سرباز ناجی
«ابوالفضل و نازنین فرزندان رجب و فاطمهاند. خدا اول ابوالفضل را به آنها داد و بعد نازنین. صورت ابوالفضل همیشه خندان بود».
به گزارش خبرگزاری فارس، همشهری آنلاین نوشت: هم سرباز بود، هم ناجی شد. فقط خدا میداند رجب و فاطمه چه خوابوخیالها که در سر پرورانده بودند برای دُردانه پسرشان، ابوالفضل. اولینشان برپایی جشن تولد 20سالگی ابوالفضل بود، آن هم در یکی از روزهای نوروز١۴٠۵ یا کمی بعدتر از نوروز که قرار بود برای گذران مرخصی بیاید سوادکوه (شهرستانی در استان مازندران). آنها حتی به فکر شغل ابوالفضل که دیپلم کارودانش داشت نیز بودند. میخواستند دامادش کنند و دختر شیرپاکخوردهای را از همان شهر به همسری پسرشان درآورند اما سرنوشت، خوابوخیال دیگری برای همه آنها دیده بود. فقط چند روز مانده بود تا 3ماه آموزشی خدمت ابوالفضل زمانیآریمی در پادگانی در لویزان پایتخت تمام شود؛ دوران خدمت سربازیای که هیچگاه به پایان نرسید. ابوالفضل بامداد 27اسفند1404 در جریان حمله هوایی به پادگان دچار مرگ مغزی شد. او یکی از چند شهید جنگ تحمیلی سوم است که اعضای بدنش (کبد و 2کلیه) اهدا شده است. به بهانه روز ملی اهدای عضو با خانواده زمانی به گفتوگو نشستیم.
سرباز، شهید و ناجی ابوالفضل و نازنین فرزندان رجب و فاطمهاند. خدا اول ابوالفضل را به آنها داد و بعد نازنین. صورت ابوالفضل همیشه خندان بود، این از همه عکسهای چیدهشده در آلبوم خانوادگی و عکسهای بزرگی که حالا سینهکش دیوارهای خانه، قاب گرفته شدهاند، پیداست. ریزاندام و تروفرز بود. هم درس میخواند و هم مثل باقی پسربچهها بازیگوشی میکرد. اینها را رجب زمانی میگوید که هنوز بعد از گذشت بیش از 50روز از شهادت تنها پسرش، بغض دارد و گاهی لابهلای حرفهایش چند دانه اشک میریزد. اما نمیگذارد اشکها خیلی سرازیر شود؛ مراعات حالواحوال فاطمه را میکند که زانوبهزانویش نشسته است. برای همین دلش چندان رضا نیست که بعضی خاطرات فراموشنشدنی ابوالفضل را بازگو کند؛ خاطراتی که هرگز از خاطرش نمیروند و مدام جانش را آتش میزنند؛ «داغ اولاد، مرگ آدمه.» فاطمه اما خیلی نمیتواند مانند همسرش جلوی بغضش را بگیرد و مانع سرازیرشدن دانههای درشت اشک شود؛ اشکهایی که حالا چشمانش را کمسو کردهاند؛ «امان ای خدا، امان» از دهانش نمیافتد و «ابوالفضلجانم»گفتن را رها نمیکند.
