روایت روز بازنشر داد
@Nafisehkhanlari58 دقیقه پیش۲۰۰ شب قرار شبانه و لباس عروسهایی که دوخته نشد
قبل از آن شنبه کذایی، چشمهایش عادت داشت به پارچههای سفیدی که نمنمک زیر دستان هنرمندش فرم میگرفتند، اما از آن روز به بعد، دیگر دلودماغ نداشت و هر لحظه، تصویری از کودکان میناب، رهبر شهید و صدها هموطن بیگناه پیش چشمانش رژه میرفت، پس وقتی حرف از میدان و خیابان شد، بند و بساطش را ریخت پشت ماشین و…نمایش بیشتر
روایت روز بازنشر داد
@maryamsharifi28 تیر 1405من، معلم زبان انگلیسی رهبر شهید بودم
جلساتمان خیلی خوب و منظم پیش میرفت. حاج آقا در یادگیری زبان، کاملا جدی بودند. تمرینات منظم و مرتب ایشان، خط انگلیسیشان را زیبا کرده بود. به لحاظ روخوانی و مکالمه هم رو به پیشرفت بودند. و این، همان چیزی بود که روحانی مبارز روشنفکری که معروف شده بود به «خمینی مشهد»، برای ارتباط با مخاطبان خارجی دنب…نمایش بیشتر
روایت روز بازنشر داد
@maryamsharifi7 شهریور 1405حکایت ما و «دوگانهسازیهای» وحدت خراب کن
همچنان که پیروزی و عزت و اقتدار، میوه شیرین وحدت و انسجام اجتماعی است - همانطور که در دو مقطع درخشان جنگ 12 روزه و جنگ رمضان بروز و ظهور پیدا کرد -، دامن زدن به اختلافات و دوگانهسازیهای غیرواقعی هم، نتیجهای جز ضعف و شکست و ذلت نخواهد داشت. این وعده تخلفناپذیر قرآن برای ماست.
روایت روز بازنشر داد
@maryamsharifi8 شهریور 1405«هفته وحدت»، سوغات تبعید رهبر شهید بود
تا قبل از اینکه آقا به ایرانشهر تشریف بیاورند،مردم شیعه و سنی هرکدام برای خودشان زندگی میکردند و کاری به کار هم نداشتند. اما محبتهای آقا،پیشقدم شدنشان برای برقراری ارتباط با علمای اهل سنت و کمکرسانی بدون تبعیضشان به مردمان شیعه و سنی در سیل ایرانشهر،اختلاف و دودستگی میان شیعیان و اهل سنت را از …نمایش بیشتر
روایت روز بازنشر داد
@Naimejavidi10 شهریور 1405نوشته روی کفن رهبر شهید چه بود؟
میدانی نوشتهای که قرار بود روی کفن رهبر شهید نوشته شود، چه بود؟ اولین متن، جمله یا کلماتی که به ذهنت میرسد را بهخاطر بسپار تا با پاسخ درست این پرسش تطبیق بدهیم.
روایت روز بازنشر داد
@Naimejavidi11 شهریور 1405سیریک جشن «عقد» بود نه «حنابندان»!
«دست و پاهایشان را حنا نبسته بودند؛ مراسم عقد بوده نه حنابندان و عروسی!» از کنار این جملات ساده نگذریم. یک نفر در میان این کلمات خودش را پنهان کرده است.
روایت روز بازنشر داد
@Naimejavidi15 شهریور 1405مادری کنید برای ایران!
مامان قبل از اینکه دخترها را راهی خانه بخت کند، یک جلسه مادر و دختری توی اتاق تَهی خانه میگذاشت تا آنها را با بهترین قسمت جهیزیهشان غافلگیر کند. درست وقتی داشت ماجرای مسافرت رفتن بابا و زنبیل خالی را تعریف میکرد.
روایت روز بازنشر داد
@maryammollakarimi4 روز پیشروایت شش سال روزنامهنگاری در بیحسی موضعی
کتاب «گزارشنویسی با بیحسی موضعی» نوشته فاطمه رنجبر، ۲۲ گزارش واقعی از شش سال روزنامهنگاری و اتفاقات روز، از جمله دوران کرونا را روایت میکند.
روایت روز بازنشر داد
@Nafisehkhanlari30 مرداد 1405وقتی واکسها پادرمیانی میکنند!
سرش را پایین میاندازد. ثانیهای مکث میکند و بعد دوباره فرچه براقکننده را تندتر و تندتر روی کفش حرکت میدهد. باآنهمه هیاهوی جمعیت، این صدای فرچه و بوی تیز واکس است که سرمان را پر میکند. از سکوتش میشود همه چیز را فهمید اما نیازی به حدس و گمان نیست، چون خیلی زود به حرف میآید.
