چه غلطی کردی آقای خبرنگار!

مشت محکمی روی دیوار خورد و در یکی از اتاق‌ها به سرعت روی پاشنه چرخید. احمد توکلی توی قاب در ایستاده بود و من حتی فرصت نکردم دمپایی هایم را دوباره پا کنم. از همان جلوی در رو به من داد زد که چه غلطی کردی آقای خبرنگار؟!
حوالی سال نود، احمد توکلی نامه سرگشاده‌ای نوشته‌بود که در محل کارم در مورد آن بین همکاران بحث بود. یکی از دوستان ادعایی کرد که از نظر من درست نبود و شروع کردم به دفاع از موضع احمد توکلی. همکار دیگرمان گفت: حالا این وسط تو چرا از احمد توکلی دفاع میکنی؟! گفتم: احمد توکلی رو خیلی دوست دارم. آدمی که زبونش بلنده معلومه به هیچکس باج نداده و نگران این نیست که پته ش رو بندازن رو آب!با حسرت خندید و گفت: می‌دونی که من تو روزنامه رسالت کار می کردم؟ بذار یه خاطره از احمد توکلی برات بگم تا بدونی تو دفاع از چیزی که فکر می‌کرد درسته بین خودی و غیرخودی فرق نمی‌ذاشت. برا همین خیالش راحت بود و حرفشو با صدای بلند فریاد می‌زد: «دستهایم را قلاب کرده بودم پشت گردن، یک پایم را جمع کرده‌بودم زیر خودم و توی فکر و خیال بودم. صدای داد آمد. صدای فریاد آمد و بلافاصله مشت محکمی روی دیوار خورد و در یکی از اتاق‌ها به سرعت روی پاشنه چرخید. احمد توکلی توی قاب در ایستاده بود و من حتی فرصت نکردم دمپایی هایم را دوباره پا کنم. از همان جلوی در رو به من داد زد که چه غلطی کردی آقای خبرنگار؟!واقعیت این است که گرچه دیگر دیر شده‌بود، اما من خیلی خوب و واضح می‌دانستم چه غلطی کرده‌بودم!دو روز قبل، یکی از وزارت‌خانه‌های صنعتی، نشستی با حضور وزیر برگزار کرده‌ و آخر جلسه، در آن اوضاع اقتصادی سال‌های پس از جنگ، یک ساعت سیکوی گران قیمت به همه خبرنگاران هدیه داده‌بود.
تازه ازدواج کرده‌بودم و همراه همسرم در روزنامه رسالت کار می‌کردیم. ساعت سیکو آن هم در آن روزگار پس از جنگ برای یک تازه داماد خبرنگار، غنیمتی بود که بی تعارف با حقوق خبرنگاری دسترسی به آن امکان نداشت. اما احمد توکلی به تمام خبرنگاران روزنامه اعلام کرده‌بود که کسی به هیچ عنوان و بهانه‌ای حق دریافت هدیه ندارد مگر اینکه ارزش مادی نداشته باشد. می‌گفت:خبرنگاری که هدیه بگیرد، زبان رسایش، حتی اگر قصدش این نباشد، لاجرم، نارسا خواهدشد و حق‌خواهی و حق‌طلبی در وجودش می‌میرد. خیلی از ما خبرنگاران جوان منتقد این نگاه بودیم. گرچه می دانستیم ادعای درستی‌ست، مخالف آن بودیم چون مخالف منافعمان بود. اما نکته اینجاست که این دستور شرط کار کردن ما در روزنامه رسالت شده‌بود. بعد از آن نشست هم، من طبق روال همیشگی برای دریافت هدیه نرفتم اما آن ساعت خیلی جذاب بود. بالاخره طاقت نیاوردم. رفتم و ساعت را گرفتم و با خودم گفتم کسی خبردار نخواهدشد.دوباره داد زد که چه غلطی کردی آقای خبرنگار و تا من تته پته کنان بخواهم جوابی بدهم جلو آمد و با خودکار روی میزم نامه اخراج و معرفی‌ام به کارگزینی را نوشت!دیگر چیزی برای از دست‌دادن نداشتم. جرئتم را جمع کردم و گفتم: به همه دادن و همه هم گرفتن.
