روستایی میان مرگ و زندگی؛ عملیات نجات با فرماندهی «حاج قاسم»
در روزهایی که مادران سوری برای نجات از اسارت داعش به مرگ فکر میکردند و خانهها به اتاق انتظارِ فاجعه تبدیل شده بود، محاصره روستاها با ورود نیروهای ایرانی به فرماندهی سردار سپهبد شهید «حاج قاسم سلیمانی» شکسته شد و رؤیای خلافت خونآلود داعش در هم فرو ریخت.
خبرگزاری فارس _ کرمان: بعضی شبها، صدای مرگ دارند. نه مرگی آرام و طبیعی؛ مرگی که چکمه میپوشد، پرچم سیاه دست میگیرد و با خنده، گلوی انسان را میبُرد.خاورمیانه، سالها زیر سایه چنین شبی نفس کشید.داعش آمده بود تا از انسان، جنازه بسازد و از شهر، قتلگاه. روستاها را یکییکی میبلعید؛ مردها را سر میبرید، پیرزنها را میکشت، کودکان را یتیم میکرد و زنان جوان و دختران را میان بازارهای بردهفروشی میگرداند. آنها فقط آدم نمیکشتند؛ امید را ذبح میکردند.
در بعضی خانههای سوریه و عراق، مادران هر شب کنار فرزندانشان نمیخوابیدند؛ کنار ترس میخوابیدند. کنار این فکر که اگر داعشیها رسیدند، آیا مرگِ با گلوله، از زندهماندن بدتر است یا نه؟بعضی شبها، تاریک نبودند؛ زنده بودند، نفس میکشیدند، راه میرفتند و از لای درزِ پنجرهها وارد خانهها میشدند. شبهای داعش، اینگونه بود.
شبهایی که مادرها با صدای گریه میخوابیدند و با صدای تیر بیدار میشدند. شبهایی که هیچکس مطمئن نبود صبح را خواهد دید. شبهایی که در بعضی خانهها، زنان و دختران، اسلحه را کنار قرآن می گذاشتند؛ نه برای جنگ، برای آخرین تصمیم، جهت پایان دادن به زندگی، پیش از آنکه به دست داعش بیفتند.آن روزها، داعش فقط یک گروه تروریستی نبود؛ چهره عریانِ وحشت بود. آمده بودند تا انسان را از انسان بودن بترسانند.
آری، آنها روستاها را میگرفتند، مردها را سر میبریدند، پیرزنها را میکشتند و زنان و دختران را مثل غنیمت جنگی با خود میبردند.آنها، هر جا میرسیدند، اول انسانیت را قتلعام میکردند.روایت دختر سوری از آن روزهای وحشت، فقط یک خاطره نیست؛ تصویرِ روزهایی است که انسانیت، گوشه دیوار پناه گرفته بود.
وقتی مرگ، داخل خانه نشسته بود
دختر سوری روایت میکند، پدرش یک روز اسلحهای به خانه آورد و رو به مادر و خواهرانش گفت، اگر اتفاقی افتاد و من نبودم، خودتان را بکشید. این را پدر از ترسِ مرگ به دست داعش نمی گفت؛ بلکه از ترس چیزی بدتر از مرگ عنوان می کرد.همان روزها، چند خانواده در همان منطقه به دست داعش اسیر شدند. مردها و پیرمردها را سر بریدند و زنان و دختران را بردند. همین کافی بود تا خانهها تبدیل به اتاق انتظارِ فاجعه شوند.خانواده تصمیم گرفت اگر داعش رسید، یک نفر همه را بکشد و بعد خودش را و آن یک نفر، پسری ۱۲ سالهٔ خانواده بود.
پسرکی که باید بهجای بازی کردن، یاد میگرفت چگونه ماشه را بکشد تا مادر و خواهرهانش زنده اسیر نشوند.مادر، هر شب با گریه به او میگفت: «نکند لحظه آخر دلت بسوزد... اگر ما را نکشی، آنها بدتر از مرگ با ما رفتار میکنند...»اینجا دیگر جنگ نبود؛ فروپاشی روحِ انسان بود.
