پنج پیش فرض غلط در مدیریت فرهنگی
پیشفرض اول: هرچه برنامه بیشتری برگزار کنیم، کار فرهنگی بیشتری کردهایم.این، رایجترین پیشفرض ماست. برنامه، اگر پاسخ به مسئله نباشد و به رشد دانشجو منتهی نشود، خودش تبدیل به مسئله میشود. معیار ما نباید تعداد برنامه باشد؛ معیار ما این است که برنامه، کدام مسئله را حل کرده و چه رشدی در دانشجو ایجاد کرده است. برای سنجش این اثر، به اماره نیاز داریم: نشانههایی که به ما کمک میکند درباره میزان پیشرفت و سهم احتمالی فعالیت فرهنگی، مستندتر قضاوت کنیم — مانند روند تغییر یک شاخص در بازههای زمانی، تجربههای مستند دانشجویان و استادان، مقایسه وضعیت پیش و پس از یک مداخله، و گزارشهای مشاهدهای از تغییر رفتار یا رابطه در محیط دانشگاه.همانطور که با کشیدن ساقه، ساقه بلند نمیشود، با افزایش تعداد برنامه هم رشد فرهنگی حاصل نمیشود. رشد، از دل تجربه میآید؛ و جامعهپذیری دانشجو، با زیر بار رفتن او در نهادهای دانشجویی، با پذیرش مسئولیت، با تجربه موفقیت و شکست، و با مشارکت واقعی در تصمیمگیری و اجرا شکل میگیرد.پیشفرض دوم: دانشجو، مخاطب فعالیت فرهنگی است.در این نگاه، ما طراحی میکنیم، دعوت میکنیم، اجرا میکنیم و در نهایت، تعداد حاضران را میشماریم. اما دانشجو مخاطب نیست؛ مشارکتکننده است. اگر در تشخیص مسئله، طراحی، اجرا و ارزیابی سهم نداشته باشد، اثرگذاری بر او محدود میماند. اماره این اثرگذاری، تنها با شمارش حاضران به دست نمیآید؛ با مشاهده مشارکت واقعی او در مراحل مختلف، و با روایت تجربهاش از حضور در فعالیتهاست.پیشفرض سوم: تجربه موفق یک واحد را میتوان عیناً در واحدی دیگر تکرار کرد.
ما با یک شبکه متنوع مواجهیم؛ واحدهای ما در شرایط جغرافیایی، اقتصادی، فرهنگی و جمعیتی متفاوتی فعالیت میکنند. آنچه باید مشترک باشد، جهتگیری است؛ نه شکل فعالیت. اماره موفقیت نیز نباید کپیبرداری از یک برنامه باشد؛ باید بررسی شود که آن تجربه، در شرایط واحد جدید، چه تغییری در تجربه دانشجو ایجاد کرده است.پیشفرض چهارم: هر مسئلهای باید با امکانات مستقیم معاونت فرهنگی حل شود.بسیاری از مسائل فرهنگی و دانشجویی، چندبعدیاند؛ گاهی مسئله مالی است، گاهی آموزشی، گاهی مربوط به ارتباطات انسانی. معاون فرهنگی، هماهنگکننده ظرفیتهاست، نه مالک انحصاری همه مسائل. بسیاری از مسائل فرهنگی، با همکاری بخشهای دیگر حل میشوند. اماره حل مسئله نیز فقط در برنامههای فرهنگی نیست؛ در هماهنگی میان بخشها، در ارجاع بهموقع، و در پیگیری نتیجه نیز قابل مشاهده است.پیشفرض پنجم: اگر برنامهای برگزار شد و گزارش آن تهیه شد، کار تمام است.گزارش اجرا، پایان فرایند نیست؛ آغاز پرسش است. باید بپرسیم: این برنامه چه چیزی را تغییر داد؟ و بر اساس امارهها، گام بعدی چیست؟ اماره، همان نشانههایی است که به ما کمک میکند درباره میزان پیشرفت و سهم احتمالی فعالیت در حل مسائل، مستندتر قضاوت کنیم — نه اینکه صرفاً به گزارش اجرا اکتفا کنیم. گزارش، تنها یکی از این نشانههاست؛ نه همه آن.بخشی از سخنرانی دکتر فرزاد جهان بین در اجلاسیه سالیانه معاونین فرهنگی و دانشجویی دانشگاه آزاد اسلامی
07:36 - 29 مهر 1405