روایت روز بازنشر داد
@R_ebrahimi29 مرداد 1405ردّپای عشقی ریشهدار
آقای معلّم از همان روزهای نخستین جنگ رمضان، لباس رزم هم پوشیده بود.حرف هایش پاسخ این سوال بود که چرا دستان سازگار به قلمش، حالا با تفنگ آشنا شده بودند؟
روایت روز بازنشر داد
@Nafisehkhanlari29 مرداد 1405خانوادهای که لج علی کریمی را درآورد
غنچه لبهایش دور پستانک شیشه شیری هماندازه صورت نقلیاش، حلقه شده و با ریتم نامشخصی تکان میخورد؛ گاهی تندتر و گاهی آرامتر اما در تمام مدت، چشمهایش رویهم قفل است و در خنکای هوای شبستان و در میان دستان مادربزرگ، به خواب شیرینی فرورفته…
روایت روز بازنشر داد
@Naimejavidi15 مرداد 1405من با فشنگ ها حرف می زنم!
مرد سالمند میگوید دهه شصت هدیهشان را به آیتالله «مجتبی خامنهای»؛ رهبر ایران تقدیم کردهاند! مشتاقیم بدانیم از کدام هدیه حرف میزند؟
روایت روز بازنشر داد
@Nafisehkhanlari14 مرداد 1405اینجا مشایه است! سلامی از قرار ۱۵۷
باهم جور درنمیآید! نمیشود که هم بمانی و هم بگویند جاماندهای؛ اینها جا نماندهاند، اینها ماندهاند و میمانند چون باور دارند که مشایه همینجاست؛ همینجا در گوشه خیابان…
روایت روز بازنشر داد
@Naimejavidi4 مرداد 1405دو کودک به نسیم تبدیل شدند!
دبستان شجره طیبه میناب، دو شهید جاویدالاثر دارد. شهیدان «ماکان نصیری» و «امیرعلی جداوی» برای ما اما روزهایی هست، سختتر از هجران و تشییع شهیدان این مدرسه. جانکاهتر از اینکه حتی تار مویی از این دو نداریم که تشییع کنیم. آن غم بزرگ ما اما چیست؟
روایت روز بازنشر داد
@fatemehsharifir1 مرداد 1405سفر ۱۰۰۰ کیلومتری یک خیاطخانه برای خدمت به زائران آقا
از یزد با چرخ خیاطی مسافر مشهد شده بودند تا در خیاط خانه سیار خود به رسم جهاد و مردمداری تعمیر لباس زائران آقای شهید را عهدهدار شوند. چقدر اینجا همه چیز حال و هوای پیادهروی اربعین دارد چقدر همه برنامههای آقای شهید امام حسینی و کربلاییاند.
روایت روز بازنشر داد
@Solmaz_enayati28 تیر 1405وقتی قابهای ناب محافظ پیدا میکنند
بعضی صحنهها نه برای کلمه شدن ساخته میشوند نه برای جا گرفتن در قابی؛ درست عین لحظهای که دختر امانتی ایران در حلقهای از محافظان سهمِ هزار هزار چشم از صحنه وداع را ثبت میکرد.
روایت روز بازنشر داد
@baghdadi25 تیر 1405«دیگر خودم را سانسور نمیکنم»
«هیچوقت فکر نمیکردم در ناخودآگاهم، آقا آنقدر برایم حامی باشد. خبر شهادتشان را که شنیدم، از ترس تا ۵ دقیقه بدنم فلج شد. آنجا فهمیدم چقدر رویش حساب کرده بودم و خودمم خبر نداشتم.»
روایت روز بازنشر داد
@Mirzababaee25 تیر 1405میزبانی مردم ِمسجد وطندوست از میهمانان آقای کشور دوست
صدای چلیکچلیکِ دندانهایش، لرزش استخوانهایش، سرمای استخوانسوزی که فکش را یخزدهکرده بود...هیچ کدام آتش بنیانکَنِ قلبش را آرام نمیکرد... حتی اشکهایش به نقطه جوش رسیدهبود و چکیدن هر قطرهاش باعث میشد گونه سرخ برآمده از سرمایش به بلندای راه رودخانهای که اشکهایش روانکردهبودند طاول بزند... …نمایش بیشتر
روایت روز بازنشر داد
@Maryam_Saheb_Mohammadi24 تیر 1405چه با پا چه بیپا پای ایران میمانیم
در میان آن شلوغی چشمم به زنی افتاد که روی ویلچر گوشه ایوان صحن نشسته بود. حرف که به ایران رسید گفت: پای ایران ماندن سختی نمیشناسد. باید در میدان بود. چه با پا چه با ویلچر.
روایت روز بازنشر داد
@Nafisehkhanlari24 تیر 1405اشکهایی که از مردان نقابدار جاده ندیدیم
از پشت آن نقاب سیاهی که کل سروصورتش را پوشانده و فقط دو چشمسیاه و لبهایی نصفه و نیمه از لابهلای سوراخهایش پیدا بود، جدی اما مؤدبانه پاسخ داد: «شرمنده نمیتوانید عکس بگیرید. ممنوع است...»