امام گفتند کار، گفتیم چشم...
پیرمردی از روستایی دور در بیرجند، با دستانی زخمی و قلبی مؤمن، هنوز هم بر سر خاک ایستاده است؛ نه برای نان، بلکه برای استقلال. او کشاورزی میکند نه با توان جسم، بلکه با باور به کلامی که از دهان امام (ره) شنید: «خودکفایی».
خبرگزاری فارس - خراسان جنوبی؛ روستایی در حوالی بیرجند، جایی که زمین ترکخورده بود از خشکی، اما دلها هنوز تازه بود از ایمان.آنجا پیرمردی زندگی میکند که دستانش، شبیه ریشههای درختان کهناند؛ زخمی، تابآور، و آشنا با درد. او هر صبح، پیش از طلوع آفتاب، بیهیچ نالهای، بیهیچ صدایی، به مزرعهاش میرود. ابزارش سادهاند: یک بیل، چند دلو، و ایمانی که کوه را تکان میدهد.تیم بهداشت روستا آمده بود برای پایش سلامت سالمندان. یکی از پزشکان، مردی میانسال و دلسوز، وقتی فشارخون بالا و تپشهای نامنظم قلب پیرمرد را دید، با نگرانی گفت: «باباجان، این کار برای شما سخته. باید استراحت کنی. سنتون بالا رفته، دیگه وقتِ کار نیست.»پیرمرد بیآنکه نگاهش را از خاک بردارد، تنها یک جمله گفت: «امام گفتن استقلال، ما هم گفتیم چشم. حرف امام که نباید زمین بمونه.»نه استدلال کرد، نه گلایه، نه فلسفهبافی. جملهاش کوتاه بود اما سنگین. در آن چند کلمه، همهی آنچه لازم بود گفته شود، بود: ایمان، تکلیف، وفاداری.او حتی سواد خواندن و نوشتن ندارد. اما هر زخم روی دستهایش، سطری از کتابیست که از بر شده: کتابی به نام «جهاد». پسرش را در دهه شصت به جبهه فرستاده بود؛ خودش مانده بود پشتجبهه، تا مزرعهاش را به سنگری برای اقتصاد مقاومتی بدل کند.میگفت: «اونروزها همهچی سخت بود. نون نبود، نفت نبود، اما دلمون قرص بود. چون امام بود. چون میدونستیم هر چی میگه، برای خدا میگه.»وقتی حرف میزد، دستانش را در خاک فرومیبرد؛ نه برای کشت، بلکه انگار برای عهد بستن دوباره. آن خاک، دیگر فقط زمین نبود؛ مثل مُهری شده بود برای نمازی که او هر روز با بیل و عرق، به جا میآورد.
صدای اذان از دور میآمد. پیرمرد، بیآنکه نمازش را ترک کند، بیآنکه لباس کارش را عوض کند، روبهقبله ایستاد. همان جا در خاک، با دستانی گلآلود، قامت بست.گفتم: «باباجان، نماز با این وضع؟» لبخند زد و گفت: «وقتی امام گفت حتی نماز نشسته هم ترک نشه، منم گفتم کارم رو هم ترک نمیکنم، حتی با این پا و دلخسته.»او فقط یک پیرمرد نبود؛ تصویر یک ملت بود. ملتی که در میان سختیها، باورشان را نگه داشتند. روزگاری بود که نفت نبود، اما نَفَس بود. دلار نبود، اما دعا بود. دشمن بود، اما امام هم بود، و این برایشان کافی بود.امروز، بعد از دههها، در سالی که باز هم سخن از جهاد است، از رشد تولید و خودکفایی، شاید دوباره باید سراغ این نسل برویم. نسلِ «چشم گفتن». نسلی که هنوز حرفشان را فریاد نمیزنند، اما با عملشان، بلندترین شعارها را فریاد میزنند.پیرمرد بهآرامی بیل را بر زمین زد، کلاهش را از سر برداشت، و گفت: «ما باید جوری کار کنیم که امام، اگه امروز زنده بود، لبخند بزنه. این یعنی تکلیف.»و چه زیباست که هنوز، در لابهلای ترکهای زمین، دستانی هستند که نه برای سود، که برای «سند ایمان» بذر میپاشند...#دستان_پینه_بسته#حرف_امام_زمین_نماند#جهاد_سازندگی#کشاورز_انقلابی#استقلال_یعنی_کار 08:25 - 14 خرداد 1404