15 بهمن 1403

خاطرات جانباز انقلابی؛ از ماجرای فرار از دست آژان تا حضور در جبهه

عطر جوهر تازه هنوز مشامش را می‌نواخت. اعلامیه‌ای زیر بغلش جا خوش کرده بود. نگاهی به شهربانی روبه‌رو انداخت و نفس عمیقی کشید. قلبش تند می‌تپید، انگار می‌خواست از سینه‌اش بیرون بزند. این اولین قدم او در راهی طولانی بود، راهی که از کوچه‌های اردبیل آغاز شده بود و به جبهه‌های جنگ ختم می‌شد.
این داستان خیلی زیبا و تاثیرگذار بود. من را به فکر فرو برد که چقدر مهم است که قدر داشته های خود را بدانیم و برای آنها بجنگیم. ما باید از کسانی که برای آزادی و استقلال ما جنگیدند، سپاسگزار باشیم.
13:19 - 15 بهمن 1403

3 واکنش
157 بازدید