چهره زنانه جنگ را این زنها بازتعریف کردند
روایتی کاملاً زنانه از یک عروس و مادرشوهر همچنین نامادری و دخترخواندهای که با هم شهید شدند؛ زنانی که چهره زنانه جنگ را بازتعریف کردند، مبعوث شدند؛ رسول شدند و بعد شهید شدند؛ زنانی با پرچمها و اسلحههای صورتی و اثر پروانهای!
خبرگزاری فارس_قم: پیروزه یک زن اصیل آذری و البته تحصیلکردهاست؛ استاد دانشگاه بوده و تا مقطع دکتری درس خوانده است.
دستفرمان خوبی هم دارد؛ در سن بالا ازدواج کرده و تمام همُّ غمش هم پوشیدن لباس عروس و انتخاب همسر نبوده؛ هیچوقت!یک زن کاملا امروزی _به معنای فعال بودن و دست از تلاش در تمام عرصهها مثل مادری، همسری، دختری، اشتغال، تحصیل، تهذیب و ... نکشیدن_ که دوستهای فراوانی هم دارد؛ هر کسی او را میشناخته از متانت و وقار و ادب و میزان بالای تحصیلاتش برایت میگوید و اینکه چقدر اهل مطالعه و علمآموزی بود.مادر ۴فرزند است اما نه خانهنشین است و نه تکبُعدی است؛ به اعتراف همه زیباترین روابطاش را هم پس از رابطه تنگاتنگ و صمیمیای که با همسرش داشت، با مادر خودش و خانواده همسرش داشت. اما این باعث نشده او اهل معاشرت با دوستان و همکاران و ... دیگران نباشد و اتفاقا برعکس، کاملا اجتماعی است. ورزشکار و اهل تفریح است؛ با دختران نوجوان هم روابط خوبی دارد؛ روحیه شادی دارد و به سلامتی خودش بها میدهد. نامش رقیه است؛ رقیه پیروزه. چادریاست و استاد جامعهالزهرا(س) هم هست.
خواب حاج قاسم!
بخاطر نگهداری از مادری که تمام سالهای عمر و جوانیاش را سخاوتمندانه به او بخشیدهاست؛ رقیه هم زیست با برکت خود را وقف او کرده و همین باعث شد رقیه بیشتر دختر خانه بماند و بشود تهتغاری محبوب مادر! آقای حسن مهدی دست تنها از پس ۲ دختر و ۲ پسرش بر نمیآمد پس تصمیم به ازدواج مجدد گرفت و با توسل به حضرت رقیه(س) از ایشان خواست مورد خوبی را برایش دست و پا کنند. جالب است که مدتی اندک پس از آن توسل، خانم دکتر رقیه پیروزه به حسن آقا پیشنهاد شد و ایشان هم نسبت به رقیه خانم بسیار راغب شد. برای رقیه خانم ولی پیشنهاد ازدواج حسن آقا که چند سالی هم از او کوچکتر بود و ۴ فرزند هم داشت هم برایش عجیب و غریب بود و هم نامانوس! این شد که پاسخ منفی داد اما دقیقا شبی که عصر آن روز پاسخ منفی داده بود خواب میبیند حاج قاسم آمده خانهای که...(بعدتر خواهم گفت...) و شیرینی ازدواج رقیه خانم و حسن آقا را آورده است منزلشان! به دل خانم پیروزه افتاد که حتما باید به این ازدواج پاسخ مثبت بدهد و صد البته همین کار را هم کرد. و اما آن خانه؛ آن خانه یک منزل مسکونی در تهران است که به اصرار سرهنگ مهدی مهریه رقیه خانم شد. البته نه رقیه خانم تا پس از ازدواج چیزی از آن خواب به شهید مهدی_همسرش_ گفته بود و نه اصلا آن خانه را تا به آن روز دیده بود و از وجودش حتی اطلاعی هم نداشت؛ طوری که بعد از دیدن آن خانه متعجب شد!اما شهیده پیروزه صرفا چون خواب حاج قاسم را با شیرینی ازدواجش با آقای مهدی دیده بود؛ به سرهنگ مهدی پاسخ مثبت داد.