جنگ و خبر شهادتی که نیمهشب آمد«خودش پیشقدم شد برای ثبتنام اعزام به خدمت سربازی. از همون اول هم سربازی رو دوست داشت. میگفت: خوشم میاد از اینکه قراره اونجا با آدمای جورواجور و از شهرای مختلف سر کنم.» این را رجب بریدهبریده میگوید و دستمالکاغذی مچاله را گوشه چشمانش میفشارد تا نمش را بگیرد؛ «جنگ که شد بازم از سربازی خوشش میومد، حتی بیشتر از قبل. میگفت حالا دیگه فقط حساب تجربه نیست؛ حساب خاک هم هست.» فاطمه از 9اسفند1404، روز شروع جنگ میگوید؛ «خبر جنگ رو که شنیدم دلم آشوب شد. اولش برای ابوالفضلم. ولی بعد که عکس و فیلمای بمبارون خونهها رو میدیدم، دلم شور همه رو میزد.» بامداد 27اسفند1404 جنگ به روی آنها چنگ انداخت. ساعت حوالی یک نیمهشب، تلفن همراه رجب به صدا درآمد؛ «همیشه از زنگخوردن تلفن تو شب میترسیدم. اون شب، پشت خط، صدای محمد به گوشم اومد، یکی از همخدمتیای ابوالفضل که قبلا برامون ازش تعریف کرده بود. نمیتونست خوب حرف بزنه و بگه چی شده. همهش پشت سر هم میگفت شرمنده این ساعت زنگ زدم. یه چشمم رو انداختم به زیرنویس اخبار تلویزیون تا ببینم چیزی از حمله به فلان پادگان نظامی (محل خدمت ابوالفضل) نوشته یا نه، یه چشمم هم به فاطمه که ترسیده بود و اونم داشت مثل من خداخدا...» آنها نیمساعت بعد، داخل خودروی یکی از آشنایان که در جاده جنگلی بهسمت تهران میتاخت، نشسته بودند.
زندگی پس از مرگ مغزیتا برسند بیمارستان گلستان نیروی دریایی ارتش، جایی در بزرگراه صیاد شیرازی، بهگفته فاطمه هزار بار مردند و زنده شدند؛ «نصفهشب 27اسفند پادگان لویزان رو موشکبارون کردن.» اشکهایش دیگر امان نمیدهند؛ «2تا تَرکش خورده بود به گردن و سر ابوالفضلم. روی تخت بیمارستان خوابونده بودنش و یه عالمه دستگاه بهش وصل کرده بودن. میگفتن مرگ مغزی شده و امیدی نیست.» رجب پی حرف را میگیرد؛ «ولی مگه پدر و مادر میفهمن امیدی نیست، یعنی چی؟ طوری پاتختش واستاده بودیم که انگار سرما خورده یا عمل آپاندیس کرده و قراره زودی خوب شه تا ببریمش خونه. چقدر جای ترکشا روی گردن و سرش رو نازونوازش کردم، چقدر اسمشو صدا زدم، چقدر گفتم پاشو بابا، کمرم داره میشکنه، انگار راستیراستی امیدی نبود.» صحبت از اهدای عضو را همان وقت، یکی از اعضای تیم پزشکی به میان آورد.
خوابیده در خاکی که سربازش بود«قبولش سخته اما باور کنید پسرتون زنده نیست و فقط با کمک دستگاه نفس میکشه.» درحالیکه صدای انفجار موشکهایی در دورونزدیک بیمارستان قطع نمیشد، یکی از اعضای تیم پزشکی بعد از کلی مقدمهچینی این جمله را به رجب و فاطمه گفت. از پس گفتن ادامه این روایت، رجب برمیآید؛ «چند روز گذشت تا قبول کنیم این سرنوشت پسرمونه. با فاطمهخانوم صحبت کردم و تصمیم گرفتیم کبد و 2کلیه ابوالفضل رو اهدا کنیم. الان کبدش تو تن یه آقای 57ساله است، یکی از کلیههاش تو تن یه خانوم 20ساله و کلیه دیگهاش هم تو تن یه خانوم 30ساله. گیرندهها رو ندیدیم اما انشاءالله که سلامت باشن.» لحظات خداحافظی از ابوالفضل را فاطمه تعریف میکند؛ «کنار تختش نشستیم. قربونصدقهاش رفتیم. بهش گفتیم ازش راضی هستیم و اونم از ما راضی باشه. سخته، خیلی سخته که از بچهات خداحافظی کنی برای تا ابد ندیدن...» برگههای اعلام رضایت اهدای اعضای بدن را 6فروردین1405 امضا کردند و 7فروردین، جراحی پیوند اعضا در بیمارستان مسیح دانشوری انجام شد. پیکر ابوالفضل زمانیآریمی دوشنبه 10فروردین در ساری تشییع و در آرامستان کوچک زادگاهش در روستای زرینآباد سفلی به همان خاکی که سربازش بود، سپرده شد.
13:29 - 21 مه 2026