ایلام، روایت یک وداع بیپایان
ایلام امروز صحنه یکی از گستردهترین اجتماعات مردمی در سوگ رهبر شهید بود؛ جایی که هزاران نفر از میدان شهید کشوری تا مصلای امام خمینی ایلام در میان پرچمهای سرخ و سیاه، نوحه، مرثیه و اشک، روایتی از اندوه، همبستگی و بدرقهای باشکوه را رقم زدند.
خبرگزاری فارس از ایلام، فریبا میرزایی؛ صبح هنوز به نیمه نرسیده بود که خیابانهای منتهی به میدان شهید کشوری رنگ دیگری گرفت. سکوت معمول شهر جای خود را به زمزمه صلوات، نوحه و شعارهایی داده بود که از دور شنیده میشد. مردم آرامآرام میآمدند؛ بعضی با پرچم، بعضی با عکس رهبر شهید و بعضی تنها با چشمانی که از شب گذشته خواب به خود ندیده بود.خیابانهایی که زیر پرچمهای سرخ و سیاه نفس کشیدندلحظهای بعد، سیل جمعیت به حرکت درآمد؛ مشتهای گرهکرده در آسمان، پرچمهای سرخ به نشانه خونخواهی و پرچمهای سیاه به نشانه عزا، تصویری کمنظیر از همدلی را شکل داده بود. صدای شعار «یا لثارات الخامنهای» و «لبیک سید مجتبی»، مرگ بر آمریکا در طول مسیر بارها تکرار میشد و در میان ساختمانهای شهر میپیچید.از میدان شهید کشوری تا مصلای امام خمینی، دیگر خیابان فقط خیابان نبود؛ هر قدم، حکایت دلتنگی مردمی را روایت میکرد که آمده بودند تا در بدرقه رهبر شهید، سهمی از این وداع داشته باشند. پرچمهای سرخ، سیاه و سهرنگ ایران بر فراز دستان مردم موج میزد و تصاویر رهبر شهید، در میان جمعیت، چون قابهایی از یک خاطره مشترک دیده میشد.وقتی شهر، مرزهای تفاوت را کنار گذاشتدر این مسیر، تفاوتی میان مردم دیده نمیشد؛ پیرمردی که عصا به دست راه میرفت، نوجوانی که پرچم ایران را بر دوش انداخته بود، مادری که کودک خردسالش را در آغوش داشت کودکی که عکس رهبر در دست داشت و جوانانی که با صدای بلند نوحهها را زمزمه میکردند، همه در کنار هم ایستاده بودند؛ گویی غم، همه مرزبندیها را کنار زده بود.
یکی از حاضران که اشک از چشمانش جاری بود، در گفتوگویی کوتاه گفت: برای ما این فقط یک مراسم نیست؛ آمدهایم بگوییم هنوز خودمان را فرزند این خانه میدانیم و امروز در سوگ پدر نشستهایم.چند قدم آنسوتر، زن میانسالی که تصویر رهبر شهید را در دست داشت، گفت: دیشب تا صبح خوابم نبرد، احساس کردم اگر امروز نیایم، انگار بخشی از دلم جا مانده است.موکبهایی در مسیر اندوهدر طول مسیر، موکبهای مردمی با شربت و آب خنک از عزاداران پذیرایی میکردند، نوجوانانی که لیوانهای شربت را میان جمعیت توزیع میکردند، این پذیرایی را ادای دینی به یاد شهید تشنهلب رمضان میدانستند. خستگی راه، با لبخندهای میزبانان و جرعهای آب، برای لحظاتی از چهره مردم کنار میرفت.رهبر شهید، آخرین وداع با فرماندهرهبر شهید، این عنوانی بود که در میان زمزمههای مردم بارها شنیده میشد. بسیاری آمده بودند تا آخرین سلام خود را به فرماندهای بدهند که سالها او را تکیهگاه، پدر و راهبر میدانستند. اشکها بیاختیار بر گونهها جاری بود و نگاهها بر تصویر او گره خورده بود؛ گویی هنوز کسی باور نداشت این حضور، به وداعی ابدی ختم شده است. در آن لحظه، مصلا دیگر تنها محل برگزاری یک مراسم نبود؛ خانهای بود که فرزندانش برای آخرین بار گرد پدر و فرمانده خود جمع شده بودند. هر صلوات، هر نوحه و هر پرچم افراشته، آخرین ادای احترام مردمی بود که با قلبی شکسته، رهبر شهید خود را بدرقه میکردند.