مادر
پاسخ مثبت داد و شد مادری که فرزندان شهید مهدی را همچون باغ گلی در آغوش خویش جای داد.به اعتراف هر چهار فرزند، شهیده پیروزه مهربانتر از دوست و همچون مادری دلسوز برایشان از محبتکردن و بذل داراییهای مالی شخصی خودش کم نگذاشت. بچه ها طعم یک خانواده واقعی را کنار او چشیده بودند.
عروس
امالبنین، لقبِ مادرِ نوههای مادر شوهر! مادر همسرش_اعظم خانم_ رقیه را امالبنین صدا میزد و میگفت تو نامادری چهار نوه من نیستی؛ تو برای آنها مانند حضرت امالبنین(س) دلسوزی و در حقشان مادری را تمام کردهای!دکتر پیروزه، مادر و پدر و ۲ برادر همسرش رابطه خوبی با هم داشتند و در یک خانه زندگی میکردند؛ حسن آقا خانه طبقه بالا و پدر و مادر و برادران ایشان هم طبقه پایین خانه بودند.
رقیه خانم هر بینالطلوعین پس از عبادت هر روزه، مادری را آغاز میکرد و اول صبح که خانم شاغل بیرون از خانه میشد تا وقتی که به خانه بازگردد تمام خانهاش عطر گرم حضورزنی را در دل خود داشت که به زندگی در آن خانه طراوت میبخشید ... اصلا همه چیز تمام بود این زن! مثل یک پروانه گِردِ گُلبرگهای گُلها و همه اهل خانه میچرخید...
اثر پروانهای یک زن!
پرانتز باز: من یک زن هستم با اثر پروانهای! بگذار بیشتر توضیح دهم. میخواهم بگویم اگر یک زن در یک خانواده دست نوازش بر سر گلدانها بکشد طوفان لطافت در خانه پدیدار میشود و ابرهای محبت نوازشوار بر سر تک تک اعضای خانه میبارد. زن مانند هواست در خانه؛ مثلا اگر یک روز ابری باشد خانه انگار گرفتهاست و اگر روزی دیگر همچون نسیم بهاری؛ تمام در و دیوارهای خانه میخندند و گل میدهند. اگر پرچم کشورش را ببوسد شبها تمام خیابانها مملو از جمعیت میشود؛ اگر شهید زندگی کند هم... تمام اهل خانه شهید میشوند! و این به نظر من کاملا طبیعی است چرا که من یک زن هستم؛ یک زن با اثر پروانهای! پرانتز بسته.
دختر
رقیه پیروزه عصرها که به خانه باز میگشت یک قرار همیشگی داشت و بعد از آن قرار مانند پروانهای سوی خانه پرمیکشید؛ شهیده پیروزه هر روز عصر ابتدا به مادرش سر میزد... موهایش را آب و شانه و خانهاش را آب و جارو میکرد و بعد که یک دل سیر دختری میکرد؛ میرفت تا مادری کند؛ تا برای فرزندانی که از جانش عزیزتر بودند مادری کند و کنار مردی که حالا قرار و آرامَش بود؛ آرامِش گیرد و همسر باشد.
همسر
حسن آقا عشقی عجیب نسبت به رقیه خانم داشت؛ علاقهای که مانند آن کمتر پیدا میشود؛ عمر آشنایی و ازدواجشان روی هم شاید ۶ ۷ سال هم نشد اما به قدر یک عمر خوش بودند کنار هم. خانم پیروزه میگفت پایهتر و رفیقتر از آقای مهدی در زندگیاش نداشته؛ تمام روز را با شوق و انگیزه دیدار او میگذراند. حسن آقا هم همه روز را با دلتنگی و شوق دیدار بانوی خانه که مامن خستگیهایش بود میگذراند و میدانست تنها اوست که پس از روزها ماموریت طولانی آرام جانش میشود و آرامشش را در دیدار او خواهد یافت. نه مرد جنگی بودن سرهنگ مهدی و نه چندین مسئولیت دکتر پیروزه، هیچ کدام از مسئولیتهای سنگین خستهشان نمیکرد وقتی میدانستند کنار خود یاری دارند که زندگی را برای آن دیگری بهشت کردهاست. خانهشان محل فرود ملائک بود؛ گاهی جشن میگرفتند؛ گاهی میهمان میشدند؛ گاهی تفریح میرفتند... زندگی میکردند؛ خیلی خوشبخت بودند. دلشان میخواست زهرا و مبینا_دخترخواندههایی که از دختر عزیزتر بودند برای شهیده_ را عروس کنند؛ علی اکبر و محمدجواد را هم داماد. چقدر برای درمان بیماری ناشناخته محمدجواد تلاش کردند؛ آخرین سفرشان هم همان سفر مشهدی شد که برای گرفتن شفای محمد جواد به پابوس امام رضا(ع) رفتند.
