همسرانی که هنوز دختر و پسر خانه پدرشان هستند!
در این گفتوگوی تفصیلی، قرار نیست روایت یک قصه شیرین یا حتی ماجرایی زودگذر را بخوانید. «هاجر یادگاری»، روانشناس خانواده، برایمان از همسرانی میگوید که با وجود گذشت چند وقت از زندگی مشترکشان اما همچنان دختر و پسر خانه پدری هستند! و باور نکردهاند زن و شوهرند.
گروه زندگی: بیشتر شبیه دختر و پسر پانزده و شانزده ساله بودند تا زن و شوهر! مدام به جان هم میافتادند. هر لحظه قهر و آشتی و دعوا و جر و بحث. تکه انداختن و همدیگر را زیر سوال بردن و دم به دقیقه پناه بردنشان به خانه پدری هم قوز بالاقوز شده بود. هرکس هم ازشان میپرسید: «چتون شده؟» فقط میگفتند: «باید از هم جدا شیم!» اما چرا؟در این گفتوگوی تفصیلی، قرار نیست روایت یک قصه شیرین یا حتی ماجرایی زودگذر را بخوانید. «هاجر یادگاری»، روانشناس خانواده، برایمان از همسرانی میگوید که با وجود گذشت چند وقت از زندگی مشترکشان اما همچنان دختر و پسر خانه پدرشان هستند! و باور نکردهاند زن و شوهرند.
تعارض بین بلوغ جسمی و بلوغ فکری
موضوع امروز ما تا چه اندازه اهمیت دارد؟ و به نظرتان چالش فراگیری هست؟یادگاری: سوال و موضوع امروز ما خیلی جالب است چون متاسفانه مشکل خیلی از زوجهای جوان شده و ما الآن با یک مسئلهای در بین جوانها مواجه هستیم که در خیلی از ازدواجها، این موضوع باعث یک نوع تعارض پنهان و حتی شکست رابطه میشود. حالا این موضوع و چالش چیست؟ «تفاوت بین بلوغ جسمی و بلوغ فکری».
بلوغ فکری چیست؟
بلوغ فکری را برایمان تعریف میکنیدیادگاری: بلوغ فکری یعنی اینکه فرد بتواند مسئولیت انتخابهایش را بپذیرد، در برابر احساسات و رفتارهایش پاسخگو باشد، و نقش جدیدش را به عنوان همسر با پذیرش درونی زندگی کند. وقتی یک زن از نظر ذهنی هنوز «دختر باباشه» و خودش را دختر خانه پدری میداند یعنی از نظر ذهنی و حتی روانی از آن فضای خانه پدری جدا نشده و نقش تازهاش را به عنوان شریک زندگی نپذیرفته است.دقت بفرمایید که این مسئله هیچ ربطی به سن و هوش و موارد اینچنینی ندارد؛ چون این مسئله یک مسئله مرتبط با رشد درونی و پذیرش نقشهای جدید زندگی است. اما نشانههای این حالت چیست؟ و چطور میتوانیم آنها را بررسی کرده و خودمان متوجه شویم که به این بلوغ فکری رسیدهایم یا نه؟ یا حتی این مورد را در طرف مقابلمان نیز بررسی کنیم. این خیلی مهم است که ما با کسی وارد رابطه نشویم که به این بلوغ نرسیده و منتظر شویم که وارد زندگی مشترک شویم بعد با خودمان بگوییم: «اِ این زن زندگی نیست!» یا «این مرد زندگی نیست که!»
کسی که بلوغ فکری ندارد چه شکلی است؟
نشانههای عدم بلوغ فکری چیست؟یادگاری: نشانههای عدم بلوغ فکری زنان و مردان پس از ازدواج موارد زیر است: یک. وابستگی زیاد به خانواده پدری: یعنی برای مثال هر تصمیمی را به پدر و مادرش میگوید و با آنها هماهنگ میکند اما بدون اینکه به همسرش گفته باشد. در بعضی مواقع هم با همسر گفتوگو میکنند اما تصمیم نهایی را با پدر و مادر و به ویژه مادرشان میگیرند.دو. نداشتن استقلال فکری: مرتب با پدر و مادر و خواهر یا برادر مشورت میکند و به تنهایی نظری ندارد.سه. انتظار حمایت همهجانبه از همسر: یعنی انگار هنوز در نقش دختر نیازمند مراقبت باقی مانده و از همسرش انتظار دارد که برای او نقش پدری را ایفا کند و حتی برعکس این مورد برای پسر.چهار. فرار از مسئولیت و سرزنش دیگران: اگر مشکلی پیش بیاید این فرد به جای اینکه سهم خودش را از مسئولیت بردارد و بگوید: «آره؛ من باید این کار رو میکردم اما نکردم» یا «رفتارم خوب نبود و ...» طرف مقابل یا بقیه را مقصر میداند. پنج. رویایی بودن درباره زندگی مشترک: این فرد فکر میکند که ازدواجش همیشه باید عاشقانه باشد، تعارضی در آن پیش نیاید و پر از توجه شود و همان رویایی مدنظرش باشد. و وقتی این شکل برایش اتفاقات نیفتد، کم کم از واقعیتهای زندگی زناشویی ناامید میشود. و حتی به این زن برمیخورَد و مثال معمولی آن این است که از شوهرش با گلایه میپرسد: «تو روزای اول ازدواج در ماشین رو برام باز میکردی اما حالا مدتیه که رفتارات عوض شده.»
