امارات؛ معمار جنگ‌های تجزیه‌طلبانه به سود اسرائیل

امارات از لیبی تا یمن و از سودان تا سومالی، با حمایت از نیروهای تجزیه‌طلب و جنگ‌های نیابتی، به معمار بی‌ثباتی منطقه بدل شده است؛ نقشی که با راهبرد اسرائیل در تجزیه جهان عرب و کنترل گذرگاه‌های حیاتی دریایی گره خورده است.
گروه بین‌الملل خبرگزاری فارس؛ در سال‌های اخیر، غرب آسیا و شمال آفریقا شاهد موجی از بحران‌های تجزیه‌طلبانه و جنگ‌های داخلی بوده‌اند؛ بحران‌هایی که دیگر نمی‌توان آن‌ها را صرفاً نتیجه اختلافات داخلی دانست.پشت پرده این آشوب‌ها، ردپای دخالت‌های خارجی آشکار است. وبگاه الخنادق در تازه‌ترین یادداشت خود در این خصوص تایید کرد که دیگر فروپاشی و جنگ‌هایی که در چند کشور عربی جریان دارد، نتیجه‌ای خودجوش از درگیری‌های داخلیِ محدود نیست؛ بلکه به پدیده‌ای تکراری بدل شده که نشانه‌های دخالت‌های خارجیِ سازمان‌یافته را در خود دارد؛ دخالت‌هایی که هدفشان بازترسیم منطقه بر اساس نقشه‌های نفوذ جدید است. در قلب این دخالت‌ها، نقش امارات به‌عنوان عامل مشترک در تغذیه شکاف‌ها، توانمندسازی گروه‌های مسلح تجزیه‌طلب محلی و تضعیف دولت‌های مرکزی و ارتش‌های ملی برجسته است.
از لیبی گرفته تا یمن و از سودان تا سومالی، خطوط یک سیاست واحد آشکار است؛ سیاستی که بر تهی‌کردن دولت ملی از محتوا و تداوم درگیری به‌عنوان ابزار سلطه ژئوپلیتیک استوار است. این سیاست از منظومه منطقه‌ای گسترده‌تری جدا نیست که در آن منافع امارات با راهبرد اسرائیل در هم تنیده است؛ راهبردی که بر تجزیه کشورهای دارای وزن جغرافیایی و انسانی، تسلط بر گذرگاه‌های حیاتی دریایی و تبدیل منطقه به موزاییکی از واحدهای ضعیف و متخاصم بنا شده است؛ واحدهایی که درگیر مشکلات خود خواهند شد و از مقابله با تهدیدهای خارجی آمریکا و اسرائیل بازمی‌مانند و هیچ نقش مؤثری در حمایت از قضیه فلسطین ایفا نخواهند کرد.نقش بی‌ثبات‌کننده امارات در لیبیاز زمان سقوط معمر القذافی، لیبی در تلاش است تا از دل جنگ، فروپاشی نهادی و دخالت خارجی، دولتی واحد بنا کند. در میان بازیگران خارجی، امارات یکی از مخرب‌ترین‌ نقش‌ها را برای جلوگیری از این هدف ایفا می‌کند. این کشور به عنوان حامی اصلی سیاسی، مالی و نظامی ژنرال خلیفه حفتر ظاهر شده تا مانع وحدت لیبی شود. به جای تقویت ثبات، دخالت امارات شکاف‌ها را عمیق‌تر کرده، مدت زمان جنگ را افزایش داده و با اهداف راهبردی اسرائیل در تجزیه کشورهای منطقه – به‌ویژه کشورهای عربی دارای منابع طبیعی و موقعیت ژئوپلیتیک در مدیترانه – همسو بوده است؛ کشورهایی که می‌توانند پشتیبان جدی مقاومت، به‌ویژه فلسطین باشند.
