22 بهمنِ حجاب
علی عسگری، روایتنویس حوزوی، با حضور در راهپیمایی اتحاد فاطمی تهران نوشت: سه ساعت تا ۲:۳۰ عصر مانده بود و هیچ مسجدی میزبان مسافران خسته از راه نبود! زبان به گلایه باز کردم که آخر خدا را خوش نمیآید درب مسجد باز نباشد؛ اما درب کافهها و رستورانها هر لحظه و هر ساعت باز بماند!
با رفیقم یک پا در هوا مانده بودیم که برای قضای حاجت به کدام کافه برویم و برای نماز به کدام مغازه؟! از سویی وقت مترو سواری تا مصلی امام خمینی را نیز نداشتیم.دل به خیابان خلوت انقلاب زدیم تا درب نیمهباز سینمایی قدیمی، توجهم را جلب کرد. تعطیل بود! ولی چارهای نداشتیم.خانمی که به نظر مسئول چک کردن بلیطها بود، ما را از نظر گذراند. مساله را گفتم و او اجازه داد تا در فرصتی محدود، نماز شکستهی خود را بخوانیم.پس از اقامهی نماز، با دلخوره از سینما بیرون زدیم. به دوستم گفتم: وقتی درب مساجد بسته شود، درب سینماها باز میشود! دوگانهای که گفتم هرچند میتوانست در تعامل باشد اما واقعیت، تقابلاش را نشان میداد. چراکه فرمان فرهنگی کشور خیلی وقت است از اختیار متدینین و روحانیون خبره خارج گشته است. فرمانی که رهایی آن سبب شد تا روز جمعه برای پاسداری از حجاب فاطمی، به چهارراه ولیعصر تهران برویم و در میانهی مکشفههای جوان و سالخورده، فریاد وامسئولیتا سر بدهیم.مسئولیتی که تنها یتیم جمهوری اسلامی در مسائل فرهنگی است و هیچ کسی نیز آن را گردن نمیگیرد، مگر نیروهای جهادی و پای کار، که همیشه جور این و آن را بدون مزد و منت کشیدهاند و خواهند کشید.پیش از شروع راهپیمایی، خسته از طواف به دور دانشگاه تهران، سرپایینی انقلاب تا چهارراه ولیعصر را آهسته و پیوسته پیمودیم تا کاغذهای چسبیده روی شیشهی مات یک رستوران بزرگ، مرا از حرکت بازداشت!"حجاب حکم الهی است و رعایت آن در این مکان الزامی است! "" ما همه سرباز سید علی هستیم "
دیدن این دو عبارت برای من کافی بود تا بدون مقدمه وارد رستوران شوم و رسم مسلمانی عدهای را کنجکاوانه بنگرم. مسلمانانی که علیرغم ظاهر مدرن کافهیشان، مکتب اسلام را برای عشقورزی برگزیده بودند و جمال نورانی رهبر فرزانه را چراغ فروزان محفلشان قرار داده بودند. سرم را چرخاندم و عکس شهید جمهور را رؤیت کردم. هماو که دولتش به یکسال نرسیده، فتنهی برهنگان را تجربه کرد و از آن زمان تا کنون، روزگار بر وفق مرادشان ورق میخورَد، تا انسجام به سرانجامی از تردید و دورویی برسد!شارژ تلفنم به صفر رسیده بود و من، صدِ خود را برای راهپیمایی میخواستم؛ تا آماده شدن غذا مدتی را با دوستم گپ زدم و دائم شارژ تلفن را رصد میکردم تا مبادا اختلالی پیشآمده باشد.بالاخره غذا بر میز نشست و به کام خوش آمد. لقمهها را شمرده شمرده میجویدم تا این ۱ ساعت باقیمانده بدون دیدن هیچگونه بیحجابی و استشمام بوی متعفن ماریجووانا، به کامیابی بگذرد.الحق که بیحجابی روان را پریشان میکند و غریزه را به آوردگاه مبارزه با فطرت میکشاند. این آوردگاه تا آنجایی پیش میرود که انسان زیستن در انزوا خاک بخورد و حیوانی شدن در میان جماعت، رسمیت یابد.خیالم راحت بود که اهالی رستوران برای حجاب، احترام قائلند و حریم امن انسان را به قدمگاه دَدمنشان و غربزدگان، آلوده نمیسازند. به همین منظور آنجا را حرمالله نام نهادم؛ جایی که حرمت حکم خدا محترم شمرده شود و انسان رشد یابد، حرم الله است، خواه زیارتگاهی باشد برای سبکبالی روح و یا تفرجگاهی باشد برای آرامش جسم!
زمان به ساعت ۱۴ نزدیک شد که صدای بلندگوهای دستهی حجاب فاطمی به گوش رسید. پس از حساب کردن غذا، به سمت جمعیت مستقر رفتیم که نزدیک ایستگاه تئاتر شهر ایستاده بودند.هر کسی که رد میشد، به راحتی میتوانست نیت مردم را از این اجتماع بخواند و بداند. نیتی که ماههاست با صدای بلند گفته میشود، اما با صدای خفیف و آهسته و پاسخی ضعیف مواجه میگردد؛ رعایت حجاب و عفاف زیر سایهی قانونمندی و قانونمداری!این حداقل خواستهی جماعتی بود که بیش از سه سال، خون دل خوردهاند و جوانهای رشیدشان را برای نجات هویتهای انسانیمان بذل نموندهاند. همان جوانهایی که " عرزشی"، "تندرو"، "افراطی" و ... خوانده میشوند، اما به محض آنکه تذکری از روی محبت و مسئولیت پذیری به خواهرشان میدهند، با برچسبهای گوناگون به قضاوتهای نادرست متهم میگردند.جمعیت حرکت کرد. دلشورهای داشتم مبادا جمعیت، از حضور خود دریغ کرده باشد؛ اما دقیقهای نگذشت که خیابان انقلاب تهران، برای اولین بار صحنهای بیبدیل را به خود دید!ازدحام جمعیت این بار نه در روز قدس یا ۲۲ بهمن، که در ۷ آذر ۴۰۴ و برای احیای عفاف و حجاب گامهای خود را محکم بر میداشتند.ادامه دارد...#حجاب#بی_حجابی#امر_به_معروف#نویسندگان_حوزوی 16:25 - 10 آذر 1404