شش. ناتوانی در گفتوگوی بالغانه: فردی که بلوغ فکری ندارد ممکن است در بحثهایی که بین خودش و همسرش پیش میآید، قهر یا سکوت کند، برای جلب توجه کودکانه رفتار کند، مرتب و مرتب گریه و زاری راه بیندازد، و به جای اینکه احساس و خواستهاش را روشن و شفاف بیان کند تمام تلاشش را بر این میگذراد که با رفتارهای نابالغانه توجه طرف مقابل را جلب کند. این موضوع تا جایی پیش رفته که تبدیل به شوخی هم شده و مردان میگویند: «دخترا توقع دارن ما خودمون حدس بزنیم که چی میخوان یا چشونه!»هفت. هویت فردی ضعیف: در این مورد، زن هنوز خودش را جدا از نقشها و نظرات دیگران تعریف نمیکند. و آن استقلال را برای خودش نمیداند. یعنی اگر مادر و شوهرش از او تعریف نکنند احساس بیارزشی میکند. مثال ملموس آن چیست؟ برای مثال این زن یک لباس میخرد، توقعش چیست؟ دیگران باید نظر بدهند و فقط هم نظر خوب بدهند. ما نمیگوییم تعریف و تمجید چیز بدی است و نباید آن را خواست؛ خیر، اتفاقا به آن نیاز داریم چون آدم هستیم و حس خیلی خوبی به ما میدهد. ولی اینکه اگر دیگران یک روز یادشان رفت یا با فردی طرف هستیم که اصلا اهل این حرفها نیست و به این موضوعات دقت نمیکند نباید به خاطر این چالش بیاییم و همه کارها و پیشرفتمان را رها کنیم چون نابالغی به حساب میآید.
چرا هنوز دختر و پسر خانه پدریم؟
چرا بعضی از آدمها به خصوص بعد از ازدواج، هنوز از نظر فکری یا هیجانی در سطح دختر یا پسر خانه پدری باقی میمانند؟ یادگاری: سوال خیلی خوبی است؛ باید بررسی شود و به این جواب برسیم که چرا زن و مردهایی هستند که پس از ازدواج به این بلوغ فکری و حتی استقلال نمیرسند در سادهتین بحثهای پیش آمده در زندگی مشترک بدانند که تقصیر خودشان بود یا چه کسی؟ جواب این است که پیش آمدن این موضوع، نتیجه ترکیب چند عامل با هم است؛ یکی به خود فرد برمیگردد، مقداری مربوط به تربیت والدینی است و بخش دیگر آن مربوط به فرهنگ و جامعه است. البته موضوع را باید بازتر کنیم.ببینید بلوغ فکری یعنی توانایی دیدن خودت از بیرون و پذیرفتن مسئله رشد است. به چه شکل؟ سادهاش میشود این که «بتوانی خودت را بپذیری و مسئول رشد خودت باشی.» اما بعضی زنها و مردها از این موضوع فرار میکنند؛ چرا؟ چون رشد درد دارد؛ یعنی اصلا ممکن نیست که بدون درد و رنج، کسی بتواند رشد کند. این رشد فکری دقیقا مثل رشد فیزیکی است و با آن هیچ فرقی ندارد.