اینبار بلندتر و از فاصله نزدیکتر فریاد زد که همه غلط کردند اما تو بیشتر!دوسه روز دوندگی من و دوستان روزنامه به اینجا ختم شد که احمد آقای توکلی از اخراجم کوتاه آمد و در ازایش دو شرط گذاشت که اولی سخت و دومی غیرممکن بود. شرط اول اینکه ساعت سیکو می‌رود همانجایی که بود و شرط دوم آنکه من یادداشتی می‌نویسم و در آن علاوه بر تقبیح اقدام وزارت‌خانه مزبور در دادن هدیه گرانقیمت به خبرنگاران به عنوان حق السکوت غیررسمی، لیست خبرنگارانی که این هدیه را دریافت کرده‌اند می‌آورم و در صدر همه آنها هم اسم خودم را می‌نویسم و از مردم عذرخواهی می‌کنم! این را هم اضافه کرده بود که اگر اینکار را نکند، هم اخراج می‌شوم و هم خودش این یادداشت را می‌نویسد!خیلی‌ها رفتند و آمدند تا از شرط دوم یا لااقل بخشی از آن کوتاه بیاید اما فایده نداشت. چند روز بعد ساعت سیکویی که حتی از جعبه‌اش بیرون نیامده بود را با شرمندگی فرستادم وزارت‌خانه و پشت میز کارم در در روزنامه رسالت نشستم و کار غیرممکن را انجام دادم. یادداشتی نوشتم تا تاوان غلطی که کرده بودم را بپردازم!»به اینجای ماجرا که رسید، آقای خبرنگارِ تازه دامادِ جوان که حالا ریش‌های سفیدش به مشکی‌ها غلبه داشت، عینکش را برداشت، صورت سرخش را چندبار با دستش چلاند و گفت:بیست سال از این ماجرا گذشته و من هر روز بیشتر به این پی می‌برم که احمد توکلی درست می‌گفت. خبرنگاری که هدیه مادی قبول می‌کند زبانش کوتاه می‌شود اما قبول کن که نوشتن آن یادداشت، سخت‌ترین کار زندگی‌ام بود. شک ندارم که اگر پسر خودش هم ساعت سیکو را گرفته بود باید می نشست و همین کاری را می‌کرد که من کردم. به خاطر همین هم با همه این حرف‌ها بی‌نهایت دوستش دارم.
حالا که این یادداشت را می‌نویسم، بیش از بیست سال از آشنایی و رفاقت من با خانواده توکلی می‌گذرد و شهادت می‌دهم که ادعای آقای خبرنگارِ جوانِ تازه داماد درست است. شک ندارم که اگر پسرش هم ساعت سیکو را گرفته بود همین بلا سرش می‌آمد.چهار پنج سال بعد ساعت هفت صبح یکی از روزهای ماه مبارک رمضان توی دفتر کارش روبرویش نشستم. شب قبل پسرش زهیر تماس گرفته بود که حاجی راضی شده تا خاطراتش ثبت شود. دنبال یک آدم مطمئن و پرحوصله است و من شما را معرفی کردم و قبل از اینکه جوابی بدهم گوشی را داد دست پدر. سلام و علیکی کردم و حال و احوال. برای روز بعد اول وقت قرار گذاشتیم.دفتر کارش هم مثل خانه‌خود و پسرانش در نهایت سادگی بود.از مبلمان و وسایل پذیرایی و کاسه بشقاب گرفته تا میز و صندلی کار. بی‌اغراق حتی بسیار ساده‌تر از دفتر و دستک یک کارمند بانک! یک لیوان آب برای خودش ریخت و یک مشت قرص برداشت و نزدیک دهان برد. لیوان را دوباره گذاشت زمین و رو به من گفت:من یه توضیحی بدم. متاسفانه به دلیل بیماری نمی‌تونم روزه بگیرم. دکتر ممنوع کرده. برای همین بی‌ادبی می‌کنم و در ماه مبارک آب می‌خورم. بعد یکی از همان لبخندهای قشنگش را هدیه کرد و گفت بازم ببخش من پیرمرد رو که جلوی شما آب می‌خورم و قرص‌ها را بالا انداخت. کیف می‌کردم که دوست ندارد هیچ شبهه‌ای در ذهن کسی بماند. برای قرص خوردنش در رمضان به منی که دوست دوسه تا از پسرانش بودم و می‌دانست چقدر دوستش دارم، باز هم خودش را موظف به توضیح می‌دانست.
