در صوراسرافیل دمیده شد؛ شهر حالا در سیطرهٔ فرزندان توست

زیاد از ما کشته‌اند و برای هیچ‌کدام از شهدای‌مان درست و حسابی عزا نگرفته‌ایم؛ حالا هم وقت عزا نیست. به اطرافم که نگاه می‌کنم انگار خبر شهادت سید صوراسرافیل باشد که در شهر دمیده شده و همه را بیدار کرده باشد.
خبرگزاری فارس، نرگس ربانی: دیشب هم راهپیمایی شبانه‌مان قضا نشد. چند سال است به مناسبت‌های مختلف این مسیر را با مامان می‌رویم و برمی‌گردیم. ۲۲ بهمن، روز قدس، ۲۲ دی؛ هروقت که لازم بوده وسط خیابان باشیم. بابا اولین‌بار است که همراه من و مامان می‌آید؛ پیش‌تر ما را به محل تجمع می‌رساند و برمی‌گشت. این‌بار آمد، از شب اول، پیراهن سیاه تن کرد و پابه‌پای ما قدم برداشت. روی شیشه‌ی ماشین‌ش طرحی از چهره‌ی رهبر را زده. خواهرم دیشب گفت می‌زنند شیشه‌ی ماشینت را خرد می‌کنند، پاکش کن؛ بابا خندید. طرح اما هنوز روی شیشه‌ی ماشین است. رنگش قرمز است، عین خون. وسط جاده قبل از رسیدن به مرکز شهر، چند جوان با اسلحه و چراغ قوه ایستاده‌اند. نور می‌اندازند روی پلاک ماشین‌ها و با دست اشاره می‌کنند شیشه را بدهیم پایین تا داخل ماشین را ببینند. سن‌ برخی‌شان نصف سن من هم نیست. صورت‌هایی صاف و بدون ریش، قد و قواره‌هایی کوچک‌؛ خودشان را پیچانده‌اند لای کاپشن و کلاه پشمی. بغل خیابان به فاصله‌ی دو متری از هم آتش روشن کرده‌اند و چندنفری دورش حلقه زده‌اند تا از سرما یخ نکنند. حتما وقتی بند پوتین‌شان را توی حیاط خانه سفت می‌کردند، مادرهاشان خم شده‌اند روی صورت‌هاشان، شالگردن را پیچیده‌اند دور گلو و سفارش کرده‌اند خودشان را گرم نگه دارند.
ایست بازرسی را رد می‌کنیم و به مرکز شهر نزدیک می‌شویم. ماشین‌ها کیپِ هم جلو می‌روند. شهر ما تاحالا ترافیکی به این سنگینی به خودش ندیده. جای پارک نیست. راننده‌ها ماشین‌ها را وسط خیابان نگه می‌دارند، سرنشین‌ها دسته‌دسته پیاده می‌شوند و سُر می‌خورند لای جمعیت. بابا با هر ضرب و زوری که شده میدان را دور می‌زند تا در نزدیک‌ترین نقطه به محل تجمع پیاده شویم و سرما کمتر برود توی جان‌مان. یاد پسرهای ایست بازرسی می‌افتم، سرما حتما الان تا تهِ استخوان‌شان رفته.
مامان شیشه را پایین می‌دهد، پرچم ایران را بیرون می‌برد و مرگ بر آمریکا می‌فرستد. می‌گوید این پرچم کوچک است، برای فردا باید پرچم بزرگتری بخرم. چندمتریِ محل تجمع من و مامان پیاده می‌شویم. جمعیت عین مور و ملخ از همه طرف سرریز می‌شوند طرف‌مان. عین تکه‌های آهنی هستیم که بی‌اختیار جذبِ آهن‌ربایی بزرگ شده‌ایم. پاهامان روی زمین نیست و پَر می‌کشیم سمت عزادارانِ سیّدِ شهید، ذوب می‌شویم بین آدم‌ها، قطره‌ای می‌شویم وسط اقیانوس.به دقیقه نکشیده مامان را گم می‌کنم. هرچه چشم چشم می‌کنم فقط پرچم ایران می‌بینم و تصاویر کوچک و بزرگ از رهبر ایران. بین جمعیت از سوز و سرما خبری نیست. گرم می‌شوم در حصار آدم‌های دورم. مردم راه می‌روند و سینه می‌زنند، توی سر می‌زنند، مرگ بر آمریکا و اسرائیل را نعره می‌کشند در سطح شهر. مداح نوحه‌ می‌خواند، از مظلومیت و غربت حسین می‌خواند. بنرهای بزرگ از رهبر ایران جابه‌جای شهر پیداست. نوار کج سیاه را که بغل صورت خندانش می‌بینم جگرم پاره‌پاره می‌شود. هنوز باورمان نشده و حالاحالاها نمی‌شود.
