تکه گوشتی کوچک، نشانی که شاید ماکان باشد

۴۸ روز از انفجار مدرسه میناب می‌گذرد، اما هنوز از ماکان ۷ ساله خبری نیست؛ تکه گوشتی کوچک روی پلیور آبی‌اش که همه چشم‌ها را به نتیجه آزمایش DNA دوخته بود و پدری همچنان گوش‌به‌زنگ در خانه تا فرزندش از مدرسه بازگردد.
به گزارش خبرگزاری فارس از یزد، نهم اسفندماه سال گذشته، میناب؛ میهمان خدا هستیم و ساعت ۱۱ و ۱۶ دقیقه صبح، صدای انفجار پیچیده در شهر آن‌قدر سنگین بود که شیشه‌های خانه حمزه، دایی ماکان، لرزید. او ماشین را در وسط راه بدون قفل رها کرد و به سمت مدرسه می‌دوید. شهر معروف به عطر گل های یاسمن بوی دود و خاک و سوختگی گرفته است. تا پنج صبح فردایش همان جا ماند. اما هرچه آوار برمی‌داشتند و به تکه‌های دست‌وپا و سرهای کوچک کودکان می‌رسیدند، دائی حمزه نشانی از گمشده خواهرش پیدا نمی‌کرد.

نشانی بی نشان دارد میناب

از ۱۶۸ شهید حمله کودک کشان تاریخ به مدرسه شجره، پیکر ۱۵۵ نفر پیدا و شناسایی و این امانت‌های بهشتی در اندوه نخلستان‌های جنوب به خاک سپرده شده است. تنها یک قبر در گلزار شهدای بهشت‌زهرای میناب خالی مانده است؛ پسر کلاس‌اولی و کودک هفت‌ساله‌ای که صبح آن روز، مادر لباس‌هایش را اتو زد و چند لقمه نان به دستش داد تا راهی مدرسه شود.

پولیور آبی در میان سردخانه خبری از ماکان داشت

چهار روز آرام و قرار نداشتند تا اینکه تلفن زنگ خورد و از آموزش و پرورش گفتند بروید سردخانه؛ وارد سالن دوم شدند. اولین کاور، نیمه‌باز بود. آسیه، مادر ماکان سراسیمه زیپ کاور را کشید پایین؛ پولیور آبی پسرش را شناخت. همان پولیوری که صبح نهم اسفند به دست خودش تن ماکان کرده بود. یعنی گمشده مادر پیدا شده است؟ اما لباس نشان دیگری هم به همراه داشت روی آن، چیزی چسبیده بود. تیکه گوشتی کوچک حدود صد گرم!آسیه خانم می‌گوید نشانه همراه با لباس را بردیم برای آزمایش DNA، مادر باشی، منتظر؛ پریشان و در پی جگرگوشه‌ای که آن را از میانه آوار جنگ و بدن‌های اربا اربا جستجو کنی.

دایی حمزه هنوز به دنبال گمشده خواهرش می‌گردد

امیدها نا امید و جواب آزمایش منفی شد.نمی‌دانستند نشان جای مانده بر لباس ماکان متعلق به بدن کدام‌ یک از کودکان است، نشانی که تنها تا نیامدن جواب آزمایش قدری دل مادر را آرام کرده بود.حمزه، دایی ماکان، آن روزها دستکش به دست بود و گاز استریل برداشته میان آوارها می‌گشت. هر تکه گوشت یا انگشتی پیدا می‌کرد، می‌گذاشت روی گاز و به پزشکی قانونی می‌رساند تا شاید بتواند راهی برای آرام‌کردن دل خواهرش پیدا کند. می‌دانید که کلا رفاقت و علاقه دایی‌ و خواهر زاده ماجرایی دارد.دایی حمزه می‌گوید کاورها را تک‌به‌تک باز می‌کردم؛ پر از گوشت‌های تکه‌تکه بود. برخی دست‌وپا نداشتند. برخی سر نداشتند. همه را بادقت دیده بودم تا شاید نشانی از ماکان در این میانه ها پیدا کنم.

کفش ورزشی ماکان پیدا شد

۳۸ روز گذشته بود. دائی حمزه دلش آرام و قرار نداشت. دوباره به سمت مدرسه رفت، گروهی ۲۰ نفره از اقوام،‌عمو، دایی‌ و پسرعموها تشکیل داده بودند. تا محوطه‌های اطراف را هم گشتند برای جواب شایدهایی که هنوز با آن به خودشان امید می‌دانند؛ از مدرسه بیرون رفته؛ گم یا مجروح شده، و...تا اینکه در فضای سبز مدرسه، نزدیک آبخوری، زیر سایه درختان، یک لنگه‌کفش پیدا شد. کم‌رنگ بود؛ سایز پای یک پسر کلاس‌اولی؛ شاید کفش ماکان باشد! اما نه پیکری بود، نه حتی یک‌تکه لباس دیگر. حمزه کفش را برداشت. با جعبه‌ای پر از کیف و کفش‌های دیگر و به خانه خواهرش رفت.به آسیه گفتم کدامش برای ماکان است؟ نگاهی به وسایل انداخت و از حال رفت. خانه پر از آدم بود. همه جمع شده بودند. وقتی من رسیدم و کفش را نشان دادم، انگار قیامت شد. فاجعه اصلی آن روزبود. نشانی که امیدهای دیگر خورده به‌عکس ماکان را ناامید کرد.