جنگ چهره زنانه دارد!
پس از آن هم جنگ شد... در دوران جنگ هم که شهیده پیروزه سعی میکرد حتما هر شب با خانواده و بچهها در تجمعات شرکت کند. جنایت آمریکا و رژیم صهیونیستی در به شهادت رساندن رهبر انقلاب و خبر جنایت دیگری که در میناب رخ داد دل شاد و چهره خندان شهیده پیروزه را پژمرده و ماتمزده کرده بود. شهیده پیروزه وطنش را تنش میدانست و میدانست باید همچون دیگر زنان ایرانزمین علم زینبی(س) خود را که بیرق سه رنگ ایران ِ عزیز هست بالا ببرد و جانفدا شدن در راه آن و رهبر عزیزش را به فرزندانش بیاموزد. همسرش در میدان رزم پیکار میکرد و شهیده در خط مقدم حضور در اجتماعات خیابان! خونخواه رهبر شهیدش بود و دلش بیتاب خاکش...
شهیده
یک هفته پس از شروع سال ۱۴۰۵ در یک شب بارانی که از تجمعات بازگشتند؛ چراغ خانهای که پر از لاله و یک پروانه که بالهایی همچون ملائک داشت؛ بود تا ابد خاموش شد... رژیم خونخوار صهیونیستی که حیاتش را مدیون ریختن خون کودکان و زنان بیگناه است؛ با همدستی جنایتکاری که در جنگ بر علیه انسانهای پاک و در آدمکشی کارکشتهاست؛ خانواده سرهنگ مهدی را به همراه همسرش شهیده رقیه پیروزه، ۴ فرزندش، ۲ برادر و پدر و مادرش به شیوه نسلکُشی(کشتن افراد بهصورت خانوادگی و کشتن زنان و کودکان) به قتل رساند.
شیوَنِ مادر شهیده پیروزه هم در قلب بیقرارش در سکوت خون شد و تنها ۲۷ روز پس از عروج آسمانی دخترش از غصه دق کرد و جان داد...
رُخ زنانه جنگ هر چند دردناک و کُشندهاست اما اثر پروانهای قویای دارد که به وسعت یک جهان طوفان به پا میکند. آمارها حاکی از حضور نزدیک به ۶۰ درصدی مردم ایران در تجمعاتی است که هر شب برای لبیک به فرامین رهبر تازهنفس و جوان انقلاب اسلامی تشکیل میشود.
از میان این ۶۰ درصد که عددشان یک رقم نزدیک به ۶۰ میلیون نفری هم میشود؛ باز هم تعداد بیشترشان و نزدیک به ۷۰درصدشان زنان هستند و دشمن باید از این عدد بترسد.
خانهای که در آن یک زن برای دفاع از میهنش قیام میکند قرارگاه جنگیاست؛ فرزندان آن خانه بدون شک شیرزنان و شیرمردانی هستند که مشتهای گرهکردهشان مانند یک بال زدن یک پروانه که اثری پروانهای دارد؛ دنیا را تکان میدهد. همچون رقیه پیروزه، زنان در ایرانزمین فراوانند؛ زنانی که در رخ زنانه جنگ همچون رسولان مبعوث و بعد شهیدان تا ابد زنده و جاوید تاریخ ِ ایرانزمین شدند که اثر خونشان آنچنان بینی مستکبران را به خاک میمالد که بترسند یکبار دیگر به کاسپین تا هرمز ایران ِ عزیز چپ نگاهکنند؛ اثری که از پی خود نسل ظهور را میآورد.
جنگ در بعضی خاکریزها صورتیاست... جنگ چهره زنانه دارد؛ زنانی مبعوثشده؛ رسولانی با مشتهای گرهکرده و اثر پروانهای که طوفان و رعد و موشک شده و طوفان بهپا کرده...
12:42 - 28 اردیبهشت 1405