هاکلبری فین در عصر مانگا

در سال‌های اخیر، بازار داستان برای نوجوان‌ها متنوع‌تر شده است؛ از مانگا‌ها و مانهوا‌ها گرفته تا کی‌دراما‌ها، داستان‌های فانتزی و وحشت. نوجوان‌های زیادی می‌شناسم که شاید هیچ‌وقت سراغ رمان کلاسیک نرفته باشند.
به گزارش خبرگزاری فارس به نقل از فرهیختگان، توییتربازترین شاگردم، بیشترین کتاب‌ها را نسبت به هم‌کلاسی‌هایش خوانده. از معدود دانش‌آموز‌هایی است که هنوز نثر شخصی خودش را دارد، بهترین متن‌های کلاس را می‌نویسد و برای نوشتنش هم سراغ هوش مصنوعی نمی‌رود. طبیعتاً یک مثال برای نتیجه‌گیری کافی نیست؛ اما همین تجربه باعث شده هر بار که می‌شنوم «نوجوان‌ها به‌خاطر هوش مصنوعی و شبکه‌های اجتماعی دیگر رمان کلاسیک نمی‌خوانند»، کمی با احتیاط به این گزاره نگاه کنم. قابل‌انکار نیست که شبکه‌های اجتماعی با متن‌های کوتاهشان سلیقه خواندن ما را تغییر داده‌اند. ما آدم‌های بزرگسال هم، حتی ما که نوجوانی‌مان غرق در کتاب و داستان بوده‌ایم، حالا اگر به خودمان رجوع کنیم، سلیقه‌مان تغییر کرده و کمتر برای خواندن داستان‌های بلند وقت می‌گذاریم. اما مسئله نوجوان امروز صرفاً کم‌حوصلگی یا ناتوانی در خواندن متن بلند نیست. به نظرم موضوع پیچیده‌تر از این حرف‌هاست. من سال‌هاست به‌عنوان معلم کتاب‌خوانی با نوجوان‌های متوسطه اول و دوم سروکار دارم. به گمانم آنچه باید مورد توجه‌مان باشد، تغییر شکل خواندن و تغییر معیار‌های ما برای ارزش‌گذاری آن است. سعی می‌کنم خلاصه‌ای از تجربه چند سال همراهی با نوجوان‌ها را اینجا بنویسم.
خانه، پیش از کتابخانه بچه‌ها پیش و بیش از هر چیز، انعکاسی از خانواده‌شان هستند. اگر نوجوان از کودکی با کتاب انس نداشته، خانواده‌اش را مشغول مطالعه ندیده، اگر سراغ کتاب غیردرسی رفته و با عتاب مادر و پدرش مواجه شده که «درس» را اولویت داده‌اند، طبیعتاً سراغ هیچ کتاب دیگری نخواهد رفت. داستان بلند و کوتاه هم فرقی ندارد. چه برسد به کلاسیک و غیر آن. در چنین شرایطی، مسئله دیگر کلاسیک یا مدرن بودن کتاب نیست، اصلاً عادت به خواندن شکل نگرفته است.نسل تازه و قصه‌های تازهدر سال‌های اخیر، بازار داستان برای نوجوان‌ها متنوع‌تر شده است؛ از مانگا‌ها و مانهوا‌ها گرفته تا کی‌دراما‌ها، داستان‌های فانتزی و وحشت. نوجوان‌های زیادی می‌شناسم که شاید هیچ‌وقت سراغ رمان کلاسیک نرفته باشند؛ اما مجموعه‌هایی مثل «سرزمین اشباح»، «نبرد با شیاطین» یا «خانه خانم پرگرین برای بچه‌های عجیب» را چند بار خوانده‌اند و درباره جزئیاتشان ساعت‌ها حرف می‌زنند. پس مسئله فقط عادت به متن کوتاه نیست. نوجوان امروز هنوز هم می‌تواند ساعت‌ها درگیر یک جهان داستانی شود، اگر احساس کند آن داستان به اضطراب‌ها، هیجان‌ها و زبان زندگی خودش نزدیک است. مسئله، ظرفیت درگیرشدن نیست بلکه شکل اتصال به متن است.
