پسر یکی از آشنایان که زمانی که این شهید بزرگوار متولی حرم شریف امام رضا(ع) بودند، ایشان جوانی خام و بیست ساله بودند،، متاسفانه تحت تاثیر تبلیغات ماهواره ای پشت سر ایشان بد می گفتند.یک روز بهش گفتم، چرا نمی روی همین حرفها را رو در رو بهش بگی تا جوابت را بده و بفهمی داری اشتباه می کنی؟گفت اتفاقا یکبار تو یکی از صحن های حرم امام رضا موقعیتش پیش اومد و تصادفی دیدمش که عده ای دورش را گرفته بودند و داشتن با او حرف می زدند.شاید هفت هشت نفر می شدند. با این حساب فرصت خوبی بود که خودم را بهش برسانم و حرفهایم را بهش بزنم و ببینم چه جوابی برای آنها دارد.گفتم، خیلی خوب بعد چی شد.گفت رفتم به سمتشون کمتر از 10 قدم مونده بود که بهشون برسم نورش من را گرفت.شخصی که دارم ازش صحبت می کنم به هیچ کدام از این مسائل اعتقاد ندارد، نماز می خواند اما چهاررکعت نماز را به طرز معجزه آسایی در کمتر از یک دقیقه می خواند.برای همین از حرفش تعجب کردم.گفتم یعنی چی نورش تو را گرفت. چی میگی؟گفت نمی دونم اما نگاهش که کردم خودم را در تاریکی می دیدم.گفتم این حرف را ولش کن، رفتی باهاش صحبت کنی یا نه؟گفت، نتونستم جلوتر بروم و به عقب برگشتم.گفتم با این حال هنوز داری بدش را می گی.سرش را پایین انداخت و دیگه صحبتی از این موضوع نکردیم.اما بعدها حتی بعد از شهادت آین بزرگوار کماکان همان آدم کله شق بود که بود و هنوز بدگو از این بزرگوار.بقول خودش تو تاریکی مونده بود.