دلایل عدم تمایل به رشد در زن و مرد
اما عوامل این عدم تمایل به رشد در برخی زوجها چیست؟ و چرا برای بعضیها درد دارد؟یادگاری: اولین و مهمترین عامل، «ترس از مسئولیت» است؛ مسئول بودن یعنی چه؟ یعنی اینکه ما بپذیریم بخشی یا تمام زندگیمان در دست خودمان است و اختیار موفقیتها و حتی اشتباههای ما دست خودمان است. حالا چرا بعضیها از مسئولیت فرار میکنند؟ چون اگر مسئولیت را بپذیرند و قبول کنند که مسئولیت دارند، ممکن است اشتباه کنند، شکست بخورند و همه اینها پای خودشان است. جالب اینجاست این افراد حتی به این هم فکر میکنند که اگر مسئولیتی را بپذیرند و در انجام آن موفق شوند توقع دیگران بالا میرود و دوباره به آنها مسئولیت میدهند. چه اتفاقی میافتد؟ خب این افراد حوصله کارهای تازه و مسئولیت را ندارند.ضمن اینکه مسئولیت داشتن برای افراد سرزنشگر و کمالطلب اصلا چیز جالبی نیست چون به هر حال هر آدمی که حرکتی را در مسیر رشد و پیشرفت انجام میدهد، یک سری مشکلات و شکستها را در درون خودش دارد. آدمهای سرزنشگر و کمالطلب اصلا اجازه شکست را به خودشان نمیدهند؛ در نتیجه این افراد به راحتی کاری انجام نمیدهند و اگر هم انجام بدهند تمایل دارند که دیگران را مقصر بدانند و اصلا خودشان را در ماجرا سهیم نمیکنند که برای مثال بگویند این قسمت از آن تقصیر من بود. کسی هم که مسئولیتی را نپذیرد هیچ شکستی نمیخورد و همیشه مقصر فقط دیگران هستند!
دومین عامل، وابستگی روانی است؛ اگر کسی یاد نگیرد که خودش تصمیم بگیرد، یعنی پدر و مادرش به او یاد ندهند و او هم تلاشی برای یادگیری این موضوع در طی زندگیاش نکند، ناخودآگاه دنبال تکیهگاه بیرونی میگردد؛ به چه شکل؟ مدام در تلاش است که دیگران را در تصمیمهایش شرکت دهد و مسئولیت انتخابهایش را حتی پس از ازدواج به گردن پدر و مادر و اطرافیانش بیندازد. وابستگی روانی یعنی فرد برای خوشحالی، ناراحتی و حتی تصمیماتش وابسته به یک فرد خارجی و تکیهگاه بیرونی باشد. و نشانه مهم آن این است که فرد دچار وابستگی روانی وقتی غم و غصه دارد نمیتواند با آن کنار بیاید و حتما باید با کسی دردودل کند. همچنین زمانی که دیگران به او اخم میکنند و محل نمیدهند ناراحت میشود و به هم میریزد و زمانی که از او خوشحال هستند خوشحال میشود که به این حالت وابستگی روانی میگویند. در مجموع این فرد نمیتواند خودش را شاد کند یا از ناراحتی بیرون بیاورد و حتی برایش آسان نیست که تصمیم بگیرد.
عامل سوم، خودشناسی ضعیف است؛ این فرد، اصلا نمیداند کیست! هویتش را نمیشناسد، از تواناییها و ضعفهایش آگاه نیست، و حتی رسالت شخصی و هدفش را نیز نمیداند. این فرد، در نقش جدید که میتواند همسر یا مادر باشد گم میشود و مدام به عقب برمیگردد و مشتاق است به جایی برگردد که خانواده برایش تصمیم میگیرند. چرا؟ چون گویی آنجا احساس امنیت میکند. چهارمین عامل، عدم تمایل به پذیرش رنج رشد است؛ بلوغ همیشه با فقدان همراه است؛ مثال سادهاش این است که یک لباس را باید کنار بگذاری که بتوانی لباس جدید را بپوشی. یا بزرگ که شدیم لباسهای قدیمی برایمان کوچک میشوند. خیلی از ما احتمالا این تجربه را داشتیم که باید خیلی از چیزها تغییر کند تا رشد کنیم و حتی ممکن است یک جایی درجا بزنیم و این برایمان درد دارد. شما از خانهای که به آن دلبسته بودید اگر بخواهید به جای دیگری بروید گریه میکنید؛ پس همه اینها درد دارد و برای بزرگ شدن باید بخشی از کودک درونتان را بدرقه کنید. اما خیلی از زنها و مردها چون تمایلی به پذیرش رنج رشد ندارند این وداع را انجام نمیدهند و با اینکه ازدواج میکنند اما شرطشان این است که خانه من باید حتما در همان کوچهای باشد که خانه پدر و مادرم است. خب این فرایند که رشد ندارد؛ شما همچنان در خانه پدری هستید و تنها یک منبع عاطفی و جنسی به اسم همسر به زندگیتان اضافه شده است. پس بیایید خودمان را گول نزنیم چون در واقعیت، این بلوغ نیست.
