آینهگردان شکوه تاریخی شعر اصفهان
گرایش و ارادت شدید احتشامی به غزل او را از زندگی و عرفان اجتماعی دور نمیکند و به همین خاطر در اکثر غزلهای خسرو احتشامی، علیرغم برخورداری از لطافت، طنینی حماسی به گوش میخورد.
خبرگزاری فارس- گروه کتاب و ادبیات: یکشنبه مراسم تقدیر از خسرو احتشامی در موسسه اوج برگزار شد. به همین مناسبت مصطفی محدثی خراسانی یادداشتی برای وی نوشته است.***با خیال دوست ذوق بیکرانم دادهاندشهپر سیمرغ و سیر لامکانم دادهانددر چراغان جمالش میزنم بال و پریسر خوشان داغ ،از آتش امانم دادهانددولت خورشید ،خنجر خورده ی فقر من استچون هما همت ز خوان استخوانم دادهاندیار یک رنگ است اما کثرت اندیشان نقشدر پس هر شیشهای، رنگی نشانم دادهاندعاقبت صبح عدم دامان او خواهد گرفتزین نشانیها که از آن مهربانم دادهاندسالها گردیدهام گرد سخن تا در کلاماشتیاق پیر و احساس جوانم دادهانددوش در آیینه ی آب حیاتم شستهاندهمچو حافظ طبع شعر جاودانم دادهاندهم لطافت میچکد از جام معنی ،هم شکوهباده ی عرفان به سبک اصفهانم دادهاندجدای از اینکه هرکدام ازاین بزرگان که نام ارجمندشان در پی خواهد آمد، آینه دار شکوه تاریخی شعر فارسی در اندازه ملی آن بوده اند ، وقتی نگاهی جغرافیایی به این آینه داران درجای جای ایران بزرگ بیاندازیم آنگاه خواهیم دید،اگر محمد حسین شهریار در تبریز، محمد قهرمان در خراسان، یدالله بهزاد در کرمانشاه،گلشن در کردستان،اوستا در لرستان ،آتشی در بوشهر، مشفق در کاشان، شاهرخی در کرمان، معلم در سمنان،قیصر در خوزستان،سلمان در مازندران ، مردانی در فارس و....
این شکوه را آینه داری کرده اند ، بدون تردید در اصفهان از خسرو احتشامی هونه گانی بعنوان آینه دار شکوه تاریخی شعر فارسی باید نام برد، که به قول خودش : باده عرفان به سبک اصفهانش داده انداین شاعر باده عرفان به سبک اصفهان نوشیده، آگاه به رسالت تاریخی خویش، عمریست با شورو جذیه به خاکساری زیسته و به دور از هر جنجال و حاشیه ای در متن عشق به سیرو سلوک شاعرانه خویش و انفاق تجربیات و آموخته هایش پرداخته و البته که عرفان او نه عرفان گریز که عرفانی اجتماعی و مردم محور بوده است.احتشامی شیفته غزل است و جایگاهی بنیادی برای غزل در شکل گیری فرهنگ و ادب این سرزمین قائل است، چنانکه درکتاب «غزل بانو»آورده است: «غزل محدود به همان تعاریف ارائه شده و کلیشهای نمیشوداین قالب بسیار گسترده است، از گاتهای زرتشت شروع و به نیما ختم میشود و حتی ساحتهایی ازنثر ما را هم در بر میگیرد و حتی به شعر سپید هم راه پیدا میکند».احتشامی در مقدمه آن کتاب پا را فراتر گذاشته و گفته است: «حتی در بسیاری از قسمتهای «تاریخ بیهقی» و «چهارمقاله» هم نثر نوعی غزل میشود و این مسیر در آثار بسیاری ادامه پیدا میکند تا اینکه به منظومه «افسانه» نیما میرسدغزل روح فرهنگ ماست، اما ما نه آن را میبینیم و نه احساس میکنیم.
در حالیکه این قالب شعری سرگذشت ماست، پس نمیتوانیم از آن سهل و ساده بگذریم و آن را دوست نداشته باشیمهویت فرهنگی ما در بیش از هزار سال در قالب غزل ریخته شده است و نمونه بارز آن آثار چند بزرگی است که مردم هنوز پس از قرنها با آنها زندگی میکنند»گرایش و ارادت شدید احتشامی به غزل اورا اززندگی و عرفان اجتماعی دور نمی کند و به همین خاطر در اکثر غزلهای خسرو احتشامی ،علیرغم برخورداری از لطافت ، طنینی حماسی به گوش می خورد و برهمین اساس هم نام یکی از محوری ترین مجموعه های شعرش را «حماسه درحریر» گذاشته است. احتشامی در ذهن و زبان مارا به خرد و روشنی و نو آوری برپایه سنت های ادبی و فرهنگی و مذهبی فرا می خواند و از خودباختگی و تقلید کورکورانه برحذر می دارد.ایشان در گفتگویی تاکید داشتند:«با پایبندی بر سنت، با بازگشت و بازنگری به فرهنگ عظیمی که داریم. یعنی شما ببینید این قرآن یکی از منابعی است البته نه اینکه از نظر مذهبی بگویم؛ آن سر جای خودش. از نظر ادبی میگویم که قرآن، نهجالبلاغه و حتی صحیفه سجادیه از منابع عظیمی هستند که برای بازنگری ما به انسان بسیار مفیدند. این فرهنگ و قرآن، حافظ و مولوی را آفریده است. پس باز هم میتواند بیافریند. شما وقتی که از چیزی الگو داشته باشید، نشان میدهد که این الگو باز هم میتواند افراد جدیدی بیافریند، پس ما نمیخواهیم؛ ولی متاسفانه ما با گسست از این فرهنگ در یک چالهای افتادهایم که این چاله جز تکرار و ظواهر چیز دیگری ندارد».
حسن ختام این یادداشت کوتاه را ابیاتی از غزل قصیده «فاطمی» ایشان قرار می دهیم که نمونه بارز ، حماسه در حریر پیچیده است:این آستان که هست فلک سایه افکنشخورشید شبنمی است به گلبرگ گلشنشتا رخصت حضور نیاید شب طلوعمهتاب از ادب نتراود به روزنشجاری است موج معجزه جویبار غیبدر شعله شقایق صحرای ایمنشتا زینت هماره هفت آسمان شودافتاده است خوشه پروین ز خرمشسر مینهد سپیده دمان پای بوس رافانوس آفتاب به درگاه روشنشجای شگفت نیست که این باغ سرمدیریزد شمیم شوکت مریم ز لادنشاینجاست نور آینه عصمتی که بودبر نقطه نگین نبوت نشیمنشهم باشدش بهار رسالت در آستینهم میچکد گلاب ولایت ز دامنشمرد آفرین زنی که خلیلانه میشکستبتخانه خلاف خلافت ز شیونشاز سدره نیز در شب معراج میگذشتحرمت اگر نبود عنانگیر توسنشتا کعبه راز سنگ کرامت نیفکنداز چشم روزگار نهانست مدفنشاحرامی زیارت زهراست اشک شوقیا رب نگاهدار ز مژگان رهزنشدارم گواه کوتهی طبع را به لببیتی که هست الفت دیرینه با منش"من گنگ خوابیده و عالم تمام کرمن عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش"انتهای پیام/و
10:18 - 12 بهمن 1395