اگر انگلیس و آمریکا نبودند، محمدرضا پهلوی به پادشاهی نمیرسید
بعداز آنکه متفقین در شهریور ۱۳۲۰، ایران را اشغال کردند، سقوط «سلطنت پهلوی» و پایهگذاری «حکومت جمهوری» در ایران مطرح شده بود؛ اما انگلیس و آمریکا، با حمایت از محمدرضا پهلوی موجب ادامه سلطنت در ایران شدند.
اردشیر زاهدی - داماد محمدرضا پهلوی، وزیر امور خارجه و آخرین سفیر ایران در آمریکا - درباره نفوذ قدرتهای بیگانه در روی کار آمدن محمدرضا پهلوی میگوید: «اصولاً اگر انگلستان و آمریکا نبودند، در همان شهریور ۱۳۲۰ که اعلی حضرت رضا شاه از کشور تبعید شدند، بساط سلطنت پهلوی جمعآوری میشد. همه میدانند که در جریان کنفرانس تهران، استالین قضیه تشکیل جمهوری و حکومت مردمی را در ایران مطرح کرده و خواستار برکناری اعلیحضرت شده و گفته بود که صلاح نیست سرنوشت یک ملت کهنسال، به دست یک جوان بیتجربه سپرده شود؛ اما چرچیل و روزولت با نظر استالین مخالفت کردند و خواستار بقای سلطنت خانواده پهلوی و پادشاهی اعلیحضرت محمدرضاشاه شده بودند. اگر پافشاری این دو رهبر غربی نبود، در همان شهریور ۱۳۲۰ در ایران، جمهوری اعلام میشد».منبع: خاطرات اردشیر زاهدی، ۲۵سال در کنار پادشاه، ویراستار ابوالفضل آتابای، صفحه ۸۳.
محمدرضا پهلوی، در مُشت یک مأمور انگلیسی
ارتشبد حسین فردوست، رئیس سازمان بازرسی شاهنشاهی که میتوان گفت در دوران کودکی، صمیمیترین دوست محمدرضا شاه بود، نحوه پادشاهی محمدرضا را این گونه نقل میکند: دو هفته آخر سلطنت رضاخان، من درگیر مسائلی بودم که به تعیین سرنوشت [پادشاه] بعدی حکومت پهلوی پیوند قطعی داشت. نزدیکی من به ولیعهد و دوستی منحصر به فرد او با من سبب شد تا در این مقطع حساس، نقش رابط او را با مقامات اطلاعاتی انگلستان عهده دار شوم. در این روزها من تنها یار محرم و صمیمی محمدرضا بودم... این مدت محمدرضا با من تنها بود.
بعد از ظهر یکی از روزهای نهم یا دهم شهریور، ولیعهد به من گفت: «همین امروز به سفارت انگلیس مراجعه کن در آنجا فردی است به نام ترات که رئیس اطلاعات انگلیس در ایران و نفر دوم سفارت است. او در جریان است و درباره وضع من با او صحبت کن». محمدرضا اصرار داشت که همان روز این کار را انجام دهم. نمیدانم نام ترات و تماس با او را چه کسی به محمدرضا توصیه کرده بود؛ شاید فروغی شاید قوام شیرازی و شاید کس دیگر؟
من به سفارت انگلیس تلفن کردم و گفتم با مستر ترات کار دارم. تلفنچی به او اطلاع داد. خودم را معرفی کردم و گفتم که از طرف ولیعهد پیغامی دارم. از این موضوع استقبال کرد و گفت: «همین امشب دقیق رأس ساعت ۸ به قلهک بیا! در آنجا در مقابل در سفارت، جنگل کوچکی است آنجا منتظر من باش». سپس مشخصات خود را به من داد که قدش ۱۸۰ سانت است. باریک اندام و حدود ۴۵-۵۰ ساله است و گفت که همانجا قدم بزنم و او، که مرا قبلاً ندیده بود، میتواند مرا بشناسد.
من چند دقیقه قبل از موعد مقرر رسیدم، ولی به قسمت موعود نرفتم و کمی بالاتر قدم زدم و رأس ساعت ۸ به محل قرار رفتم. دیدم که از جنگل خبری نیست. تنها یک زمین بلاتکلیف است که تعدادی درخت در آن کاشته شده و حدود ۲۰۰۰ متر مساحت دارد. دقیقاً رأس ساعت ۸ فردی از در سفارت خارج شد و از آن سمت خیابان به طرف من آمد. دیدم مشخصات او با مستر ترات تطبیق میکند.