در تمام راهپیمایی‌هایی که آمدیم این یکی، بی‌سابقه‌ترین است، نه سرش پیداست نه تهش. انگار خبر شهادت آیت‌الله خامنه‌ای صوراسرافیل باشد که درشهر دمیده شده و هرکس که خواب بوده را هم بیدار کرده باشد. شهید سیدعلی خامنه‌ای با خون خودش، یک بار دیگر مثل پیشوایش خمینی، قلب تک تک مردم ایران را فتح کرد. شهر ما تابه‌حال برای کسی اینطور آغوش باز نکرده بود‌.زن‌های کنارم را فشار می‌دهم تا راه باز کنند. از جمع خودم را می‌کِشم بیرون‌، روی نوک پا می‌ایستم تا بتوانم انتهای صفِ محرّک را ببینم، گردن می‌کشم، شدنی نیست. تا چشم کار می‌کند آدم است و پرچم. دوباره لای جمعیت حل می‌شوم، دختر جوانی با ناخن‌های دراز و لاک‌زده گوشی‌اش را گرفته بالا، صفحه‌ی گوشی‌اش عکسی از «مهیار زنگانه» است در آغوش رهبر، دانش آموز شهیدِ شهرمان که ترکش‌های بمب آمریکایی او را کُشت.
عزیز را با کمری خمیده بین جمعیت می‌بینم که چادر سیاه گلدارش را توی مشت گرفته، آرام راه می‌رود و محکم شعار می‌دهد، نسل وفادار به انقلاب، نسلی که عشق به خمینی را به خامنه‌ای پیوند دادند و لحظه‌ای از مسیر برنگشتند. دوستانِ دوره‌ی راهنمایی و دبیرستان، در و همسایه‌های قدیمی که سال‌ها بود ندیده بودم‌شان، حالا اینجا بین جمعیت ایستاده‌اند و خون‌خواهِ آیت‌الله هستند.زنی پرچم بزرگی از ایران را گذاشته در کالسکه‌ی نوزادش. پرچم در باد می‌رقصد و نوزاد می‌خندد، پتوی صورتی و قلبی انداخته رویش؛ ازش می‌پرسم این پرچم بزرگ را از کجا خریده؟ لبه‌ی چادرش را جلو می‌کِشد و می‌گوید: «نخریدم عزیزجون. یه آقاپسری پرچم پخش می‌کرد ازش گرفتم.» امیدوارم از این پرچم‌نذری‌ها سهم مامان هم بشود. می‌پرسم: «بچه‌تون دختره یا پسر؟» گونه‌هاش چال می‌شوند و می‌گوید: «دختر.» پتوی صورتی و قلب‌قلبی‌اش، کاسه‌ی چشمم را پُر می‌کند. دور و برم پر از دختربچه‌هایی با کاپشن صورتی‌ است. تناژهای مختلفی از رنگ صورتی، با موهای بافت و روسری و کلاه پشمی.زیاد از ما کشته‌اند و برای هیچ‌کدام از شهدای‌مان درست و حسابی عزا نگرفته‌ایم. حالا هم وقت عزا نیست. کاپشن‌صورتی‌ها دست در دست مادرها پا بر زمین می‌کوبند و صدای‌ کوچک‌شان همراهِ جمعیت، هوا را شکاف می‌دهد. به صورت‌های مردم نگاه می‌کنم؛ از بُهت و یأس و ماتمِ روز اول درآمده‌اند. چهره‌ها همه سفت و سخت و صُلب است. خشم می‌بینم جای غم. کسی منتظرِ بلندگو نمی‌ماند. دسته دسته خودشان شعار می‌دهند: «قسم به خون رهبر، ایستاده‌ایم تا آخر»، «ای رهبر شهیدم راهت ادامه دارد»، «خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست».