نقش والدین در بلوغ عاطفی فرزندان
خانواده و والدین چه نقش و سهمی در بلوغ عاطفی دختر یا پسرشان دارند؟ یادگاری: خانواده یا زمین رشد میشود یا قفس رشد. راستش را بخواهید من سهم والدین را خیلی زیاد میدانم چون در خیلی از مراجعینم دیدم که این سهم چه نقشی در بلوغ فکری فرزند ایفا کرده و چه چالشهایی به وجود آورده است. بیایید بیپرده حرف بزنم. خیلی از والدین، با نیت خیر البته، اما جلوی رشد فرزندانشان را میگیرند. این اتفاق چندین شکل و نوع دارد:یک. والدین بیش حمایتگر: متاسفانه ما در ایران والدین بیش حمایتگر خیلی زیادی داریم؛ پدر و مادری که از بچگی هر موضوعی را برای فرزندشان حل میکنند. حتی به جای بچه تکلیف مینویسند! درس میخوانند! و تمام کارهایش را انجام میدهند. این نوع از والدین به جای فرزندشان تصمیم میگیرند و اصلا اجازه نمیدهند کودکشان تجربه شکست پیدا کند.حتی مراجعینی داشتم که دلشان نمیآمد بچهشان گریه کند! و تکلیفش را انجام میدادند. من گفتم: «یک بار اجازه بدید با عاقبت کارهاش روبهرو بشه و معلم به خاطر انجام ندادن تکالیفش، از کلاس بیرونش کنه!» چرا؟ تا بعدها در زندگی جمعی و با حضورش در جامعه دچار مشکل نشود. پس نتیجه این والدین بیش حمایتگر میشود یک فرزند با بدن بزرگسال ولی ذهن کودک!
دو. والدین بسیار کنترلگر یا وابستهساز: این والدین به صورت پنهان میخواهند که فرزندشان همیشه برای آنها بماند و اگر فرزندشان مستقل شود احساس طرد و گناه میکنند برای همین، اجازه استقلال را به فرزندشان نمیدهند، مدام دلشان شور میزند و استدلالشان این است که «ما میخوایم ازت مراقبت کنیم.» ولی چه اتفاقی میافتد؟ فرزند روز به روز محدودتر میشود و حتی مراجعینی داشتم که خودشان را به عنوان والدین به بیماری میزدند تا فرزندشان کنار آنها بماند و هیچوقت مستقل و جدا نشود. کار تا جایی پیش میرود که این والدین به فرزندشان حسادت میکنند و جلوی ازدواجش را نیز میگیرند! من موردهایی را داشتم که خانواده آنقدر سنگ میاندازند و حتی یک سری خواستگارها را معرفی نمیکنند چون اصلا دوست ندارند فرزندشان ازدواج کند و به استقلال برسد!سه. والدینی که خودشان به بلوغ فکری نرسیدهاند: اگر پدر و مادر درگیر زخمهای خودشان باشند، یعنی خود آنها افراد نابالغی باشند و نیاز به تایید، ترس از رها شدن، خشم فرو خورده، وابستگی و عدم توانایی تصمیمگیری داشته باشند یک الگوی ناپخته از استقلال به فرزندشان منتقل میکنند.
