامان… مدرسه خراب شده… همه بچهها زیر آوارند.» گفتم نه… نه… باید خودم ببینم. نمیتوانستم باور کنم. بچه کوچکم را به همسایه سپردم و با پسرم دویدیم سمت مدرسه.وقتی رسیدم، دنیا جلوی چشمم سیاه شد. دود همهجا را گرفته بود. آدمها فریاد میزدند. بعضیها خاک و آوار را با دست کنار میزدند. بچهها را یکییکی از زیر آوار بیرون میآوردند. هر کدام را در کاور میگذاشتند.هر بار که کاوری میآوردند، میدویدم جلو. میگفتم: «آقا تو را به خدا بازش کنید… بگذارید ببینم… شاید دختر من باشد.» دلم میخواست بگویم نیست، بگویم فریماه من جایی قایم شده و سالم بیرون میآید. اما هرچه گشتم، پیدایش نکردم.سه بار به مدرسه حمله کردند. حتی وقتی مردم آمده بودند کمک کنند، دوباره زدند. زمان دیگر معنایی نداشت. فقط میدویدم، میپرسیدم، فریاد میزدم: «کسی فریماه مرا ندیده؟»
وقتی پیدایش نکردیم، گفتند شب به بیمارستان بیایید. تا شب هزار بار مردم و زنده شدم. در نمازخانه بیمارستان، تصاویر پیکرها را روی مانیتور نشان میدادند. یکییکی. شمارهها عوض میشدند.وقتی به شماره پنجاه رسیدند، قلبم ایستاد. گفتم: «نگه دارید… نگه دارید…» به لبهایش نگاه کردم، به دندانهایش. شناختمش. گفتم: «این دختر من است… این فریماه من است.»دنیا همانجا تمام شد.روز بعد پدرش رفت سردخانه تا از نزدیک ببیند. وقتی برگشت، فقط گفت: «بله… فریماهه…» گفتنش هم برایمان سخت بود.وقتی آمبولانس دخترم را میبرد سمت آرامستان، هر بار که ماشین میایستاد، به راننده میگفتم: «تو را به خدا در را باز کن… میخواهم دست روی صورتش بکشم… بگذار یکبار دیگر نوازشش کنم…»اما دیگر دیر شده بود.فریماه دختر خیلی مؤدبی بود. باهوش بود. دل بزرگی داشت. با غریبهها خجالتی بود، اما با آشناها پر از حرف و خنده. همیشه به پدرش میگفت: «بابا، در قروه برایم یک خانه بخر… یک اتاقش فقط برای من باشد.»پدرش خانه برایش خرید… اما نه آن خانهای که فریماه میخواست.حالا خانهاش در آرامستان قروه است.فریماه همهکس من بود. رفیق تنهاییهایم، همدم غربتم. هنوز هم گاهی صدایش را در خانه میشنوم. هنوز هم فکر میکنم در باز میشود و میگوید: «مامان، من آمدم.»اما میدانم که دیگر برنمیگردد.فریماه من زیر آوار مدرسه جا ماند.رویاهایش هم همانجا ماند.مهتا صانعیاختصاصی جهانبانوتحلیل و اخبار زنان را متفاوت بخوانید؛#رهبر_شهید #رهبر #رهبرانقلاب #وطن #ایران #جنگ #جنگ_رمضان #آمریکا #ترامپ #اسرائیل #مرگ_بر_آمریکا #مرگ_بر_اسرائیل #شهید #شهادت #زنان #موشک #هوافضا #درمیدان #میناب #مدرسه #دانش_آموز #دختربچه #مادر #ریحان_نوشت 14:27 - 19 فروردین 1405