به هم که رسیدیم به فارسی سلیس گفت: «اسمتان چیست؟» گفتم «فردوست». گفت: «خوب، من هم ترات» و دست داد بلافاصله پرسید که موضوع چیست؟ گفتم که ولیعهد مرا فرستاده و نام شما را به من داده تا با شما تماس بگیرم و بپرسم که وضع او چه خواهد شد و تکلیفش چیست؟ ترات مقداری صحبت کرد و گفت که محمدرضا طرفدار شدید آلمانهاست و ما از درون کاخ اطلاعات دقیق و مدارک مستند داریم که او دائماً به رادیوهایی که در ارتباط با جنگ است، به زبانهای انگلیسی و فرانسه و فارسی گوش میدهد و نقشهای دارد که خود تو پیشرفت آلمان در جبههها را برایش در آن نقشه با سنجاق مشخص میکنی. من گفتم که من صرفاً پیامآور و پیامبر هستم و مطالبی را که فرمودید به محمدرضا منعکس میکنم! ترات گفت به هر حال من آماده هستم که هر لحظه، حتی هر شب، در همین ساعت و در همین محل با شما ملاقات کنم. شما هم هیچ نگران وقت نباش که مبادا مزاحم باشی. چنین چیزی مطرح نیست و هر لحظه کاری داشتی تلفن کن!
من به سعدآباد بازگشتم و جریان را به محمدرضا گفتم. او شدیداً جا خورد و تعجب کرد که از کجا میداند که من به رادیو گوش میدهم یا نقشه دارم و غیره! من گفتم: «خوب، اگر اینها را ندانند پس فایدهشان چیست؟!» محمدرضا گفت: «حتماً کار این پیشخدمتهاست». گفتم: «حالا کار هر که است شما به این کاری نداشته باش. برداشت شما از اصل مسأله چیست؟» محمدرضا گفت: «فردا اول وقت با ترات تماس بگیر و با او قرار ملاقات بگذار و بگو که همان شب با محمدرضا صحبت کردم و گفت که نقشه را از بین میبرم و رادیو هم دیگر گوش نمیکنم، مگر رادیوهایی که خودشان اجازه دهند، آنها را بشنوم!»
شب بعد، به همان ترتیب، ترات را در همان محل دیدم. در ملاقاتها با ترات، من همیشه ۵ تا ۶ دقیقه زودتر میرسیدم، چون احتمال خرابی اتومبیل در راه را نیز محاسبه میکردم، ولی ترات همیشه رأس ساعت ۸ از در سفارت خارج میشد. به ترات گفتم که محمدرضا گفته که نقشهها را پاره میکنم و رادیوی بیگانه هم گوش نمیدهم مگر آن رادیوهایی که با اجازه شما باشد. ترات گفت: «خوب ببینیم که آیا او در این بیانش صداقت دارد یا نه؟!» گفتم: «من کی شما را ببینم؟!» گفت: «هر موقع که بخواهی، فردا هم میتوانی ببینی، ولی فعلا جوابی جز این ندارم.» این ملاقات کوتاه بود. ترات هیچگاه صحبت اضافی نمیکرد و مشخص بود که فرد اطلاعاتی ورزیدهای است. در عین حال خشن نیز بود. البته با من موردی نبود که خشونت نشان دهد، ولی از چهرهاش مشخص بود که فرد خشنی است.
همان شب، من جریان ملاقات دوم را به محمدرضا گفتم. او بلافاصله رادیو را کنار گذاشت و دستور داد که نقشه و ریسمان و سنجاق و... را جمعآوری کنم و گفت که دیگر در اتاق من از این چیزها نباشد! او بلافاصله از من خواست که به ترات تلفن کنم! خیلی دلواپس بود و شور میزد. میخواست هر چه زودتر تکلیفش روشن شود و در عین حال از علیرضا (برادر تنیاش) وحشت داشت و میترسید که انگلیسیها او را روی کار بیاورند. من به ترات تلفن کردم. او گفت که من فعلا با این سرعت کاری ندارم، ولی شما هر روز تلفن کن. به هر حال، هر روز تلفن میزدم. فکر میکنم ۴ یا ۵ روز پس از اولین ملاقات بود که ترات گفت: «امشب همانجا بیا!» سر قرار رفتم.