نقش فرهنگ در بلوغ فکری
سهم فرهنگ در بلوغ فکری زن و مرد پس از ازدواج چیست؟یادگاری: در فرهنگهایی که جمعگرا هستند هنوز مرز بین خانواده من و خانواده همسرم کمرنگ است و گاهی اوقات استقلال عاطفی به نوعی بیاحترامی تلقی میشود. در این شرایط چه اتفاقی میافتد؟ این فشار فرهنگی رشد را کُند میکند. ما هنوز باید با مراجعینمان صحبت کنیم و آنها را قانع کنیم که یک سری مسائل وحریمها را حفظ کنند و بعد از ازدواج به خانواده اصلیشان نگویند. در واقع لزومی ندارد خانواده اصلی قاطی این مسائل شوند و نظر بدهند.فرض کنید زن و شوهر هر دو به آن بلوغ فکری نرسیدهاند؛ حالا با وجود این چالش، هر کدامشان بیاید و با خانوادهاش مسائل را باز کند؛ چه شلم شوربایی میشود. میدانید چرا؟ چون کلی نظر وسط میآید و نه تنها زندگی این زن و مرد شکل نمیگیرد بلکه کلی تعارض را هم تجربه میکنند. نکته مهم این است که اصلا نباید اینکه «پس به خونوادهام نگم؟ با اونا مشورت نکنم؟» نباید جزو گزینههای بیاحترامی تلقی شود و خانواده اصلا نباید این توقعها را داشته باشند که «چرا به ما نگفتی؟» «چرا زودتر نگفتی؟» و «چرا مشورت نکردی؟»
درمان عدم بلوغ فکری
آیا عدم داشتن بلوغ فکری در زندگی متاهلی را میتوان درمان کرد؟یادگاری: خبر خوب اینکه نباید اگر متوجه عدم بلوغ فکری در خومان یا همسرمان شدیم از آن بترسیم چون این چالش در هر سنی قابل درمان است. و راه شروع آن این است که فرد از نقش قربانی بودن بیرون بیاید و این جمله را به خودش بگوید: «درسته که والدینم اونطور که باید، منو رها نکردن تا خودم زندگی رو یاد بگیرم؛ ولی حالا من خودم میتونم انتخاب کنم که رشد داشته باشم.» همین جمله آغاز جدا شدن سالم است و فرد میتواند آرام آرام یک تعادل بین محبت و استقلال پیدا کند و تازه به مرحلهای برسد که بتواند در رابطه به جای نیاز، عشق را وارد کند.
راهکارهای ورود به مسیر بلوغ فکری
اگر بخواهیم وارد مسیر بلوغ فکری شویم چه مراحلی را باید طی کنیم؟اولین گام، آگاهی از نقش جدید است؛ یعنی زن و مرد باید بفهمند که یادگاری: ازدواج یعنی ورود به مرحلهای که در آن، «من» به «ما» تبدیل میشود؛ آن هم بدون حذف خودِ فردی. این آگاهی اولین قدم از رشد است. قدمی که زن و مرد در آن یاد میگیرند دیگر «من»ی وجود ندارد و برای همیشه «ما» هستیم.دومین گام، مسئولیتپذیری است؛ زن و مرد باید کم کم یاد بگیرند که هیچکس را مقصر ندانند. و فقط به این فکر کنند که در این موقعیت و با این اتفاقی که افتاد چه نقشی داشتند. حالا این نقش میتواند بیست درصد و حتی صد درصد باشد. در این قدم ما دیگر به نقش دیگران در زندگیمان کاری نداریم چون میخواهیم خودمان مسئولیت اتفاقات زندگیمان را به عهده بگیریم. سومین گام، مرزگذاری سالم با خانوادهها است؛ زن و مرد در این قدم به خانوادهها احترام بگذارند اما اجازه دخالت ندهند. قرار نیست که بگذاریم دیگران در زندگی مشترکمان دخالت کنند. همین باعث میشود که زن و شوهر یاد بگیرند که کم کم خودشان به صورت مستقل تصمیمهایشان را بگیرند و رابطهشان رشد میکند.چهارمین گام، تقویت هویت شخصی است؛ در این مرحله زن و مرد باید شروع کنند به خودشناسی و هویتشان را اعم از علاقهها، هدفها و ارزشهای فردیشان را متوجه شوند. در این شرایط در هر نقشی که در زندگی مشترک که باشند دچار چالش نمیشوند.
پنجمین گام، یادگیری مهارت گفتوگو و حل تعارض است؛ گفتوگو با همسر نه به خاطر اینکه خودمان را اثبات کنیم و بگوییم که برتریم بلکه فقط برای درک متقابل است. و زن و مرد باید گفتوگو را یاد بگیرند و به کار ببرند. این مهارت را خیلی از دخترانی که تازه ازدواج کردهاند هنوز تمرین نکردهاند و بیشتر از قهر و تکه انداختن و کنارهگیری استفاده میکنند.
شراکت آگاهانه دو انسان بالغ
در نهایت این گفتوگو را با این محتوا تمام میکنم که بلوغ فکری یعنی درک اینکه عشق واقعی فقط احساس و یک سری هیجانات و تپش قلب نیست بلکه تصمیم است و مسئولیت؛ وقتی زن و مرد این نکته را بفهمند ازدواج دیگر شبیه وابستگی کودکانه نیست و در حقیقت تبدیل میشود به یک شراکت آگاهانه دو انسان بالغ.#زن_و_مرد#اختلاف#دعوا 14:53 - 27 مهر 1404