عروسِ آقا…

سحرگاه ۱۲ فروردین است؛ لحظه‌های عید جمهوری اسلامی؛ و من بیش از همه به تو فکر می‌کنم؛ به تو که مثل جمهوری اسلامی عزیز ما، دقیقا ۱۲ فرودین ۱۳۵۸ چشم دنیا را به حضورت روشن کردی و حتما از همان موقع شهید جمهوری اسلامی‌شدن را در ناصیه‌ات نوشته بودند؛ همین‌طور که عروس آقا شدن را… و چقدر هر دوی این‌ها همیشه از سرتاپایت پیدا بود.
من هنوز آن شهریور ۹۹ را خوب به خاطر دارم. اولین باری که در دفتر مدرسهٔ فرهنگ هم‌صحبتت شدم. کسی معرفی‌ات نکرده بود اما آن چشم‌های درشت مهربان که تنها بخشِ پیدا از صورت ماسک‌زده‌ات بود کافی بود که بفهمم دارم‌ با یکی از حداد عادل‌ها صحبت می‌کنم. هرچند نمی‌دانستم‌ با کدامشان. حرفمان که گرم گرفت، هر جمله که به جملهٔ قبلی اضافه شد، نشانی‌ات بیشتر درامد. آن‌ روز من قرار بود اولین معلمی رسمی‌ام را تجربه کنم و تو در قلهٔ معلمی ایستاده بودی. از اسم و رسمم می‌پرسیدی و این که چه خوانده‌ام و‌ چه می‌کنم و قلابت گیر کرده بود روی بچه نداشتنم؛ چشم‌هایت نگران شده بود اما برخلاف بقیه زبان به ملامت و پرسش‌های بی‌محابای معذب‌کننده باز نکردی؛ در عوض متواضعانه از خودت گفتی؛ از این که از بین همهٔ کارهایی که کردی، مادرشدن چقدر بیشتر از همه قدت را بلند کرده؛ از این که هر بچه که آمد چه نوری با خودش آورد و حالا چقدر حسرت این را داری که نتوانستی بیشتر از سه تا بچه داشته باشی. و‌ من لبخندم هی پهن‌تر می‌شد و با خودم می‌گفتم این حتما عروس آقاست… و این عروس آقا بودن در تو نشانه‌های بیشتری داشت که من پنج‌سال فرصت داشتم تماشایش کنم؛ در تک به تک رفتارهایت؛در اهتمام عجیبی که برای تلف‌نکردن وقتت داشتی و هربار که به لطف همسایگی هم‌مسیر می‌شدیم همهٔ راه را به خواندن و نوشتن می‌گذراندی؛در تسلطی که روی طرح درس تک‌به‌تک‌ معلم‌ها داشتی و دقیق می‌دانستی هرکس در هرجلسه چه قرار است بگوید و با چه سبکی؛در دلشوره‌هایت برای تک‌تک بچه‌های مدرسه و سفارش‌هایت برای این‌که هرکس چه قوتی دارد و‌ باید مواظب کدام ضعفش باشیم؛در اصرارت برای دینی درس دادنم و این که تاکید می‌کردی می‌خواهم یک فلسفه‌خوانده برای بچه‌ها از دین بگوید؛
در ذوقی که موقع تعریف‌کردن از پشتی‌های خانهٔ جاری‌ات، که حالا قرار بود پشتی خانهٔ خودت بشوند، داشتی و‌ من خجالتم می‌آمد بپرسم پشتی؟! یعنی شما خانه‌هایتان مبل ندارد؟در تعصبی که موقع گشتن دنبال محصولات ایرانی داشتی و مثل صفحه‌های بازرگانی می‌توانستی برای هرکالایی چند نمونه ایرانی معرفی کنی؛ در چادری که در ایام قرنطینهٔ بعد از جنگ ۱۲روزه با دست برای فاطمه دوخته بودی؛ در چشم‌های هنوز نگرانت که از صدای پدافندهای آن ۱۲ روز در پاستور می‌گفتی و من بهت‌زده پرسیدم یعنی شما در ایام جنگ خانه را ترک نکردید؟! از سختی‌های بعدش و آن‌همه مصیبتی که برای درمان دندان‌درد محمدامین و پیدا‌کردن دندان‌پزشک کشیده بودی؛ من به شوخی گفتم خب از بیمارستانی مجهز که مخملباف می‌گفت زیر بیت ساخته‌اند استفاده می‌کردی و در کمال بهت من گفتی تا کجاها دنبال پزشک امن رفته‌ای و برای این که حرف‌هایت رنگ گله به خودش نگیرد سریع اضافه کردی که «حتما این سختی‌ها از ناشکری‌های بوده که در ایام عافیت کردم»؛ و من از این توحیدت بیشتر مبهوت شدم…و هزار رفتار ریز و درشت دیگر که از بین همهٔ صفت‌ها و نسبت‌هایت بیش از همه «عروس آقا»بودن را برازندهٔ تو می‌کرد. نشان به آن نشان که در رفتنت هم حق عروس آقا بودن را به جا آوردی… عروسِ شهیدِ رهبرِ شهیدِ انقلاب…فاطمه رایگانی_پژوهشگر اندیشه سیاسیتحلیل و اخبار زنان را متفاوت بخوانید؛#رهبر_شهید #رهبر #رهبرانقلاب #وطن #ایران #جنگ #جنگ_رمضان #آمریکا #ترامپ #اسرائیل #مرگ_بر_آمریکا #مرگ_بر_اسرائیل #شهید #شهادت #زنان #عروس_رهبر #جمهوری_اسلامی_ایران
18:19 - 12 فروردین 1405

1 بازنشر1 واکنش
44٫9k بازدید


1 پاسخ

@MAH_PI2 ساعت پیش
در پاسخ به
قطعا از ویژگی های شخصیتی والایی برخوردار بودند که خداوند شهادت رو روزیشون قرار داد ...🖤خدا به رهبرمون صبر عطا کنه ان شاء الله