کلاسیک‌ها و مالکیت معنابعضی از دفاع‌هایی که از ادبیات کلاسیک می‌کنیم، ناخواسته آن را به چیزی مقدس و دست‌نیافتنی تبدیل می‌کند. درحالی‌که بخش مهمی از کشمکش‌های رمان‌های کلاسیک، هنوز هم در قالب‌های جدید بازتولید می‌شوند: بحران هویت، تنهایی، فشار اجتماعی، میل، اخلاق، ترس از قضاوت و انتخاب میان خواسته شخصی و مسئولیت. مضمون «آنا کارنینا» نقد ساختار اجتماعی، تنهایی، ریاکاری و معنای زیستن است. «بلندی‌های بادگیر» اصلاً رمان اخلاق‌گرای ساده‌ای نیست. «جین ایر» درباره استقلال زن، کرامت فردی و نقد طبقه‌گرایی است. طبیعتاً هیچ‌چیز دقیقاً جای این کتاب‌ها را نمی‌گیرد. اما آیا نوجوان امروز باید الزاماً همان مسیر ما را طی کند تا به تجربه‌ای انسانی و عمیق برسد؟ شاید نه با همان پیچیدگی روان‌شناختی؛ اما نوجوانی که امروز از طریق داستانی مثل «جاسوس×خانواده» اضطراب نقش‌بازی‌کردن، فروپاشی روابط یا بحران هویت را تجربه می‌کند، الزاماً از فهم تجربه انسانی دور نشده است. اگر زمانی می‌شد روی قایقی کنار هاکلبری فین نشست و جهان را از چشم او دید، امروز شاید نوجوان همان تجربه هم‌ذات‌پنداری را در جهانی فانتزی یا تصویر دیگری پیدا کند. جنس زمانه عوض شده و به خرید پوتین‌هایی نیاز داریم که برای عصر جدید ساخته شده‌اند.
سلیقه کلاسیک‌پسندوقتی از کم‌رنگ‌شدن رمان کلاسیک نگران می‌شویم، بد نیست از خودمان بپرسیم دقیقاً دنبال چه چیزی هستیم. گسترش دایره واژگان؟ فهم تجربه‌های انسانی؟ دورشدن از سطحی‌نگری؟ یادگرفتن نگاه پیچیده‌تر به جهان؟ امیلی دیکنسون می‌گوید: «هیچ کشتی‌ای مثل کتاب ما را به سرزمین‌های دور نمی‌برد.» اما او قیدی برای نوع کتاب نزده است. پس آیا سخت‌گیری‌های ما به‌جا است؟ من سال‌ها با این ایده پرچم‌دار کتاب‌خوانی در مدرسه بوده‌ام؛ «کتاب‌ها می‌توانند افق دید آدم را عوض کنند.» اما از میان تجربه‌ام با بچه‌ها، به این فکر کرده‌ام که گاهی ما فقط یک شکل از خواندن را جدی گرفته و باقی تجربه‌ها را نادیده می‌گیریم. من حتی در حین نوشتن این متن هم در پس ذهنم کتاب را به آن نوشته‌هایی اطلاق می‌کنم که حامل معنایی عمیق باشند یا حداقل ما را به سمت نگرشی جدید، افق دیدی تازه و بهتر یا متفاوت نگریستن به جهان تشویق می‌کنند. ازاین‌رو کتاب‌های زرد موفقیت یا نسخه‌های ساده‌سازی‌شده خودشناسی را هیچ‌وقت توصیه نکرده‌ام و به‌سختی خواندنشان را در شمار کتاب‌خوانی می‌آورم. نه به این دلیل که «عامه‌پسند»‌اند، بلکه چون اغلب به‌جای خلق تجربه‌ای تازه، فقط توهم فهمیدن تولید می‌کنند. اما حتی با وجود همه این سخت‌گیری‌ها، هنوز فکر می‌کنم بخشی از آن چیزی که ما از کتاب‌خواندن می‌خواهیم، یعنی مواجهه با تجربه‌ای متفاوت و بیرون آمدن از جهان محدود خودمان، فقط از مسیر رمان کلاسیک به دست نمی‌آید.
علیه نوستالژی کلاسیک‌خوانی وقتی نوجوانی را بابت نخواندن داستایوفسکی یا تولستوی سرزنش می‌کنیم، بد نیست از خودمان هم بپرسیم چند رمان کلاسیک خوانده‌ایم که هنوز بتوانیم درباره‌شان دقیق حرف بزنیم؟ چندتایشان واقعاً نگاه ما را عوض کرده‌اند و چندتایشان فقط تبدیل به بخشی از هویت فرهنگی‌ای شده‌اند که دوست داریم به آن تظاهر کنیم؟ من هنوز فکر می‌کنم ادبیات کلاسیک می‌تواند عمقی به آدم بدهد که همیشه در آثار جدید پیدا نمی‌شود؛ اما در سال‌هایی که با نوجوان‌ها کار کرده‌ام، کمتر دیده‌ام کسی را بتوان با سرزنش یا نوستالژی، کتاب‌خوان کرد. دانش‌آموز‌ها معمولاً کتابی را انتخاب می‌کنند که بتوانند بخشی از خودشان را در آن پیدا کنند. یکی از دل انزوا، یکی از ترس، یکی از خشم، یکی از خیال‌پردازی و یکی از تنهایی راه ورودش را به داستان پیدا می‌کند. اگر آن اتصال شکل نگیرد، حتی شاهکارترین رمان دنیا هم برایش فقط چند صد صفحه کاغذ خواهد بود. شاید مسئله اصلی این نباشد که نوجوان امروز چه نمی‌خواند؛ مسئله این است که ما هنوز فقط یک شکل از خواندن را به رسمیت می‌شناسیم.
12:47 - 31 اردیبهشت 1405
منتخب رسانه ها

4 بازنشر8 واکنش
48٫4k بازدید