٣ MB
٦ MB
صداها درهم پخش می‌شوند، در سطح شهر طنین می‌اندازند و سمفونی‌های حماسی می‌سازند. جمعیت چراغ‌قوه‌ی گوشی‌ها را روشن می‌کنند و می‌گیرند بالا، نور می‌اندازند به دل شب. تصاویر مختلف از آیت‌الله خامنه‌ای تصویرزمینه‌ی تمام گوشی‌های بالا رفته است. خامنه‌ای تکثیر شده در تک تک مردم این شهر.دختر جوانی سینیِ نذری می‌گیرد جلومان. موهای خرمایی‌ش را زیر شال سیاه از فرق باز کرده و انداخته پشت گوش. روی گونه‌ی راستش پرچم ایران نقاشی کرده. سینیِ لقمه‌های نان پنیر سبزی، کاسه‌های سوپ، چای و خرما بین جمعیت، توی دست پسربچه‌ها و مردها و زن‌ها می‌چرخد و به جمعیت تعارف می‌شود. نذر مردم است برای امام شهیدشان.امام جمعه‌ی شهر میکروفون به‌دست وسط جمعیت ایستاده و می‌گوید اگر تروریست‌ها و آشوب‌گران پا در شهر بگذارند، با کفن به خیابان می‌آید‌. مردم الله اکبر می‌گویند و حیدر‌حیدر. آدم‌ها از پیاده‌روها، از چپ و راست به ما اضافه می‌شوند.پسربچه‌ای عینکی از بالکن خانه‌شان برای ما دست تکان می‌دهد، پدرش پشتش ایستاده و با گوشی‌اش از جمعیت فیلم می‌گیرد. دوتا ساختمان جلوتر، پیرزنی در بالکن خانه‌اش نشسته روی صندلی و همراه با نوای حسین حسینِ مداح، سینه می‌زند و تسبیح می‌اندازد.
ده‌ها رهگذر در گوشه و کنار، مقابل مغازه‌ها و سوپرمارکت‌ها به صف ایستاده‌اند و خیلی جدی تماشامان می‌کنند. مغازه‌دارها از مغازه‌هاشان بیرون می‌آیند، سرک می‌کشند، در گوشِ هم پچ پچ می‌کنند و برخی با گوشی فیلم و عکس می‌گیرند. شهر در سیطره‌ی کامل فرزندان سیّد علی‌ست ... پدرشان را کُشته‌اند اما عوضِ گریه، جگر زخم‌خورده‌شان را به هم پیوند زده‌اند و هم‌پای صدها نفر از مردمِ شهر، عشق و ارادت‌ به رهبرشان را نفیر می‌کشند. فریادِ انتقام سر می‌دهند و هیچ چیز جلودارِ خشم‌ و نفرت‌شان از آمریکا نیست.از راهپیمایی که برمی‌گردیم، توی ماشین خواهرم به مامان زنگ می‌زند. صداش را از پشت تلفن می‌شنوم. می‌گوید از بالکن خانه‌اش جمعیت را دیده و دلش خواسته بیاید بین‌مان. می‌گوید فردا چه ساعتی می‌روید؟ من هم می‌آیم. خواهرم ۳۲ سال دارد و اولین بار است که در تمام عمرش می‌خواهد به یک راهپیمایی بیاید. خون شهید بیدارکننده است. بیدارکننده‌ی وجدان‌های پاک ... فردا اگر زنده باشیم باز می‌رویم، این‌بار همه‌ی خانواده باهم، برای اولین بار در تمام این سال‌ها.#رهبر_شهید #امام_شهید #آمریکا #جنگ #اخبار_جنگ #سپاه #ارتش
18:34 - 15 اسفند 1404

4 إعادة النشر17 التفاعل
75٫9k من المشاهدات


1 الإجابة

‌سونیک‌ صورة الملف الشخصي
@SONIC15 اسفند 1404
تعليقًا على
فرهاد ابوالفتحی