امارات از ابتدا حمایت خود از حفتر را بخشی از مبارزه با «اسلام سیاسی» و شبه‌نظامیان معرفی کرد. اما در عمل این حمایت به دخالت نظامی مستقیم بدل شد: ارسال محموله‌های سلاح با نقض تحریم سازمان ملل، حملات پهپادی، اعزام مزدوران و پوشش دیپلماتیک برای تلاش‌های مکرر حفتر در قبضه قدرت از طریق زور؛ از جمله حمله به طرابلس در سال‌های ۲۰۱۹-۲۰۲۰ که خطرناک‌ترین بود و مذاکرات سیاسی تحت نظارت سازمان ملل را مختل کرد و کشور را وارد یکی از خونین‌ترین مراحل پس از ۲۰۱۱ ساخت.کارزار حفتر شکاف شرق و غرب را تثبیت کرد و اعتماد شکننده لازم برای توافق ملی را از بین برد. در چنین فضایی، پیامدهای این سیاست فراتر از مرزهای لیبی است؛ تجزیه این کشور موجب تضعیف شمال آفریقا و مدیترانه، ایجاد خلأهای امنیتی، اختلال در مسیرهای انرژی و تشدید مهاجرت غیرقانونی می‌شود؛ شرایطی که به سود بازیگران خارجیِ جویای نفوذ است نه ثبات.اینجاست که هم‌پوشانی با اندیشه راهبردی اسرائیل آشکار می‌شود؛ زیرا دکترین امنیتی اسرائیل طی دهه‌ها تجزیه کشورهای بزرگ عربی به واحدهای کوچک و متفرق را سودمند دانسته است؛ اقدامی که احتمال شکل‌گیری مخالفت منطقه‌ای متحد را کاهش می‌دهد و توجه‌ها را از قضیه فلسطین منحرف می‌کند.
نقش بی‌ثبات‌کننده امارات در یمنامروز دیگر روشن است که فاجعه یمن تنها نتیجه درگیری‌های داخلی نیست، بلکه محصول رقابت‌های منطقه‌ای برای نفوذ است؛ رقابتی که از سوی امارات و عربستان (کشوری که همواره یمن را حیاط خلوت خود دانسته) هدایت می‌شود.اخیراً نقش امارات در تحولات یمن آشکارتر شده است؛ این کشور با حمایت مستمر از عیدروس الزبیدی – و دیگرانی همچون طارق صالح – و «شورای انتقالی جنوب»، وحدت یمن را تضعیف کرده و هر چشم‌انداز برای رسیدن به یک راه‌حل سیاسی جامع را از میان برده است.
این سیاست نه‌تنها در خدمت جاه‌طلبی‌های امارات در جنوب یمن است، بلکه با اهداف راهبردی اسرائیل نیز همسوست؛ اهدافی که تجزیه یمن را ترجیح می‌دهند. اهمیت این کشور در جریان جنگ «طوفان الاقصی» آشکار شد، زمانی که نیروهای مسلح یمن با شجاعت از مردم فلسطین و مقاومت در غزه حمایت کردند و توانستند با حملات دریایی، رژیم صهیونیستی را در دریای سرخ، خلیج عدن و دریای عرب محاصره کنند؛ اقدامی که خسارت‌های اقتصادی و راهبردی سنگینی برای اسرائیل به همراه داشت و حتی اهداف حساس این رژیم را در عمق اراضی اشغالی هدف قرار داد.از زمان تشکیل «شورای انتقالی جنوب» در سال ۲۰۱۷، امارات با آن همچون یک قدرت موازی در برابر هر دولت یمنی – چه در عدن و چه در صنعاء – رفتار کرد تا وضعیت شکاف و درگیری را تثبیت کند. ابوظبی به‌سرعت عیدروس الزبیدی را که توسط رئیس‌جمهور وقت، عبد ربه منصور هادی، از سمت استاندار عدن برکنار شده بود، به‌عنوان چهره سیاسی و نظامی پروژه تجزیه‌طلبانه جنوب بازگرداند.با تأمین مالی، آموزش، تسلیح و حمایت سیاسی امارات، شورای انتقالی جنوب به نیرویی قدرتمند بدل شد که توانایی تصرف اراضی، کنترل بنادر و به چالش کشیدن دولت یمن را داشت. تسلط‌های مکرر این شورا بر عدن، شورش‌های خودجوش نبود، بلکه نتیجه منطقی راهبردی بود که هدفش تضعیف دولت از درون بود.
