خوابی که منجی بیداری شد

امشب زودتر به میدان آمده‌ام چشمانم در پی موکبی است که بالای آن نوشته است گروه جهادی جان فدای ایران؛ موکب را یک بانوی قرانی و جهادگر گرگانی برپا کرده است. بالاخره پیدایش می‌کنم، لطیف و زنانه بودن موکب از دور نمایان است؛ یک اتاقک پر از شمشادهای تازه و سبز و ریسه‌های نور که از دور حسابی می‌درخشند.
خبرگزاری فارس - گلستان؛ امشب شب ۶۴ ام، بیش از دو ماه است که مردم پس از آغاز جنگ رمضان در میانه میدان‌اند. میدان اصلی شهر هر شب از حوالی ۲۰:۳۰ میزبان دلاور مردمانی است که با رقص پرچم‌هایشان فریاد وطن‌پرستی سر می‌دهند. خورشید تازه غروب کرده است و من از کنار موکب‌هایی که حالا آرام‌آرام در حال آماده‌سازی‌اند می‌گذرم؛ حس عجیبی است تابه‌حال آن‌قدر زود به میدان نیامده بودم و این شور را ندیده بودم. پیرمردی چوب‌ها را روی منقلی بزرگ می‌گذارد، کمی آن‌طرف‌تر جوانی مشغول آب‌کردن کتری بزرگی است؛ مشخص است می‌خواهند یک شهر را چای دهند.
جلوتر که می‌روم پسر نوجوانی بلندگو به دست امتحان می‌کند؛ "یک دو سه، یک دو سه صدا میاد؟" در موکب آن طرف خیابان یک سینی مسی بزرگ را گذاشته‌اند روی پیشخوان و چند نفر استکان می‌چینند، یک نفر هم با سرعت باد شکر اضافه می‌کند. کسانی که مسافر اربعین شدند می‌دانند این تصاویر شبیه ساعات طلوع خورشیدِ «مَشّایه» است، شبیه ساعت‌های بعد از نماز صبح و چاشت صبح‌گاهی‌؛ آنجا هم هوا گرگ‌ومیش است...بالاخره پیدایش می‌کنم، لطیف و زنانه بودن موکب از دور نمایان است؛ یک اتاقک پر از شمشادهای تازه و ریسه‌های نور که از دور حسابی می‌درخشند. فاطمه غریب آزادی جلو می‌آید و خاطرات سال‌های دور من دوباره تداعی می‌شود. همان روزهایی که در کنارش چگونه قران خواندن را می‌آموختم. پس از احوالپرسی به شوخی می‌گویم قران را کنار گذاشتید و جهادگر شدید؟ لبخندی با اخم می‌زند و می‌گوید هر چه در زندگی‌ام دارم را مدیون قرانم و شروع می‌کند به توضیح وجه مشترک قران و کار جهادی در زندگی‌اش.
حاج قاسم مسیرم را روشن کردفاطمه می‌گوید: می‌دانی پس از سال‌ها فعالیت در حوزه قرآنی، شنیدن و خواندن آیات الهی و تدریسشان به قران آموزان با خودم فکر می‌کردم شاید من رسالت دیگری نیز دارم. وقتش رسیده بود دانسته‌هایم را در راهی که گمان می‌کردم بهترین است خرج کنم؛ مدام از این دَر به آن دَر می‌زدم تا جای خودم را در آینده‌ام پیدا کنم.در همان روزها یک خواب منجی من شد؛ یک شب حاج‌قاسم را خواب دیدم که به من گفت: "دخترم وارد حوزه شو، آنجا به تو نیاز دارند".بیدار که شده بودم باور نمی‌کردم چون منی که در این سال‌ها از قرآن یک آن جدا نشده بودم اصلاً فکر حوزه رفتن به سرم نزده باشد؟ جواب را نیافتم؛ اما کسی چه می‌داند شاید باید چراغِ راهِ این مسیر از زندگی‌ام با توصیه سردار دل‌ها روشن می‌شد.
کاشتن بذر همدلی در سرای مهربانوحوالی سال ۱۴۰۱ بود و یک سال از حوزه رفتن من می‌گذشت، رسیده بودیم به یکی از روزهای پر التهاب تاریخ ایران، روزهایی که دشمن میانمان جدایی انداخته بود و پیوندهای خواهری و برادری‌مان در حال گسست بود.ایامی که به هم برچسب سیاه و سفید می‌زدیم و روزانه تعدادی از جان‌های عزیز از میانمان پر می‌کشیدند. من باید کاری می‌کردم باید یک سر این کلاف سَر دَر گُم را پیدا می‌کردم.دست به کار شدم، با دوستانم گروه جهادی را بنا کردیم که قرارمان این شد تلاش کنیم سوتفاهمات را کم‌رنگ تر کرده و بیشتر پای درد و دل یکدیگر بنشینیم. از این حیث طرحی نوشته شد مبنی بر اینکه ما در النگدره گرگان پاتوقی داشته باشیم با عنوان «سرای مهربانو» و میزبان همه خانم‌هایی باشیم که زمان استراحت میان ورزش‌هایشان دلشان می‌خواهد کنار کسی بنشینند و چای و کیکی نوش جان کنند.گاهی هم میزبان نوجوانان بودیم، گاهی آب و جارو می‌کردیم و میزبان گروه‌های فرهنگی می‌شدیم؛ کار گسترده‌تر شد و مخاطب ما زیادتر، آرام آرام فعالیت‌های فرهنگی مثل برگزاری کارگاه‌های فن بیان و مشاوره و غیره هم به آن اضافه شد. دوسال در سرای مهربانو، دوستان بسیاری از همه اقشار و سلیقه‌ها پیدا کردیم؛ حالا گروه جهادی‌مان بزرگ شده بود و دلش می‌خواست کارهای بزرگتری کند.