ترات گفت: «محمدرضا پیشنهادهای ما را انجام داده و این خوب است. البته ما نمیگوییم که به هیچ رادیویی گوش ندهد. به هر رادیوی دلش خواست گوش بدهد، ولی مسأله نقشه برای ما اهمیت دارد که این چه علاقهای است که او به پیشرفت قوای آلمان داشت. به هر حال یک اشکال پیش آمده، روسها به صراحت مخالف سلطنت و خواستار استقرار رژیم جمهوری در ایران هستند! آمریکاییها هم بیتفاوتاند و میگویند برای ما فرقی نمیکند که در ایران جمهوری باشد یا سلطنت، و بیشتر هم چون رژیم جمهوری را میشناسند به آن راغباند؛ ولی خود ما به سلطنت علاقهمندیم، به دلایلی که آمریکاییها متوجه نیستند، ولی روسها دقیقاً متوجهاند! آمریکاییها نمیدانند که در جمهوری ایران، برای آنها مشکلات جدیدی پیش خواهد آمد. لذا من باید نخست با آمریکاییها صحبت و آنها را توجیه کنم و زمانی که مسئول مربوط قانع شد، وزنه ما سنگین میشود و دو نفری سراغ روسها خواهیم رفت. این بحث طبعاً چند روزی طول میکشد ولی شما طبق معمول هر روز تلفن کن».
یکی دو روز بعد باز ملاقات رخ داد و اینبار گفت که متأسفانه ما نتوانستیم روسها را حاضر به پذیرش محمدرضا کنیم. نمایندهٔ آمریکا تهدید کرده است ما در روابطمان تجدید نظر خواهیم کرد -که البته بلوف بود- و شما باید از مسکو اختیارات کامل و دستورهای صریح و واضح بگیرید و اعلام کنید که خواست دو دولت بریتانیا و آمریکا این است!
نمیدانم حرفهای ترات تا چه حد با واقعیت منطبق بود؟! آیا واقعاً چنین بود یا میخواست محمدرضا را بیشتر در ترس و التهاب و انتظار شدید قرار دهد؟! نکته دیگری که به این فرض دامن میزند، رفتار مشکوک علی قوام (پسر قوامالملک شیرازی و شوهر اشرف) بود. او هم زمان با ملاقاتهای من و ترات که البته من و محمدرضا از او مخفی میکردیم هر روز نزد محمدرضا میآمد. همسرش در سعدآباد بود و او حق داشت به کاخ بیاید. تلاش على قوام در دامن زدن به التهاب و ترس محمدرضا بود. گاهی که هواپیمایی بر فراز تهران پرواز میکرد، داد میزد هواپیمای روسها میخواهد کاخ را بمباران کند. مستقیماً به محمدرضا نمیگفت ولی رو به من میکرد و می گفت: «حسین، اگر میخواهی خطری متوجهت نشود، بیا برویم در سفارت انگلیس پناهنده موقت شویم. وقتی خطر رفع شد، بیرون میآییم! من خودم هر روز همین کار را میکنم.» من گفتم: «چطور؟ آیا راه میدهند تو را؟» گفت: «البته، کار مشکلی نیست.
دربان در را باز میکند و میروم داخل و وقتی خطر رفع شد، بیرون میآیم». به هر حال طوری بلند صحبت میکرد که محمدرضا نیز بشنود و بداند که یکی از راههای نجاتش پناهنده شدن به سفارت انگلیس است! خلاصه علی قوام تا هواپیما میدید، از جا میپرید و میگفت: «حسین، بدو مخفی شویم جانمان در خطر است!» این حرکات علی قوام تا ۲۴ شهریور ادامه داشت و باعث اضطراب محمدرضا میشد.
بالاخره ۲۴ شهریور بود که ترات به من گفت: «با عجله همین امشب ترتیب کار را بده. هر چه زودتر محمدرضا به مجلس برود و سوگند بخورد و تأخیری در کار نباشد». من به محمدرضا اطلاع دادم. او هم مقامات مربوط را تلفنی احضار کرد. توسط فروغی استعفانامه رضاخان، که منتظر تعیین تکلیف ولیعهد بود، تقریر شد و مقدمات رفتن رضاخان و انتصاب محمدرضا به سلطنت، تدارک دیده شد. من در این صحنهها حضور نداشتم. حدود ساعت ۱۲ شب بود که محمدرضا به من گفت که کار تمام شده و ترتیبات لازم داده شده است. به این ترتیب روز ۲۵ شهریور استعفای رضاخان و انتصاب محمدرضا به سلطنت، به مجلس اعلام شد و روز ۲۶ شهریور محمدرضا در مجلس سوگند خورد و رسماً شاه شد.
منبع: سلطنت پهلوی، جلد ۱، خاطرات ارتشبد سابق حسین فردوست، ص ۱۰۰ - ۱۰۴.
15:00 - 11 تیر 1403