مصلا، نقطه اوج اشک، سکوت و همبستگیاما با رسیدن به مصلا، حالوهوای مراسم دگرگون میشد، انگار همه در سوگ پدری واحد گرد هم آمده بودند. سکوتهای میان نوحهها، از هر فریادی رساتر بود و اشکهایی که بیاختیار بر گونهها جاری میشد، روایتگر اندوهی مشترک و اشک دلبستگی بود.در ورودی مصلا، چندین موکب مردمی با شربت، آب سرد و نذورات از عزاداران استقبال میکردند. صدای نوحهخوانی، روضه، مرثیه و سرودهای انقلابی در فضای مصلا طنینانداز بود و هر لحظه بر بار عاطفی مراسم میافزود.اهتزاز پرچمهای سرخ، پرچم مقدس جمهوری اسلامی ایران و پرچمهای منقش به تصویر رهبر شهید، چشماندازی کمنظیر پدید آورده بود، نسیمی که از میان پرچمها عبور میکرد، گویی اندوه شهر را با خود در تمام مصلا میگرداند.زنان ایلام؛ روایت اشک، گِل و مویههای کُردیدر گوشهای دیگر، زنان با گِل بر سر و شانه، جلوهای از آئینهای دیرینه سوگواری را زنده کرده بودند. چهرههای خاکآلود و اشکهای جاری، تصویری را رقم میزد که هر بینندهای را به تأمل وامیداشت.اما جانسوزترین صحنه، مویه زنان کُرد بود، صدای مرثیههای آنان، آرام و سوزناک، در فضای مصلا میپیچید و دل بسیاری از حاضران را میلرزاند. هر واژه از این مویهها، گویی زخمی تازه بر دلها مینشاند و داغ رهبر شهید را دوباره زنده میکرد.
در میان آنان، زنانی دیده میشدند که تصاویر فرزندان و همسران شهید خود را در آغوش گرفته بودند. آنان آمده بودند تا بگویند داغهایشان از هم جدا نیست؛ شهدای دیروز و رهبر شهید امروز، همه در یک قاب از ایثار و فداکاری جای گرفتهاند.یکی از این مادران، در حالی که قاب عکس فرزند شهیدش را در آغوش میفشرد، گفت: فرزندم سالها پیش رفت؛ امروز احساس میکنم دوباره همان داغ برایم زنده شده است.مراسم پایان یافت، اما کسی شتابی برای رفتن نداشت؛ مردم همچنان در گوشهوکنار مصلا ایستاده بودند، بعضی زیر لب قرآن میخواندند، بعضی اشک میریختند و بعضی فقط به پرچمهایی نگاه میکردند که هنوز بر فراز جمعیت در اهتزاز بودند.
باید برخاست، از دل اشک تا ادامه مسیراما این روایت، نباید در اشک متوقف بماند. تاریخ ملتها را نه فقط با روزهای سوگ، بلکه با روزهای برخاستنشان به یاد میآورد. ایلام امروز با چشمانی اشکبار، آخرین وداع خود را با فرماندهاش انجام داد، اما در میان همین اشکها، عهدی نانوشته نیز شکل گرفت؛ عهدی برای ادامه راه، حفظ وحدت و زنده نگه داشتن آرمانهایی که مردم برای آن گرد هم آمده بودند. شاید سالها بعد، از این روز بیش از هر چیز، تصویر مردمی در خاطرها بماند که با وجود سنگینی داغ، شانه به شانه یکدیگر ایستادند. باید برخاست؛ از میان بغضها، از دل این اندوه بزرگ و از پس آخرین وداع با فرمانده، تا راه ناتمام او در گامهای مردمی که امروز یکصدا شدند، ادامه یابد، این پایان یک مراسم نیست؛ آغاز مسئولیتی است که بر دوش تاریخ و نسلهای پس از این روز خواهد ماند.
شهید تشنهلب، آقای شهید من... هنوز صدای حضورت در این سرزمین جاری است و داغ رفتنت بر دلها سنگینی میکند. آمدیم تا بدرقهات کنیم، اما هیچکس دلِ رفتن نداشت؛ گویی با رفتن تو، تکهای از صبر این سرزمین نیز کوچ کرد. تو رفتی، اما نامت در رگهای این ملت جاری ماند؛ همانگونه که تشنگیات، روایت مظلومیت شد و خون پاکت، پرچم استقامت را برافراشت. امروز هر اشکی که بر گونهها میلغزد، پیمانی دوباره است؛ پیمانی برای ادامه دادن راهی که با ایثار و شهادتت روشنتر از همیشه پیش روی ما قرار گرفته است.#رهبر_شهید #آئین_وداع #مصلای_ایلام #سوگ_ملی #حضور_مردمی #پرچم_سرخ #عزاداری #روایت_ایلام #همبستگی_ملیاخبار دست اول استان ایلام را اینجا بخوانید 14:36 - 15 تیر 1405