منتظرم خودش بیاید

سیروس نصیری، پدر ماکان، هنوز چمدان امیدش را نبسته و گوش به زنگ در خانه است. شاید ماکان ترسیده و از مدرسه فرار کرده باشد. شاید زخمی شده باشد و کسی خبر ندارد و هزاران شاید و اما و اگرهای پدرانه که لابه‌لای موهای سرش نقشی سفید رج می‌زند.پدر می‌گوید هنوز از وضعیت ماکان بی‌خبریم؛ من منتظرم خودش بیاید؛ اما واقعیت تلخ است. پدر می‌داند. مادر می‌داند. اصلاً همه چیز روشن است. فقط نمی‌توانند باور کنند و پدر با همان چشم‌های گره‌خورده به امید و انتظاری سرشار از اندوه می‌گوید جواب تست دی‌ان‌ای (DNA) ماکان هم آمد و کلاً منفی بود؛ به ما گفتند فرزندتان مفقودالاثر است.

گل من یک نشانی در بدن داشت

روز شنبه، نهم اسفند. ماکان قرار بود فارسی، ریاضی و ورزش داشته باشد. ورزش زنگ آخرش بود و ماکان پسری ژیمناستیک کار. به همین دلیل مادر امید داشت. شاید ماکان پولیور را درآورده باشد برای ورزش. شاید زنده باشد. نزدیک به پنجاه روز به آوار جای مانده از مدرسه و سردخانه رفتند و آمدند؛ چندین بار گوشه و کنار را گشتند و یک بار هم پیکری را نشانشان دادند، اما یخ زده بود. مادر نتوانست تشخیص بدهد.کلاس ماکان و دوستانش بیشترین آسیب را دیده بود. مادر دیگر نمی‌دانست باید در حیاط مدرسه دنبالش بگردد، سر کلاس یا در نمازخانه. ساختمان طوری در هم فروریخته است که نمی‌شد فهمید کجای ساختمان زیر پای آنهاست.ماکان یک نشانه داشت. روی پوست دستش، چیزی شبیه پولک ماهی. در زمستان پررنگ‌تر می‌شد و نشانی که تا آخرین لحظه مادر به پیدا کردن همان روی بدن های به جای مانده دلبسته بود.

اصلا حواست هست خیلی دیر کردی؟

امروز، ماکان نصیری یک قبر نمادین در گلزار شهدای بهشت زهرای میناب دارد و یک یادبود در مسجد مهدیه محله اسلام‌آباد، جایی که صندوق شیشه‌ای کوچکی یک پولیور آبی مچاله‌شده، یک لنگه کفش کرم‌رنگ، دفتر و کتاب‌های از زیر آوار بیرون آمده را در خود جای داده است که تا ابد بغضی سنگین در گلوی این شهر را روایت از فرزندی دهه نودی که مفقود الاثر شد را حکایت کند.مادر ماکان هر روز به مسجد می‌رود. بالای سر صندوق شیشه‌ای می‌نشیند. هر چند روز هم سری به گلزار شهدا می‌زند. پای قبری که خالی است اشک می‌ریزد و با عکس پسرش به صحبت می نشیند. او می داند که بنیاد شهید برای ماکان پرونده مفقودالاثری باز کرده است اما مادر است دیگر ...مفقود الاثر؟ همه کارهای بچه‌های نسل z عجیب و غریب استمادر ماکان تا آخرین روز امید داشت. در سردخانه‌ها و گوشه گوشه آوار به جای مانده گشت تا تکه‌ای از بدن فرزندش را پیدا کند. اما نیافت.و پدر هنوز گوش به زنگ در است و منتظر فرزندی دیگر نمی‌آید. او تنها شهید مفقودالاثر مدرسه میناب نام دارد و انگار همه کارهای بچه‌های دهه نودی و نسل z عجیب و غریب است حتی شهید شدنشان!#مدرسه_میناب #میناب #مدرسه_شجره #جنگ #ماکان #شهدای_دانش_آموز #میناب_١۶٨ #هرمزگان #یزد
16:17 - 28 فروردین 1405
حماسه و مقاومت
هرمزگان
یزد




5 پاسخ

@user17672138484428 فروردین 1405
در پاسخ به
😰😰😰😰😰😰

تصویر نمایه‌ی ‌خسته‌
@Khasteh28 فروردین 1405
در پاسخ به
چرا هیچ اثری ازش نیست

@F_P_B28 فروردین 1405
در پاسخ به
💔🥺

تصویر نمایه‌ی ‌ندا دهقانی زاده‌
@N_dehghanizade28 فروردین 1405
در پاسخ به
نسل z و مفقودالاثری😔🥀

@resaneh664 اردیبهشت 1405
در پاسخ به
باید مادر باشی تا بتونی فقط یک لحظه از غم بزرگ این مادر و درک کنی