درست زمانی که احساس کردم حالا دیگر می‌توانیم کارهای بزرگ‌تری کنیم ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ فرارسید، آغاز جنگ ۱۲ روزه؛ گویی بهت و حیرت اجازه درست فکرکردن را از من دزدیده بود، نمی‌توانستم فکرم را جمع کنم و گروه را در کنار هم بیاورم و کاری کنم. آن روزهای جنگ گذشت و من تنها فعالیتم در رسانه و جهاد تبیین بود. چراغ گروهمان کم سو شده بود و من هم دلم لک‌زده بود برای روزهایی که درگیر کارهای میدانی جهادی بودم.همهٔ این سال‌ها سعی کرده بودیم در کنار گروه‌های مردمی و جهادی باشیم که نیاز به کمک دارند؛ انگار آچارفرانسه‌ای بودیم که هر کجا لازم بود سروکله اش پیدا می‌‍شد.
اعتقاد به حرکت جمعی، رمز موفقیت ماستجنگ رمضان شروع شد احساس کردیم به کنار هم بودن نیاز داریم، آن روزها غمی مشترک ما را به هم وصل کرده بود، حالا همهٔ دل‌خوشی‌مان، پدرِ امت را ازدست‌داده بودیم. باید با هر چه در توان داشتیم دِین‌مان را ادا می‌کردیم. وقت برای عزاداری نبود، گریه بر مصیبت را گذاشتیم برای روزهای بعد از پیروزی. آقای رشید ما رهبر جدید ما، حالا خیابان را به ما سپرده بود.چند روز که گذشت و خودم را پیدا کردم دوباره یکی‌یکی بچه‌ها را جمع کردم، نمی‌دانستم تهش چه می‌شود اما به نیت‌هایمان اطمینان داشتم و به طبق گفته رهبر شهیدمان به حرکت‌های جمعی اعتقاد. از بچه‌ها خواستم هرکدامشان هر ایده و نظری دارند بدهند تا به جمع‌بندی برسیم.جلسات قرانی خانگی باهمت بچه‌ها پا گرفت؛ قرار شد هم قران بخوانیم، هم گفت‌وگو کنیم. جلسات بزرگ و بزرگ‌تر شد و از همه اقشار و سلیقه‌ها در کنار هم قرار گرفتیم. آرام‌آرام به سمتی رفتیم که از خواسته شد در یکی از موکب‌ها در میانه میدان و در کنار مردم باشیم. حالا اسم‌مان عوض شده، این بار همه با عنوان «جان فدای ایران» در کنار هم هستیم.
۱۰ MB
در موکب ما چالش‌ها و بازی‌هایی طراحی شده که در مورد افزایش شناخت از رهبر شهید انقلاب و جایگاه امامت در نظام اسلامی و آشنایی با شهداست. این چالش‌ها و بازی‌ها با درنظرگرفتن سنین متفاوت طراحی شده و این شب‌ها در حال برگزاری است. ما با علم به اینکه هنر ایرانی نزد رهبر شهیدمان از اهمیت ویژه‌ای برخوردار بوده، میزبان هنرمندان عزیز نیز هستیم.قسمت کار با کودک هم فعال است و با کمک‌های مردمی هدایای ویژه‌ای هم برای برندگان تهیه شده که این نشان از برکت حرکت جمعی دارد؛ شاید ما در ابتدا وسعت کاری اندکی داشتیم اما با همت دوستان جهادی و کمک‌های مردم فعالیت به طور ویژه در حال انجام است. ما گروه‌هایی داریم که به طور خودجوش به تولید عروسک و گیره مو و غیره مشغول‌اند و بعد از آماده سازی دست ساخته‌هایشان را به موکب اهدا می‌کنند.
حالا حسابی خیابان شلوغ شده، دیگر صدا به صدا نمی‌رسد، یک‌گوشه موکب ایستاده‌ام و هیجان بچه‌ها را نظاره‌گرم. مصاحبه تمام شده و باز من فکری شدم؛ سؤالات در سرم به هم امان نمی‌دهند، اگر قرار باشد ما فقط قاری آیاتی باشیم که سراسر نورند اما به هنگامه نیاز نتوانیم به آن‌ها جامعه عمل بپوشانیم چقدر دچار خسرانیم؟آن آیات نشانه‌اند، اگر دنبال نشانه‌ها باشیم ما را می‌خوانند، مگر غیر از این است؟« اخبار "استان گلستان" را دنبال کنید‌ »‎@Golestan #بیداری #جنگ #جانفدا #ایران_قوی #مرگ_بر_اسرائیل #زنان #تجمع #مردم #خانواده
11:01 - 16 اردیبهشت 1405

2 بازنشر5 واکنش
17٫8k بازدید




1 پاسخ

تصویر نمایه‌ی ‌مریم رضایی‌
@maryamrezaee16 اردیبهشت 1405
در پاسخ به و
خیلی روایت خوبی بود