قصه سیامین شب
در ماهگرد تجمعات شبانه و قرارهای عاشقیمان به رنگ سبز و سپید و سرخ، میهمان یک جشن تولد کوچک دخترانه شدیم...
گروه زندگی: ۲۹ روز گذشت و حالا سیامین روز از ماجراهایی است که قصههایش را از نسلی به خیالمان قدیمی شنیده بودیم؛ از همان بروبچههای سالهای انقلاب و جنگ تحمیلی و دفاع مقدس ۸ساله. قصههایی که پس از نیمقرن، از کتابها بیرون آمدند و برای بازی دیگر واقعی شدند!
این ملت خستگی سرشان نمی شود!
رأس ساعت راهی شدیم. با لباس گرم و چفیههای رنگ و وارنگی که این روزها بیشتر از همیشه عمرمان حرف برای گفتن دارند. همان لباس مقاومتی که سالها بر گردن آقا و رهبر شهیدمان بود و ترجمانش را این روزها با همه وجود میفهمیم.جای سوزن انداختن نیست. کیپ تا کیپ مرد وزن، کوچک و بزرگ و پیر و جوان ایستادهاند. هر شب جمعیتی بیشتر از شب قبل!انگار این ملت خستگی سرشان نمیشود.
جشن تولدی به رنگ مقاومت
انگار قسمت بود ماه گرد این رویداد شبانه ، جور دیگری باشد. مثل حضور عروس و دامادهای پرچم به دست، مثل آقایی که با ماشین آشولاش شده از انفجارهای این روزها با همان چهارچرخ قراضه و جنگزده خودش را پای قرار میرساند، مثل مادری که نوزاد چندروزه را برای بیعت با رهبر، انقلاب و اسلام پای این اجتماعات آورده بود...و حالا نوبت به برگزاری یک جشن تولد دوستانه است!
تولد بعدی در قدس
لابهلای شلوغیها دختر جوان کیک به دست ایستاده است.از این همه رفاقت غافلگیرکننده دوستانش هم شوکه شده است و هم قند توی دلش آب.هیچوقت فکر نمیکرد تولد امسالش تا این اندازه باشکوه باشد! شکوهی بهقدر حضور میهمانانی باغیرت، پرچمهایی در اهتزاز و در میانروزهایی که دنیای استکبار را حسابی درهم پیچیده است.چند عکس یادگاری و آرزویی نهچندان دور: «انشاالله تولد سال آیندهام را کنار امامزمان(عج) و مردم سرزمینم، در قدس شریف باشم.»پایان پیام/#جنگ_رمضان #ایران #اسرائیل #آمریکا #قدس#پرچم 15:23 - 11 فروردین 1405