داغِ سحر
✍️فاطمه حسین پور۹ اسفند را هیچوقت فراموش نمیکنم.آن روز، بعد از اذان صبح بود؛ هنوز هوا رنگ سحر داشت و ماه رمضان، مثل همیشه، با سکوت خاص خودش جریان داشت. من بیدار بودم که خبر رسید و همهچیز را از ریخت انداخت. واقعاً همان لحظه انگار سحر آن روز برای همیشه توی ذهنم ماند؛ سحری که با خبر آتش و داغ، رنگ دیگری گرفت.اولش باورش سخت بود. آدم بعضی خبرها را میشنود، اما دلش نمیخواهد قبولشان کند. چند لحظه فقط خیره ماندم. نه میتوانستم حرف بزنم، نه میتوانستم درست فکر کنم. یک بهت سنگین افتاد روی دلم؛ همان حس تلخی که آدم میفهمد اتفاقی افتاده، اما هنوز عمقش را نمیفهمد. در دلم غم بود، خشم بود، و ناباوری. غم از اینکه عزیزترینهایمان را از دست داده بودیم، خشم از اینکه دشمن حتی از لحظههای سحر و آرامش رمضان هم دریغ نکرد، و ناباوری از اینکه یک صبح میتواند اینقدر ناگهانی به داغ تبدیل شود.بغض، آرام و بیصدا نشست وسط گلویم. سحر آن روز، سحر معمولی نبود؛ سحر روزی بود که خبر، قبل از روشن شدن کامل هوا، دلها را روشن کرد به تلخی یک واقعیت بزرگ. واقعیتی که میگفت بعضی زخمها فقط خبر نیستند، بلکه تا عمق جان آدم میروند.با این حال، در دل همان سنگینی، یک حس دیگر هم بود: احترام به این مردم، به این ایستادگی، به این صبر باشکوه. با همه داغ، با همه درد، با همه بغض، باز هم قامتها خم نشد. انگار مظلومیت این ملت، در همان ایستادهماندنش معنا پیدا میکرد.
از آن روز تا حالا یک ماه گذشته، اما بعضی لحظهها از تقویم پاک نمیشوند. ۹ اسفند برای من فقط یک تاریخ نیست؛ یادآور سحری است که با خبر آغاز شد و با داغ در دل ماند. یادآور ملتی است که حتی در ماه رمضان، حتی بعد از اذان صبح، حتی زیر سنگینترین خبرها هم ایستاد و سربلند ماند.
18:39 - 11 فروردین 1405