این رویکرد پیامدهای سنگینی برای وحدت یمن داشت. به جای گردآوردن نیروهای ضدجنگ حول یک دستور کار ملی، امارات ساختارهای امنیتی و شبه‌نظامیان رقیب را تقویت کرد که وفاداری‌شان نه به یمن، بلکه به حامیان خارجی بود. حتی در داخل ائتلاف تحت رهبری عربستان، نیروهای تحت حمایت امارات بارها با واحدهای وفادار به عربستان درگیر شدند و متحدان ظاهری را به دشمنان واقعی تبدیل کردند.توافق ریاض که قرار بود این شکاف‌ها را در برابر دولت صنعاء پر کند، به ابزاری برای مدیریت اختلافات بدل شد نه حل آن؛ و در نهایت به تثبیت تفرقه در یک وضعیت سیاسی تقریباً دائمی انجامید. این روند تا تحولات اخیر ادامه یافت؛ جایی که نیروهای عیدروس استان‌های حضرموت و المهره را تصرف کردند، شورای رهبری ریاست‌جمهوری را از جنوب بیرون راندند و از قصد خود برای تشکیل «جمهوری یمن جنوبی» خبر دادند.با حمایت امارات از شورای انتقالی جنوب به‌عنوان یک نیروی تجزیه‌طلب، جنگ یمن بدون راه‌حل ادامه یافت. جنوبِ تقسیم‌شده یعنی نبود موضع واحد در مذاکرات، نبود نهادهای دولتی منسجم و نبود پایانی روشن برای جنگ. این «وضعیت تثبیت شده مدیریت‌شده» به سود اسرائیل است که می‌کوشد نفوذ خود را بر گذرگاه‌های آبی راهبردی مانند باب‌المندب و خلیج عدن گسترش دهد، در حالی که مردم یمن بهای آن را با فقر، آوارگی و فروپاشی نهادها می‌پردازند.
پیامدهای منطقه‌ای این سیاست نیز کم‌اهمیت نیست. یمنِ تجزیه‌شده بخشی از الگوی گسترده‌تر فروپاشی کشورهای عربی است؛ از لیبی گرفته تا سودان و سومالی، جایی که شکاف‌های داخلی، کشورهایی با وزن راهبردی را تضعیف کرده‌اند. این نتیجه با اندیشه راهبردی دیرینه اسرائیل همخوان است؛ اندیشه‌ای که تجزیه کشورهای بزرگ عربی با نفوذ بالقوه را یک دستاورد امنیتی خالص می‌داند. جوامع متلاشی‌شده کمتر توان مقاومت جمعی دارند، کمتر می‌توانند موازنه‌های منطقه‌ای را به چالش بکشند و بیشتر در نظام امنیتی تحت سلطه اسرائیل و امارات ادغام می‌شوند. نقش بی‌ثبات‌کننده امارات در سودان لغزش سودان به سمت جنگی فاجعه‌بار را نمی‌توان تنها با درگیری‌های داخلی یا ناکامی‌های مرحله گذار سیاسی توضیح داد. دخالت خارجی، به‌ویژه از سوی امارات، نقشی تعیین‌کننده در توانمندسازی نیروهایی داشته که وحدت سودان را تضعیف کرده و چرخه‌ای از جنگ دائمی را تثبیت کرده‌اند.امارات با حمایت از محمد حمدان دقلو، معروف به «حمیدتی» و شبه‌نظامیان موسوم به «نیروهای پشتیبانی سریع»، مرحله انتقالی شکننده سودان را به نزاعی خونین بدل کرد که در خدمت اهداف منطقه‌ای گسترده‌تر، از جمله منافع راهبردی اسرائیل در تجزیه کشورهای عربی قدرتمند، قرار دارد. حمیدتی و نیروهای پشتیبانی سریع از دل شبه‌نظامیان جنجوید بدنام که دارفور را ویران کردند، برخاستند. به جای حمایت از انحلال این ساختارهای شبه‌نظامی پس از سقوط عمر البشیر در سال ۲۰۱۹، امارات با نیروهای پشتیبانی سریع همچون ابزاری در دست خود رفتار کرد.
