عاشقانهای نه چندان جدّی
در کنار همیم و دور از هممن و او عینهو ب و الفیمدلمان با هم است امّا حیفساکنان دو شهر مختلفیماو دلش تنگ میشود گاهیمن دلم تنگ میشود اغلبفیالمثل دیشب او دلش شد تنگمن دلم تنگ میشود هر شبپاک دیوانه میشوم یک روزنشنوم -دست کم- صدایش راچون هوایی نمیشود دل اودل من میکند هوایش راگفتهام بارها عزیز دلممن که همواره دوستت دارمبعد پرسیدهام از او؛ تو چطور!؟گفته؛ من!؟ آره دوستت دارمدست او را گرفتهام دو سه بارشدهام از خجالتم قرمزبه جز این هم نبوده تا امروزهیچ حرفی میان ما هرگزگر چه من آدمم نه شاخ درختولی از او نخواستم چیزیعاشقش باشی و نخواهی هیچ!؟به خدا اینکه نیست کم چیزیعشق یعنی هر آنچه خواهش اوستفکر داد و ستد مکن در عشقیار، روی زمین نمیماندپس تو با خویش بد مکن در عشقتو فقط یک نشانه از اوییبیش از این دست و پا مزن در هیچاین که علمِ فلان نمیخواهدعشق یعنی همین و دیگر هیچ
08:24 - 1 دی 1403