یادم هست که سر تدفین پسر جوانمرگش محمد در امام زاده زینعلی تهران هم، میکروفون را دست گرفت و قبل از اینکه جوانش را در خاک بگذارند، توضیح داد که آن قبر گران‌قیمت از کجا و چطور نصیب پسرش شده‌است و پولی بابت آن پرداخت نشده است. گفت: که این قبر هدیه یک دوست خانوادگی به مادر محمد است...شروع کرد به صحبت در مورد خاطراتش. گفت: علاوه بر بحث ثبت خاطرات نیاز به یک دستیار جوان و پرحوصله دارد. خیلی صریح در مورد حقوق صحبت کرد و محدودیت‌هایش. واقعیت این بود که کار من ثبت خاطرات بود اما ثبت خاطرات در کاری که احمد توکلی از من می‌خواست درصد ناچیزی را شامل می‌شد. فعالیت‌هایش بیشتر در حوزه اقتصاد و سیاست بود و من سخت به این دو حوزه بی‌علاقه بودم. گفتم: حاج آقا اگه اجازه بدید من فقط برای ثبت خاطرات مزاحمتون بشم. صریح مخالفت کرد و گفت: به یک نفر نیاز دارم تا دستیارم باشد و کمکم کند. در اوقات مرده هم خاطرات را ثبت کند. مانده بودم توی رودربایستی. نه گفتن برایم کار سختی نبود اما دوست نداشتم مخالفت کنم. متوجه مکثم شد و گفت: شما هم مثل پسرم! نظرت رو راحت بگو. تصمیم با شماس! خندیدم و شرمزده گفتم: حاج آقا با زبان روزه دارم میگم، به والله قسم اینقدر دوستتون دارم که اگه بگید راننده شما بشم با افتخار این کار رو انجام میدم. حس کردم حق مطلب ادا نشده و دوباره گفتم: به والله رانندگی شما و وقت گذروندن با شما برای من افتخاره چه برسه به دستیاری شما! اما حوزه فعالیت شما از علاقه من دوره.
من دوست دارم تمام کارم حول محور فرهنگ باشه اما با این حال اتفاقا تصمیم با شماست. اگه بفرمایید بیام از همین لحظه در خدمتتونم با افتخار. شاید نزدیک به یک دقیقه با آن چشمان مهربان و لبخند دلنشین نگاهم کرد. بعد در حالی که به زحمت داشت بلند می‌شد گفت:عزیزم من راضی نیستم هیچ جوونی کاری رو بکنه که بهش علاقه نداره و بعد بغلم کرد و در همان حال گفت: فکرهاتو بکن و اگه نظرت عوض شد خبر‌بده. همین که زحمت کشیدی و اومدی لطف کردی در حق من.با دلی مملو از شادی و غم خداحافظی کردم و زدم بیرون. این را یادم رفته بود بنویسم. آقای خبرنگارِ جوانِ تازه داماد گفت: چند سال بعد از ماجرای ساعت سیکو، روزی که زندگی‌ام به لحاظ مالی سرنگون شد و به هیچکس چیزی نگفته بودم، احمد آقای توکلی، همانطور که از ماجرای ساعت سیکو باخبر شده بود، خبردار شد و این‌بار هم سراغم آمد. با این تفاوت که در سکوت آمد و بدون اینکه کسی خبردار شود دستم را گرفت. ضامنم شد، تا دوستان بازاری‌اش مبلغی چندده برابر آن ساعت گران قیمت را به من قرض بدهند تا زندگی‌ام از هم نپاشد و البته که به لطف او از هم نپاشید. احمد توکلی جوانمرد بود! #فرهنگ #احمد_توکلی #خبرنگار
19:09 - 2 مرداد 1404