کمک‌های مالی، مشروعیت سیاسی و نفوذ منطقه‌ای، حمیدتی را از یک فرمانده شبه‌نظامی به بازیگری محوری در قدرت بدل ساخت. این حمایت خارجی، توازن داخلی سودان را برهم زد، تسلیح را بر سیاست مدنی ترجیح داد و امکان شکل‌گیری ارتش ملی واحد تحت حاکمیت دولت مدنی را از میان برد. پیامدهای این سیاست در آوریل ۲۰۲۳ به شکلی فاجعه‌بار آشکار شد؛ زمانی که جنگی تمام‌عیار میان نیروهای پشتیبانی سریع و ارتش سودان شعله‌ور شد. این سیاست، سودان را در وضعیت جنگ دائمی گرفتار کرد. امنیت تکه‌تکه‌شده به معنای نبود پیروزی قاطع، فقدان روند صلح معتبر و ناممکن بودن انتقال سیاسی پایدار است. در عوض، جنگ به حالتی پایدار بدل می‌شود: شبه‌نظامیان از هرج‌ومرج سود می‌برند، حامیان خارجی نفوذ بیشتری کسب می‌کنند و جامعه مدنی زیر فشار نیروهای مسلح رقیب خرد می‌شود. فاجعه انسانی در سودان – آوارگی گسترده، قحطی و فروپاشی خدمات اساسی – بهای انسانی این الگوی «بی‌ثباتی مدیریت‌شده» است. پیامدهای منطقه‌ای این سیاست نیز عمیق است. سودان متحد و دارای حاکمیت می‌تواند بازیگری مهم در آفریقا و جهان عرب باشد و اهمیت راهبردی در امتداد دریای سرخ و حوزه نیل دارد. اما تجزیه آن، انسجام منطقه‌ای را تضعیف کرده و کشور را به عرصه‌ای برای نفوذ خارجی و استخراج منابع بدل می‌کند. این نتیجه با اندیشه راهبردی دیرینه اسرائیل همخوان است؛ اندیشه‌ای که تجزیه یا تضعیف کشورهای بزرگ عربی را ترجیح می‌دهد، زیرا توان آن‌ها را برای اقدام سیاسی یا نظامی جمعی کاهش می‌دهد و توجه منطقه را به مسائل داخلی معطوف می‌سازد.
حمایت امارات از حمیدتی صرفاً یک انتخاب تاکتیکی نیست، بلکه بخشی از الگویی منطقه‌ای گسترده‌تر است: توانمندسازی بازیگران مسلح غیردولتی یا شبه‌دولتی برای تهی‌کردن نهادهای ملی و جلوگیری از شکل‌گیری دولت‌های مستقل و متحد. در ادامه این یادداشت آمده است که راه سودان برای خروج از این فاجعه در وارونه‌کردن این منطق نهفته است: پایان دادن به حمایت خارجی از شبه‌نظامیان، احیای نقش زندگی مدنی و بازسازی وحدت ملی بر پایه‌ای فراگیر. تا زمانی که امارات به حمایت از حمیدتی و نیروهای پشتیبانی سریع ادامه دهد، سودان در باتلاق جنگ باقی خواهد ماند و منطقه همچنان در مسیر فروپاشی پیش خواهد رفت؛ مسیری که تنها به سود قدرت‌های خارجی و به زیان ملت‌هاست.