سه ساعت میان مرگ و زندگی
از نیمه های شب صدای گلوله در روستا پیچید، از دید اعضای خانواده دیگر همه چیز به پایان رسیده بود و هر آن می بایست با زندگی خداحافظی می کردند.درگیری شدید شده بود. برادر ۱۲ ساله اسلحه را در دست گرفته بود و مادر، میان گریه و وحشت، آخرین سفارشها را میکرد:«اگر وارد شدند، اول من را بکش... بعد خواهرهایت را...»سه ساعت گذشت. سه ساعتِ کشدار، سنگین و خفهکننده. و درست وقتی همه ناامید شده بودند، در خانه باز شد.
پدر با صورتی خاکآلود وارد شد و جملهای گفت که هنوز بعد از سالها، بوی زندگی میدهد:«ایرانیها آمدند... به فرماندهی سردار سلیمانی... آمدهاند محاصره را بشکنند.»ساعتی بعد، روستا آزاد شد و مردمی که تا چند دقیقه قبل، منتظر مرگ بودند، با دیدن نیروهای ایرانی گریه شوق سر دادند.
مردی که نگذاشت خاورمیانه سقوط کند
خیلیها، «حاج قاسم» را فقط با لباس نظامی میشناسند؛ اما حقیقت این است که او، پیش از آنکه یک فرمانده باشد، پناهِ مردمی بود که جهان فراموششان کرده بود.وقتی خیلیها فقط نظارهگر بودند، او میان آتش رفت. از کوچههای ویرانِ سوریه تا بیابانهای عراق، جنگید تا داعش، خانهها را نبلعد.اگر آن روزها ریشه داعش خشکانده نمیشد، معلوم نبود امروز آتش این وحشیگری تا کجا پیش میرفت.
داعش، فقط دشمنِ یک کشور نبود؛ دشمنِ انسان و انسانیت بود. و «حاج قاسم»، فقط از مرزها دفاع نکرد؛ از شرف، از ناموس، از کودکی و از حقِ زندهماندن مردم دفاع کرد.او کاری کرد که هزاران دختر، بهجای فروختهشدن در بازارهای داعش، دوباره به مدرسه برگردند. هزاران مادر، بهجای وصیت به مرگ، دوباره لالایی بخوانند و هزاران کودک، بهجای دیدن سر بریدن پدرشان، دوباره خوابِ آینده ببینند.
حرف آخر ...
بعضی آدمها را باید از ردّ پای نجاتی شناخت که در زندگی مردم گذاشتهاند.اسم «حاج قاسم»، برای خیلیها فقط نام یک فرمانده نیست؛ آخرین دیواری است که میان خانوادههای بیدفاع و جهنم داعش ایستاد.بعضی آدمها وقتی میروند، تازه میفهمی چند شهر، چند خانه و چند کودک، به بودنشان زنده بودهاند.شاید خیلیها هیچوقت نفهمند اگر مردی به نام «حاج قاسم» نبود، امروز چندین کشور دیگر باید ویرانه میشد، چندین زن و دختر دیگر باید به اسارت میرفت و چندین کودک دیگر باید اسلحه را جای اسباببازی در آغوش میگرفت.اما تاریخ، این را فراموش نخواهد کرد؛ روزی در خاورمیانه، هیولایی به نام داعش برخاست که جهان را به وحشت انداخت و مردی از ایران، روبهرویش ایستاد.بعضیها بخاطر خدماتشان مدال میگیرند و فراموش میشوند؛ اما بعضیها، در دعای مادرانی زنده میمانند که هنوز هر شب، بعد از بوسیدن فرزندشان، نام «حاج قاسم» را زیر لب زمزمه میکنند.
و شاید اوجِ حقیقت همینجا باشد؛ آن روزها اگر دستِ «حاج قاسم» و یارانش به موقع نمیرسید، این فقط یک تهدید امنیتی یا یک جنگ منطقهای نبود، بلکه لحظهای بود که «زندگی عادی انسانها» برای همیشه از آن سرزمین پاک میشد و جای خود را به نظمی میداد که در آن، ترس تبدیل به قانون و امید تبدیل به جرم میشد و امروز، هر بار که مادری فرزندش را بیهراس در آغوش میگیرد، ردّ همان ایستادنِ آخر است که هنوز در سکوت تاریخ نفس میکشد.
10:40 - 30 اردیبهشت 1405