17 بازنشر38 واکنش
270٫6k بازدید



18 پاسخ

تصویر نمایه‌ی ‌نورالهدا‌
@Mahoor2 مرداد 1404
در پاسخ به
رحمت و غفران الهی بر او...نکونام زیست.نکونام رفت.

@soma1102 مرداد 1404
در پاسخ به
روحش شاد

تصویر نمایه‌ی ‌بیگی‌
@baigy2 مرداد 1404
در پاسخ به
مرحوم توکلی ترسو و بزدل سیاسی نبود و اهل زیر و رو کشيدن هم نبودصادقانه سعی داشت از حق مصور دفاع کندروحش شاد و یادش گرامی

تصویر نمایه‌ی ‌علی‌
@iFARS2 مرداد 1404
در پاسخ به
روحش با امیرالمومنین محشور باد.

@Mk_Daneshi2 مرداد 1404
در پاسخ به
انشاء الله با چهارده معصوم محشور باشه .

تصویر نمایه‌ی ‌علیرضا‌
@user17091006224647513442 مرداد 1404
در پاسخ به
ماشاءالله

تصویر نمایه‌ی ‌احمد طحانی‌
@user1743767601222 مرداد 1404
عالی بود...خدا رحمت کند دکتر توکلی را.الحق که تا آخر پاک زیست و پاک ماند.دلیل رُک و شجاعانه حرف زدنش هم همین بود.خاطره‌ی جالبی بود؛ و البته آموزنده.

@Will12 مرداد 1404
در پاسخ به
اِنّا لله و اِنّا علیه راجعون .آقای مرحوم توکلی ، از یاران وفادار به رهبری و انقلاب بودند .روحَش شاد و راهَش پر رَهرو باد .

تصویر نمایه‌ی ‌سید صابرالدین حسین پناهی قروچای‌
@user1709715005632 مرداد 1404
در پاسخ به
اللهم اغفرله ورحمه وحشره مع الصالحین .آمین یا ربالعالمین .

@user17090999747906214262 مرداد 1404
در پاسخ به
خدا رحمتش کنه

تصویر نمایه‌ی ‌محسن ن‌
@mohsen893 مرداد 1404
در پاسخ به
مرد دوست داشتنی بودوقتی محل کار سابقشون در خیابان وصال شیرازی بود نماز مغرب و عشا در مسجد قدس حضور پیدا میکردند و از حضور ایشان هر چند کوتاه فیض میبردیمروحشان شاد یادشان گرامی

@user1708315714423 مرداد 1404
در پاسخ به
خدا رحمتش کنه. سال 80 جلوی خاتمی کاندیدا شد و بهش رای دادم.همیشه مواضع صریحی داشت

تصویر نمایه‌ی ‌محبوبه بهمنی‌
@mbahmani3 مرداد 1404
در پاسخ به
روحش قرین رحمت

تصویر نمایه‌ی ‌احمد فروزبخش‌
@Isfahanema3 مرداد 1404
در پاسخ به
من هم مسحور آن خنده های زیبایش شده بودم. شاید دو ثانیه هم نشد اما برای من چند ساعت گذشت. خنده ای که در پس آن نور و روشنایی می دیدی، بدون هیچ بدی و ناپاکی

تصویر نمایه‌ی ‌احمد ابوالروس‌
@ahmad_abou_alroos3 مرداد 1404
در پاسخ به
ادبیات این مطلب نامناسب است
کاش نام ایشان در زمره رئیس جمهور های ایران ثبت می شد چرا ما مردم لیاقت چنین افرادی را نداریم

تصویر نمایه‌ی ‌نام بزرگم رضاست‌
@shaeri10013 مرداد 1404
در پاسخ به
عالی بود آقا سجاد عالی روح آقای توکلی شاد

تصویر نمایه‌ی ‌هیربد هورمند‌
@USER473 مرداد 1404
سلامخوب بود مقالاتی روایت های افراد از دوران همکاری با آقای توکلی را در یک لینکی قرار می دادیدمثل مطلبی راجع به انتشار خبر بسته شدن تنگه هرمز توسط یک خبرنگار به نقل قول از ایشان و پیامدهای آن (که نمی یابمش!)

@user17091010621133791883 مرداد 1404
در پاسخ به
رحمت و رضوان الهی بر ایشان، کاش همه دولتمردان ما این چنین بودند.