نقش بی‌ثبات‌کننده امارات در سومالی‌لندامارات از طریق حمایت سیاسی، مالی و نظامی از مقامات جدایی‌طلب در «سومالی لند» که مقر آن در هرجیسه است، نقشی بسیار مخرب ایفا می‌کند. با توانمندسازی ساختارهای جدایی‌طلب خارج از چارچوب دولت فدرال سومالی در موگادیشو، امارات، وحدت سومالی را مختل کرده، وضعیت «درگیری مدیریت‌شده» را تداوم بخشیده و دستورکارهای منطقه‌ای گسترده‌تری را تقویت کرده است که با اهداف اسرائیل در شاخ آفریقا و حوزه دریای سرخ همپوشانی دارد.از زمان اعلام یک‌جانبه استقلال سومالی‌لند در سال ۱۹۹۱ – که هرگز به رسمیت شناخته نشد – دولت‌های پیاپی سومالی بر ضرورت وحدت ملی برای ثبات بلندمدت تأکید کرده‌اند. اما امارات به جای حمایت از راه‌حل مذاکره‌ای در چارچوب یک سومالی متحد، مسیر دیگری برگزید و با سومالی‌لند همچون یک شریک شبه‌حاکمیتی رفتار کرد.این رویکرد در سرمایه‌گذاری‌های ابوظبی در بنادر، تأسیسات نظامی و ترتیبات امنیتی آشکار است؛ به‌ویژه از طریق کنترل شرکت «بنادر جهانی دبی» بر بندر بربره و ایجاد زیرساخت‌های نظامی مرتبط با امارات در اطراف آن.
این اقدامات پیامدهای سیاسی ویرانگری داشت. امارات با تعامل مستقیم با مقامات سومالی‌لند، اقتدار دولت فدرال سومالی را تضعیف کرد و به گرایش‌های جدایی‌طلبانه در سراسر کشور تشویق نمود. ایالات عضو دولت فدرال و نخبگان محلی پیام روشنی دریافت کردند: اتحاد با حامیان خارجی می‌تواند قدرت و منابع به همراه آورد، بی‌آنکه پاسخ‌گو به مرکز ملی باشند. این روند فرسایشی، آشتی واقعی در سومالی را دشوارتر کرده است.سیاست امارات همچنین به تثبیت وضعیت بی‌ثباتی دائمی کمک می‌کند؛ وضعیتی که حضور گروه‌های مسلح، پایگاه‌های خارجی و مقامات رقیب را در توازن شکننده‌ای نگه می‌دارد که به سود قدرت‌های خارجی در پی جای پای راهبردی است، در حالی که مردم عادی سومالی گرفتار فقر، ناامنی و فلج سیاسی باقی می‌مانند.پیامدهای ژئوپلیتیک این سیاست فراتر از مرزهای سومالی است. سومالی‌لند موقعیتی راهبردی دارد که بر تنگه باب‌المندب مشرف است؛ یکی از مهم‌ترین گذرگاه‌های دریایی جهان که دریای سرخ را به اقیانوس هند متصل می‌کند. کنترل یا نفوذ غیرمستقیم بر بنادر و زیرساخت‌های امنیتی این منطقه، قدرت عظیمی بر تجارت جهانی و امنیت منطقه‌ای ایجاد می‌کند. در اینجا، همگرایی با منافع راهبردی اسرائیل آشکار می‌شود؛ زیرا اندیشه امنیتی اسرائیل طی دهه‌ها بر اهمیت دریای سرخ و شاخ آفریقا به‌عنوان عرصه‌هایی برای گسترش نفوذ، رصد دشمنان و تأمین مسیرهای دریایی تأکید کرده است.
14:43 - 7 دی 1404
بین‌الملل
آفریقا
غرب آسیا