روایت یک زندگی ناتمام جنین سه، چهار ماهه
میان خاکستر جنگ، یک مادرهنوز بوی باروت از بین نرفته بود. ساعت سه بامداد بود که بمبها باریدن گرفت. خانهای مسکونی. هدف نظامی نبود. فقط یک خانه. با دیوارهایی که یک پدر رنگ زده بود، با پنجرهای که یک مادر پرده دوخته بود برای روز عید.وقتی اجازه دادند برویم داخل، دیگر خانه نبود. فقط دهانهای به وسعت یک آرزو. گودالی پر از آجر شکسته، کتاب پاره، لباس سوخته، و چیزهایی که دیگر هیچ شباهتی به زندگی نداشت.او را زیر تیری بتنی پیدا کردیم. زن جوانی. سی سالهای. در میان دود و باروت، این بوی ساده زندگی، دلم را خورد کرد.صورتش رو به قبله بود. انگار در آخرین ثانیه داشته دعا میکرده. دستهایش را روی شکمش قفل کرده بود. همان جایی که جنین سه ماههای در کار نبود. بود. قلب میزد. نبض داشت. اسم داشت. «نازنین.»برگه سونوگرافی را از دست راستش بیرون کشیدیم. مچاله شده بود. لکههای قهوهای رویش بود. شاید اشک. شاید خون. شاید هر دو.در دست دیگرش عروسکی بود. عروسک صورتی. دوخت درشت. با پنبههایی که از شکمش بیرون زده بود. دکمههای چشمش یکی کنده شده بود. یک گوشش سوخته بود. روی سینهاش با خودکار نوشته بود: «برای نازنینم، از مامان.»همانجا، روی خاکستر خانهشان، زانو زدم. عروسک را بوسیدم. برگه سونوگرافی را گذاشتم کنارش. گفتم: «خداوندا، اینها که سلاح نداشتند. اینها که سرباز نبودند. این زن فقط میخواست دخترش به دنیا بیاید. میخواست بهش یاد بده چطور عروسک بدوزد. چطور لبخند بزند. چطور زیر آسمان آبی زندگی کند، نه زیر سقفی که از آتش میبارد.»جسد را آوردیم بیرون. ساکت بودم. همکارم گفت: «حالت خوب نیست، برو عقب.»
رفتم پشت یک دیوار کوبیده. عروسک را از جیبم درآوردم. نگاهش کردم. گفتم: «نازنین جان... مادرت تا آخرین نفس دست از تو برنداشت. حتی وقتی آهن و آتش بارید، دستش روی تو بود. حالا... حالا پیش خدایی که مهربانتر از همه ماست. باهاش برو. بهش بگو: این پایین، امدادگری هست که عروسک تو را در جیبش نگه داشته. تا وقتی جنگ تمام شود. تا وقتی دیگر هیچ مادری مجبور نباشد برای جنینش عروسک بدوزد درحالیکه میداند ممکن است فردایی نباشد.»بمبها دوباره شروع شد. خاک روی سرم ریخت. عروسک را گذاشتم توی جیب سینهام. نزدیک قلبم.بلند شدم. برگشتم به آوار. شاید هنوز کسی زنده بود. شاید هنوز مادری بود که عروسکش را گم کرده بود. شاید هنوز...اما نازنین و مادرش رفته بودند. رفته بودند به جایی که هیچ بمبی بهشان نمیرسد. جایی که دیگر خبری از «حمله به مناطق مسکونی» نیست.فقط یک چیز میماند: عروسکی صورتی با یک چشم دکمهای، که تا همیشه توی جیب یک امدادگر خاکخورده، یادآورِ جرمی است که هیچ دادگاهی شاید هرگز محاکمهاش نکند.ف.پورعباس
13:50 - 9 فروردین 1405